|
|
|
|
|
هفته ی پیش هفته ی خوبی بود چون علاوه بر برنامه ی ثابت 5 شنبه ها
سه شنبه هم امیرو دیدم به هر حال به خاط شرایط کاری و درسی امیر وسط هفته خیلی کم پیش میاد وقت ازاد داشته باشه ولی این هفته شد دیگه اما در عین حال هم هفته ی بدی بود چون پای مامانی شکست فک کننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن پای راستش از زانو به پایین تو گچه هی هم واسه خودش راه میره بعدم هی غصه میخوره که چرا انقدر درد داره؟ وقعا چرا ایا؟ من طفلی رو بگو چقد ذوق کردم دندونش خوب شده میتونم جریان امیرو براش بگم حالا با این پای شکسته و این حال خراب مامان که پاش 4 روزه تو گچه ولی از همین الان خسته شده هی میگه نمیتونم یه ماه صبر کنم فعلا گفتن این قضیه منتفیه چرا من انقدر بد شانسم ایا؟ *************************** 5شنبه منو امیر خل شده بودیم انقدر به چیزای بیخود خندیدم داشتیم از دل درد میمردیم حالا اصلا هم جریانات خنده دار نبوداااااااااااااااااااااااااا ولی خب ادم بیکار به ترک دیوار هم میخنده دیگه ما هم به چیزای لوس میخندیدم البته همشم خنده نبودا یه جا یهو کرمای تونبون اقامون وولشون گرفت منو محکم گرفت یهویی تو گوشم فوت کرد یه جیغی زدم که دیگران فک کردن چه فاجعه ای رخ داده بعدشم دنبالم کرد من هی در رفتم اونم هی گفت کاریت ندارم منم که ساده و زود باور! خر شدم وایسادم ایشونم در کمال ارامش تو اون یکی گوشم هم فوت کرد باور کنید تا مغز سرم پر از باد شده بود بعد خودش از خنده غش کرد من فک کنم مشکلات روحی روانی اقامون رو ازار میده البته منم که اگه این موقع ها تلافی نکنم میترسم مدیون طرف بشم و مردم بگن بی عرضه س همچین گازش گرفتم که یه دو هفته ای به نفعشه تو ایینه به خودش نگاه نکنه حالا ببین کی گفتم اگه یه روز لباس سفیدا نیومدن ما دو تا رو ببرن ساناز یه تابلوی کوچولوی خوشگل بهم داد اومدم بزنم به دیوار میخش بلند بود وقتی تابلو رو به میخه وصلیدم میخش از این ور در اومد یعنی الان میخش از وسطش معلومه البته اینم یه مدل جدیده دیگه به نظر من که خیلیییییییییییی خوشگله خیلیییییییییییییی هم جذابه خیلییییییییییییییییی هم شیکه خیلییییییییییییییییییییییی هم خاک تو سر من که عرضه ندارم یه تابلو بزنم به دیوار حالا دارم فکر میکنم خود ساناز بیاد اینو ببینه عکس العملش چیه؟ **************************** وای هی اقامون میاد از شیرین کاریای شپل تعریف میکنه من این دلم ضعف میره واسه این کوچولو امروز میگفت ظرف ابشو خالی میکنه بعد بر عکسش میکنه میره روش بعدش از اکواریومش میاد بیرون الهی مامان مناش قربونش بره که انقدر باهوشه بچه م حالا عکسشو از امیر میگیرم میذارم اینجا 5شنبه صبح رفتیم با اقایی حلیم خوردیم بعدش میز بغلیمون املت و نیمرو میخوردن حالا فک کن ساعت 9 صبح بود اینا با صبحونشون نوشابه میخوردن انقدر من و امیر چندشمون شد که حد نداشت ساعت 6 هم رفتیم تجریش آش خوردیم ظهر هم یه خروار ناهار خوردیم بعدش امیر خودش صداش در اومده که برو باشگاه اون موقعی که اندازه ی .............. خوراکی تو حلق من میکنه و میگه اسم رژیم بیاری میکشمت فکر اینجاهاش که نیست که! حالا که میبینه پیشیش داره گرد و قلمبه میشه راهکار ارائه میده اونم به من که حاضرم یه ماه هیچی نخورم ولی پامو باشگاه نذارم ******************* ۵شنبه هی امیر گوشه ی شال منو میگرفت میذاشت رو یقه م چون من یه کم یقه م باز بود بعدش من یهو حرصی شدم با اخم گفتم میخوای روسریمو تا دماغم بکشم پایین که موهام هم معلوم نشه؟ بعدش امیر در کمال خونسردی میگه نه عزیزم مو که اشکالی نداره من اصلا روی مو حساس نیستم و در عین حال که داره اینا رو میگه هم زمان شالم رو هم میکشه جلو حالا اگه من اینو بکشم اشکالی داره به نظرتون؟ پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نوشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت ۱-ساعت ۴۵/۳: کامنت اول این پست مال اقامونه مرسی اقامون که انقدر کامنتت خوشمزه بود ۲- آرام جان همچنان قسمت نظرات وبلاگت برام فعال نیست خیلی وقته میخوام برات کامنت بذارم نمیشه شرمنده
|
||
|
|
|
|
|
اقا ما تازگیا تو هر وبلاگی میریم مردم از دوست داشته ها و نداشته هایشان نوشتن کرده اند
خب مگه ما ادم نیستیم؟ خب معلومه که نیستیم ما به قول اقایمان پیشی هستیم در ضمن این بازی بدون دعوت انجام میشود ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوست داشته هایمان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ما بستنی،کیک(از نوع تولد)،ژله توت فرنگی،هات چاکلت و کرم کارامل را دوست داریم ما چلو کباب،مرغ سوخاری،پیتزا و انواع برگر را دوست داریم ما سریال دکتر قریب را خیلـــــــــــــــــــــــی دوست داریم ما خامه عسلی را دوست داریم ما سگ کوچولو،گربه،جوجه اردک،خرگوش و همستر را دوست داریم ما اقایمان را دوست داریم ما رشته مان را دوست داریم ما توله های داداشمان را دوست داریم ما صدا و اسم دوم اقایمان را دوست داریم ما لباسهای سفید اسپرت را برای تمام اقایان دوست داریم ما اس ام اس بازی، وبلاگ نویسی و بلوتوث بازی را دوست داریم ما خیابان یوسف اباد را دوست داریم ما گوشی سونی اریکسون را دوست داریم ما لباسهای ۳ک۳۰ و د-کل-ته برای عروس را خیلی دوست داریم ما رنگ موهایمان را دوست داریم ما ارایش کردن و ابروهای خیلی خیلی نازک را دوست داریم ما اقایون بی ریش و سیبیل و ترگل ورگل را دوست داریم ما اسم هستی،سام، سامان،رها،ایلیا،ژوان(zhouan)را دوست داریم ما عروسیهای مختلط را دوست داریم ما ترانه ی تمنا از بهنام صفوی را دوست داریم ما افشین قطبی را دوست داریم ما ۶ ماه اول سال را دوست داریم ما رنگ بژ و نقره ای و نقرابی ماشین را دوست داریم ما ادکلن اقایمان را که اسمش یادمان نیست دیوانه وار دوست داریم ما عطر LAURINخودمان را خیلی دوست داریم ما اجناس مدرن و لوکس را دوست داریم ما مش های فانتزی را دوست داریم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوست نداشته هایمان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ما از دخترانی که تا قبل ازدواج ابروها و سیبیل هایشان دست نمیخورد بدمان می اید ما از نصیحت و خیانت و غر غر بدمان می اید ما از گ--ش--ت--ا--ر--ش--ا--د -- بدمان می اید ما از ارایشها ی خفن بدمان می اید ما از اندی،شهرام کی،شهیاد،مهدی سلوکی،شراره رخام و خیلی های دیگر بدمان می اید ما از حشرات بدمان می اید ما از گلها بدمان می اید ما از اسم ارمین، شروین،شهرام،بهرام،و اسمهایی که با افزودن "ه" تبدیل به اسم دختر میشود بدمان می اید ما از لیلا ف-ر-و-ه-ر- بدمان می اید ما از موهای خیلی کوتاه برای دختران بدمان می اید ما از عروسیهای جدا و باشگاهی بدمان می اید ما از فضولها و زیر اب زنها و سوءاستفاده گران از اعتماد بدمان می اید ما از زنانی که تنها راه ازار شوهرانشان را در اهمیت ندادن به ۳کس میدانند بدمان می اید ما از هر نوع فیلم و سریال و موزیک خارجی جز شکیرا بدمان می اید ما از پرزیدنتمان بدمان می اید ما از ریاضی بدمان می اید ما از چادر،روسری، مانتو و هر نوع حجابی بدمان می اید ما از فیروز کریمی و فتح الله زاده خیلی بدمان می اید ما از قبض موبایل بدمان می اید ما از گوشی های سفید بدمان می اید ما از زنهایی که وقتی راه میروند طلاهایشان جرینگ جرینگ کند بدمان می اید ما از رنگ سرخابی و قهوه ای بدمان می اید ما از هر گونه زن سالاری و مرد سالاری بدمان می اید ما از بچه های سرتق و بی ادب بدمان می اید ما از شوخی خرکی بدمان می اید ما از ۶ ماه اخر سال بدمان می اید ما از فکلهای بالای سر دختران بدمان می اید ما از کشورهای عربی و مردمش بدمان می اید ما از ماشینهای سفید بدمان می اید ما از اجناس قدیمی و عتیقه بدمان می اید ما از اون پسر سیگاریه ساختمانمان بدمان می اید ما از م--شر--و--ب و سیگار بدمان می اید ما از رقصهای خرکی و جلف بازیهای پسران م-س-ت بدمان می اید ما از یانگوم و هرچی فیلم و سریال ابکی چینی ،کره ای ،ژاپنی و هندیست بدمان می اید پـــــــــــــــــــــــــــــــی نوشــــــــــــــــــــــــــــــــت کمی از خلاقیت خاتون در این پست بهره برداری شد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/02/10ساعت 9:30 توسط منا
|
||
|
|
|
|
|
۱۱صبح کافی شاپ
۱۲ظهر سینما(دایره زنگی) ۲.۳۰ظهر ناهار(ونک-همونجایی که جمعه به گند زدیمش) ۳.۳۰کافی شاپ(در همون مکان ناهار) ۴.۳۰ عصر پارک ساعی ۵ عصر کافی شاپ خدایی برنامه های مفید رو داری چه با حاله؟ دیروز هرجا من و اقامون کم میاوردیم میرفتیم کافی شاپ با این همه ژله خامه و بستنی و هات چاکلت و چایی و اب البالو و اینایی که خوردیم بعدش من تعجب میکنم چرا تو یه ماه اخیر ۲-۳ کیلو چاق شدم؟ واقعا چرا ایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدش اسم رژیم که میاد اقامون میفرمایند نیم گرم کم بشی میکشمت خب سلیقه ست دیگه ایشون پیشی گامبالو دوست دارن *********************** اقامون یه همستر گرفته یعنی در اصل به فرزندی قبول کرده میخواست به من بدتش چون معتقد بودن بچه مادر میخواد ولی از اونجایی که نقش پدر خیلی مهمه و مادر بزرگ مادری این همستره که مامان خانم من باشن خیلی از حیوونا خوششون نمیاد ما حضانت بچمون رو به پدرش واگذار کردیم اسمشم شپل(shapal) گذاشتیم **************************** دیروز عصر ۷.۳۰ شب رسیدم خونه مامان نبود بعدش ۹ شب اذر زنگید منا گوشی رو برداشت و حالا ادامه ی ماجرا منا:بله؟ اذر:د............... یه بار دیگه مامانت بیاد اینجا اونوقت توی ............نیای ج........ت میدم (به جای نقطه چین اول یه فحش بذارید که اولش با د شروع میشه به جای دومی یه فحش دیگه بذارید که نمیگم با چی شروع میشه چون خیلی ضایع ست سومی هم که تابلو دیگه نه؟) منا: کوفت تو که میدونی من ۵شنبه ها میرم پیش امیر اذر:د............ خوشیهات با اونه اونوقت خونه ی ما نمیای؟ (بازم همون فحش اولی رو بذارید) منا:زهر مار اذر چقدر بی ادب شدی حالا که چی؟ اذر:پاشو بیا تا دوباره فحشت ندادم شام اماده س زود باش منا:الان؟ ۹ شب؟ تنها تو تاریکی کجا بیام؟ اذر:خفه پاشو یه ماشین بگیر بیا دیگه دوباره فحش میدمااااااااا منا با ترس:خب بابا اومدم بی شخصیت بعدشم منای بدبخت از ترس شنیدن حرفای قشنگ اذر در حالی که از خستگی جونش داره در میره پا میشه میره خونه ی اذر اینا بعدش ۱ شب تشریف فرما میشه خونه صبح جمعه ۵.۱۵ بیدار میشه ۶ از در میره به سوی دانشگاه و علم و تحصیل بعدش استاد نمیاد و با ...............سوزی فراوون ساعت ۱ میرسه خونه از اونجایی هم که یه خر بی ادب و پررو و بی شخصیت ولی در عین حال مهربون روی شانس منا کارای بد کرده اقاشون هم کلی کار عقب افتاده تو شرکت داشت و نتونست تشریف بیاره ******************** دقت کردین این گشتی ها با مردم چی کار کردن؟ یه روز که از جلوشون رد میشی و نمیان خفتت کنن و بگن روسریتو بکش جلو و مانتوت کوتاهه و ..........حس میکنی بهشت زیر پاته یعنی دقیقا یواش یواش داره اینجوری بهمون القا میشه که اگه از نظر اونا بی مورد باشیم و بهمون گیر ندن بلیط رفت و برگشت به بهشت تو دستمونه چه میدونم والله دیروز که ونک پر گشت بود هی من جلو میرفتم امیر عقب که مثلا ما با هم نیستیم دوباره اونور میدون هم اون جلو میرفت من عقب که یعنی شما هم بدونید ما با هم نیستیم هیچ نسبتی هم نداریم اصلا ایشون اقامون نیستن ما هم پیشیشون نیستیم مدیونتونم باشیم اگه دروغ بگیم (همه ی اینا تو همون جلو عقب رفتن من و امیر نهفته بوداااااااااااا)
همین دیگه |
||
|
|
|
|
|
دقیقا" سه شنبه که میشه دلهره ی من شروع میشه تا ۵شنبه شب که برسم خونه
و همه چی به خیر و خوشی بگذره دیگه فکر کنم این دلهره ی الکیه من داره امیرو ناراحت میکنه البته عصبانیتشو هیچ وقت به روی من نمیاره ولی همین که خیلی خیلی محترمانه در باره ی این جور چیزا صحبت میکنه یعنی عصبانیه و ناراحت اصلا هم نمیدونم چه مرگم میشه خب اخه هنوز جریانو به مامان اینا نگفتم و اگه خودشون بفهمن شخصیت من و امیر خیلی پیششون میاد پایین اگه قضیه در حد دوستی بود خب میگفتم مهم نیست اگه بفهمن فوقش این بود که اعتمادشون به من رو از دست میدادن ولی به هر حال اگه خدا بخواد و بازم اگه خدا بخواد قراره یه عمر امیر تو خانواده ی ما باشه من اصلا دلم نمیخواد شان و شخصیتش خدشه دار شه این چند روز هی خواستم به مامان بگم ولی دندونش درد میکرد حوصله نداشت منم هی این حرفایی که میومد تو گلوم رو قورت میدادم ای خدا کمک پلیز ************************** خیلی حرف دارم که بنویسم ولی حسش نیست تو پست بعدی ایشالله مینویسم ************************* در ضمن فکر کنم باز وبلاگم واسه بعضی دوستان فیل*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*تر شده امار اومده پایین پارسال همین موقع ها این مشکل پیش اومد چقدر ایمیل و زنگ زدم تا جواب دادن و اشکالات وبم رو برام میل کردن خدا میدونه باز کدوم حرفم نا به جا بوده البته از نظر اونا
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/04ساعت 10:22 توسط منا
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح ساعت ۷:۳۰ صبح بیدار شدم ۲ تا اس ام اس دیدم
از اقامون که دیشب وقتی من خواب بودم داده بود و انقده شارژ شدم که نمیدونی چقد!!!!!!! بعدش اومدیم یه اپ درست حسابی نوشتیم و کلی روش وقت گذاشتیم و اینا و به دلایلی قبل کپی کردن همش پرید و اعصاب و روح و روان ما به یه جایی رفت (هرچند که از ۲روز پیش نصف راهو رفته بود و امروز فقط به مقصد رسید) سعی میکنم مثل صبح بنویسم اگه بشه که البته بعیده بشه چون دیگه مثل صبح شارژ نیستم ***************** هم اکنون شما شاهد و ناظر نوشته های دختری هستید با مشخصات عنوان وبلاگ من یه فراخوان همگانی گذاشتم واسه دوستان وبلاگی کار زیاد سختی هم نیست یکیتون باید بیاد بشینه جلوی من واسم یه کمی از مزایای درس خوندن و معایب درس نخوندن بگه اگه اثر کرد که هیچ اگه نکرد یه کمی باید لحنشو تند کنه و دوباره این معایب و مزایا رو بگه اگه دوباره اثر نکرد یه چوب برداره به این کلفتی(خودتون انگشتای شست و وسط رو به هم بچسبونید هرچقدر شد میشه کلفتیه اون چوبه) بعدش با قدرت تمام جوری که مغز ادم بپاشه رو دیوار خونه ی همسایه ها و نصفشم از طباخی فلان خیابون سر در بیاره بکوبه تو سر خودش تا من ببینم و عبرت بگیرم و دختر خوبی شم و شاگرد اول شم و به خیر و خوشی این ۵ ترم و نصفی باقی مونده رو هم بگذرونم و بعدشم با طیب خاطر برم سر وقت فوق و دکترا و پروفسورا و فوق پروفسورا و واسه خودم در زمینه ی روانشناسی بشم یه پا پیاژه و فروید البته مناشون نه خودشون حالا هرکی میخواد به علم روانشاسی کمک کنه بیاد بگه قول میدم به عنوان مشوق اصلی اسمش رو همه جا بگم ******************* ۵شنبه هم خوب بود خدا رو شکر ای بدک نبود و کمی تا قسمتی خوش گذشت چرا کمی تا قسمتی؟ چون من زیاد سر حال نبودم و خیلی هم بی حس بودم ولی به هر حال خودمو سر پا نگه داشتم در عوض جبرانشو دیروز کردیم دیروز نصف کلاس امارو پیچوندیم و با ساناز برگشتیم به شهر و دیار خودمون تهران عزیز بعد هم رفتیم میرداماد منتظر اقامون و یکی از دوستاش نشستیم اونا هم ۱.۳۰ اومدن و اولش رفتیم پارک طالقانی که همونجا بود یه نیم ساعت اونجا بودیم و بعدشم رفتیم ونک ناهار بخوریم خلاصه ناهار رو که خوردیم بعدش یه کمی هم اونجا رو به گند زدیم البته یه کم نه زیاد مثلا در حدی که نمیدونم چرا چنگالا و سس ها و نی ها هیچکدوم سر جای خودشون نبود و به اطراف پرتاب شده بود البته همش تقصیر اقای ما بود اولش ساناز فقط به شوخی پیشنهاد داد که این بی شخصیت بازیا رو در بیاریم اینم هی گفت اگه مردی اینو پرت کن و اونو شوت کن که اخرش بازی شروع شد البته بازیکنای اصلی امیر و ساناز بودن من دختر خوبی بودم فقط یه کمی کمکشون کردم اونم به خاطر حس همیاری و انسان دوستی وگرنه منو چه به این غلطا بعدش که بستنی و چایی اومد وسط ساناز میخواست این چایی کیسه ای ها رو هم پرتاب کنه بچه م ساناز ارزو به دل موند ********************* ما یه چیز خیلی جالب فهمیدیم اقامون یه اسم دیگه هم داره فک کن تو شناسنامه اسمش امیره یه سری دوستان و فامیلها و البته من "م" صداش میکنیم یه عده دیگه هم "و"صداش میکنن حالا ما خودمون موندیم خدایی اقامون کدوم یک از ایناس ایا؟؟ ****************** در ۴۸ ساعت گذشته ۱۸ ساعت با اقامون بودیم ولی الان باز دلمون تنگولیده چه خاکی بر سر مبارک بریزیم ؟ ***************** ما یه درسی داریم به اسم روشهای اماری در روانشناسی فک کن ۴۰۰ صفحه س اونوقت دانشگاه ما ۱۶ ساعت براش کلاس گذاشته از این ۱۶ ساعت هم استاد مهربون ۵-۶ ساعت در باره ی تورم و گرونی و اینا حرف میزنه دیروز استاد رو که میدیدم یاد کاهو میفتادم دیدین کاهو بعضی برگاش روشنه بعضیاش تیره س دیروز هم استاد ما شلوارش سبز تیره بود کتش سبز روشن یه تی شرت مسخره هم پوشیده بود ادم احساس چندشی بهش دست میداد بعدش هی هم حرفای لوس میزد که ادم دلش میخواست خفه ش کنه نمیدونم چرا اصلا با استادای این ترم راحت نیستم خدایا یه انتقالی به تهران پلیز ********************* هیچکس تو این دنیا پیدا نمیشه که مثل امیر، شیرین لهجه ی افغانی رو تقلید کنه البته نه این که مسخره کنه فقط تقلید میکنه انقدر خوشگل اینجوری حرف میزنه که دلم میخواد درسته قورتش بدم دیروز واقعا من و ساناز از دست این پسر منفجر شدیم انقد که ما رو خندوند همه هم نگامون میکردن بعدش به خنده ی ما میخندیدن کلی دل ملت رو شاد کردیم موش موشی تمام لغات و اصطلاحات افغانی رو هم بلده دیروز هم هی به من اشاره میکرد با لهجه ی افغانی میگفت این زوجه ی منه این سانازم هی منفجر میشد از خنده خلاصه که خوب بود
|
||
|
|
|
|
|
میشه نبینم کامنتایی رو که دارن سرزنشم میکنن؟
میشه نبینم کامنتایی رو که بهم میخندن؟ میشه نبینم کامنتایی رو که از زندگی جدید من نا راضین؟ میشه نبینم کامنتایی که بهم میگن صبرم زود تموم شد؟ میشه اونایی که این کامنتا رو میذارن دست از سرم بردارن؟ میشه این وبلاگ رو واسه همیشه فراموش کنن؟ خیلی لذت بخش بود دیدن روزای غمگین زندگیم برای این کامنتر ها؟ من نمیخوام یه عده هی بیان نصیحتم کنن که ابروی احساس و عشقم رو بردم اخه کدومتون تو اون روزا یک هزارم غم و غصه ی منو دیدید؟ حالا نفستون از جای گرم بلند میشه که نباید روال زندگیم رو عوض میکردم؟ خدایی دست از سر من و زندگیم و روابطم بردارید ای چندش که همیشه یه عده ادم بی کار بلدن گند بزنن به احوالات ادم پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دوستان گلم این مطلب رو به خودتون نگیریدا این پست فقط مال ۲-۳ نفر خاص بود شرمنده ولی لازم بود بگم این حرفارو
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/28ساعت 0:25 توسط منا
|
||
|
|
|
|
|
هفته ی قبل عالی بود
من و جوجویی یه روز در میون با هم بودیم ولی این هفته سر هردومون شلوغ بود فردا قرار بود یکی دو ساعت با هم باشیم که نشد یعنی توی محل کار امیر یه کاری براش پیش اومد باید تا ۵شنبه صبر کرد قرارای ۵شنبه تحت هیچ شرایطی کنسل نمیشه حالا اگه میخواد اسمون بیاد زمین، زمین بره اسمون ۵شنبه ها من و امیر ۱۳ ساعت با همیم اصلا چرا اینارو نوشتم؟ واسه اینکه دلم واسه اقامون تنگیده بدجوری دیشب عکس منو به خونواده ش نشون داده اونا هم گفتم وای چه خوشگلهههههههههههههههههههههه(البته اونا گفتن شما زیاد باور نکنید) هیچی دیگه گفتن شماره ش رو بده ما بزنگیم قرار بذاریم با خانواده ش ولی خب من و امیر میدونیم که خیلی زوده خیلی خیلی خیلی زوده حالا هردومون چند ماه فرصت میخوایم اخه ما تازه ۳۲ روزه همو میشناسیم هنوز لذت دوستی رو اونجوری که میخوایم نچشیدیم خب خدایی دوران دوستی هیجان و لطفش بیشتره پی نوشت: دیروز دوستم(تمنا) میگفت عین این دختر دبیرستانی ها شدی که تازه با یه پسر دوست شدن دیگه نه درس میخونی نه سراغی از رفیقات میگیری همشم حرفات شده از امیر راست میگه خیلی کوچیک شدم ۱۰ سال کوچیکتر شدم ولی این حال و هوا رو دوست دارم ادم تا وقتی کوچیکه هیچ غمی نداره منم الان دیگه هیچ غم و غصه ای تو این دنیا ندارم شاد و شاد و شادم
فعلا همین
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27ساعت 20:2 توسط منا
|
||
|
|
|
|
|
۱۲-۱۳ سال پیش یه شیادی اومده بود به اسم دکتر محمد ع.ا
کارش اجی مجی کردن بود البته یه اسم جدید واسه کارش انتخاب کرده بود انرژی درمانی!!!!!!!!!!!!!!! کارش این بود که یه عده رو جمع میکرد دستش رو میچرخوند رو سرشون میگفت اینا شفا گرفتن تازه دل ای دل هم میخوند میگفت گوش بدین مریضیتون درمان میشه خلاصه یارو کلاهبرداری بود که لنگه ش توی هیچ کشور و شهر و روستا و باغ وحشی پیدا نمیشد بدبخت مردمی که به امید شفا فرش زیر پاشون رو میفروختن و میرفتن پیش این یارو ۷-۸ سال پیش که شبکه های فارسی زبان اومد رو ماه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ واره این یارو هم کارش سکه شد دیگه هرروز میومد تو یه شبکه و اذان میگفت و اواز میخوند و دستاشو به سمت دوربین میگرفت و میگفت دارم انرژی میدم حالا فک کن چه انرژیی بود که از امر ـــــــــــــــــــــــ یکا تو یک صدم ثانیه میومد ایران جالبیش میدونید چی بود؟ این که بیشتر خواننده ها و ورزشکارا و قهرمانا میرفتن توی اگهی هاش شرکت میکردن و هی از این ادم تعریف میکردن و میگفتن ما شفا گرفتیم ۲ سال پیش که مدیر یکی از شبکه ها استین زد بالا و ۲۰-۳۰ تا مدرک علیه این یارو جور کرد و تمام دروغاشو فاش کرد تمام کسانی که تو اگهی های این شرکت کرده بودن اعلام کردن که ما گول خوردیم از تصویر ما سوء استفاده شده ما نمیدونستیم داره از ما فیلم میگیره شیطون اومد تو جلدمون و اغفالمون کرد حالا اینا رو گفتم که بگم این روزا شرکتهای فروش املاک توی امارات کار و بارشون به لطف وجود ورزشکارامون سکه شده جهان پهلوانمون و اسطوره ی دروازه بانی سالهای قدیممون و پسرش و چند نفر دیگه دارن سنگ این شرکتها رو به سینه میزنن امیدوارم یه روزی نیاد که دوباره مجبور شن بیان بگن اشتباه کردیم ولی مسئله اینجاست که هممون میدونیم ارزش هرکدوم اینها با این تبلیغات داره پایین و پایین تر میاد ولی شاید خودشون نمیدونن شاید کسی که قهرمان قهرمانهاست ولی بعدش میاد جلوی دوربین پاچه خواری فلان شرکتو میکنه به این فکر نمیکنه که اگه به احتمال یک در میلیون این شرکت اونی نباشه که ادعا میکنه ابروی هیچ کس اندازه ی این شخص در معرض خطر نیست ************** خب خب خب امیر در باره ی من با خوانواده ش صحبت کرد حالا احتمالا منم تا چند روز دیگه جریانو واسه مامان اینا میگم به هر حال دیر یا زود همه میفهمن چه بهتر که خودم بگم خوشبختانه خونواده ی من هم زیاد با این قضایا مشکل حاد ندارن (توجه کنید که گفتم زیاد مشکل حاد ندارن ولی یه خورده رو که دارن) البته اونم به شرطی که خودم قضیه رو مثل بچه ی ادم بگم نه این که خودشون بفهمن اگه تا حالا هم بهشون نگفتم واسه این بوده که هم میخواستم خودم مطمئن شم از خیلی مسائل هم اینکه دلم میخواست اول امیر جریانمون رو مطرح کنه و هم اینکه گفتن این جور چیزا یه کمی مقدمه چینی میخواد *************** پـــــــــــــــــــــــــــــــــی نوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــت ۱: امروز اولین ماهگرد اشنایی من و امیر بود ۲: چند تا دیگه بخوابیم پاشیم ۵شنبه میشه ایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۳:البته سوال بالا بی منظور بوداااااااااا مدیونی اگه فک کنی باز قراره ۵شنبه من و امیر صبح خروس خون بریم بیرون گفته باشم نگی نگفتی
فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25ساعت 18:50 توسط منا
|
||
|
|
|
|
|
دلیل بسته بودن کامنتها:
۱: تعداد کامنتها زیاد بود وقت نکردم جواب بدم واسه همین کامنت دونیه مطالب جدید بسته س ۲:مطمئنا" خیلی حرفایی که من اینجا مینویسم فقط واسه خودم ارزش دارن مثلا اینکه من در باره ی جزئیات دیدارهام با امیر مینویسم برای کسی جز خودم و اون جذاب نیست این خاطرات رو بیشتر دارم برای دل خودم مینویسم هرچند که میدونم خیلی هاتون انقدر به من لطف دارید و من رو نزدیک به خودتون میدونید که میرید ۳-۴ تا مطلب پایینتر کامنتدونی پیدا میکنید!!!!! *************************************** ۳شنبه رفته بودم یه جا کار داشتم امیر زنگید که کجایی؟ گفتم فلان جا گفت من الان میرم هفت تیر منتظرت میمونم گفتم شاید کارم ۱ساعت و نیم طول بکشه گفت اشکال نداره خلاصه بدو بدو کارمو انجام دادم البته نصفه!!!!!!! بعدش رفتم هفت تیر نیم ساعت بیشتر کنار هم نبودیم ولی به قول امیر این نیم ساعت اندازه ی یه روز کامل لذت داشت چون بدون برنامه ریزی قبلی بود *************************** ۳شنبه رفتم پیش آذر واسه ابروهام این اذر هم که ماشالله سر خوش!! هی یه دستش به ابروی من بود یه دستش داشت رو هوا میرقصید حالا بماند که ابروم کلی نازک شد یه ریزه هم کج و کوله شد (من این قر*طی خانم رو میکشم با این ابرویی که برام ساخته) تازه اخرش که دید چه شاهکاری کرده برگشته به من میگه خب ز-ن-ی-ک-ه نره خر!!!!(( واقعا ممنون اذر جان به خاطر این لقب بی نظیری که بهم دادی من این همه لطفو کجای دلم بذارم ایا؟)) هی بهت میگم نخند دستم میلرزه تو هی نیشت بازه!!!!! حقته که ابروهات نازک شد ******************** یادش به خیر ۳سال پیش یه جوجه اردک داشتم بعدش کلا سیستم معده ی اینو ریخته بودم به هم یعنی یه کاریش کرده بودم گوشت خوار شده بود البته خیلی زحمت کشیدم که این جوری شد ولی خب عمرش به دنیا نبود که بتونم ببرمش سیرک ازش پول در بیارم هی هرروز جلوش لوبیا پلو و کباب ریز شده و اینا میریختم دیگه اخر سر کارش به جایی رسیده بود که وقتی جلوش غذا میریختم برنج هارو میزد کنار گوشتاشو میخورد!!!!! خب بچه م-رحمت الله- خوش خوراک بود بعدش یه بار افتاد روی یکی از پاهاش، پاش شکست و مرد حالا اینا رو گفتم که بگم الان دارم روی ماهیام کار میکنم خب اولش با نون شروع کردم چند روز پیش گرد پفیلا ریختم توی تنگشون اینا هم اولش ناز کردن ولی بعدش همه رو خوردن الان هم در سلامت کامل به سر میبرن هو ! مامان امروز گفت یه جا رو پیدا کردم همه ی مردم ماهی قرمزاشونو ریختن اونجا ما هم تا تو این بدبختا رو گوشت خوار نکردی ********************* امروز من و امیر از ۶:۱۵ صبح تا ۷ شب با هم بودیم انقده خوش گذشت که حد نداشت مخصوصا اولش یه اتفاقی افتاد که من و امیر تا وقتی با هم بودیم بهش میخندیدیم حالا یه روزی مینویسمش ************************ وای هدیه ی تولد اقامون خریداری شد و امروز با ۱۲ روز تاخیر تحویل داده شد حالا سر فرصت میگم چی بوده
همین دیگه فعلا من برم که از خستگی حتی نای نفس کشیدن ندارم فعلا بایتون
|
||
|
|
|
|
|
اینا مربوط به دیروزه: ۱ـ ساعت یک یهو به امیر اس ام اس زدم میای بریم بیرون؟ گفت اره الان ولیعصرم بیام هفت تیر؟ گفتم نه همونجا باش من میام فقط لباس عوض کردم حتی وقت نکردم ارایش کنم یه رژ و یه ریمل شد کل ارایشم بعدش با یه دربست ساعت یک و نیم رسیدم ولیعصر خدایی داری پشتکارو؟ من اگه همیشه اینجوری سرعت عمل داشتم الان یه نابغه ای چیزی شده بودم ۲ـ فک کن امیر ساعت ۱ ناهار خورده بود بعدش ساعت ۶:۱۵ من گرسنه م شد رفتیم مرغ سوخاری خوردیم دوباره ساعت ۸:۳۰شب اس ام اس زده که اگه گفتی دارم چی کار میکنم؟ بعد کلی سوال و جواب میگه دارم سوسیس درست میکنم!!!!!!!!!!!!!!! (همین جوری که چشاتون گرد شده الان، ماشالله هم یادتون نره) ۳ـ رفتیم یه کافی نت با امیر بعدش من اونجا وبلاگ خودمو باز کردم دیدم ای دل غافل ایکونها باز نمیشه (توی سیستم خودم باز میشن)فهمیدم ایراد از قالب نیست من یه اشتباهی تو کارم داشتم مشکل کارمو فهمیدم الان تقریبا ایکونهای پستای قبل رو هم درست کردم ۴ـ رفتم پیش یه برنامه ریز تو ولیعصر واسه درسام برنامه ریزی کردم روزی ۱۲ ساعت باید درس بخونم خب خدایی ۸ تا کتاب برداشتم هنوز یه خط از هیچ کدومو نخوندم دو ماه هم بیشتر وقت ندارم از این به بعد ممکنه اینجا کم تر اپ شه البته ممکنه ها حالا فکرامو بکنم ببینم اپ مهم تره یا درس؟ خب الان تو چند ثانیه فکرامو کردم اپ مهم تره ۵ـ پنج شنبه قراره از ۷ صبح تا ۷ شب با امیر باشم خوشحالم چون بودن کنار اون ارومم میکنه یه عالمه خاطره ی بد تو ذهنمه که وقتی با امیر باشم همشون از بین میرن خدا کنه وجود من هم برای اون همین جوری باشه (الان اگه اقامون اینجا بود یهو میپرید بغلم میکرد میگفت دیوونه تو ملوس ترین پیشیه دنیایی مگه میشه تو باشی و من غم داشته باشم؟) (از این به بعد یه وقتایی من به جای امیر مینویسم اقامون این واژه دقیقا انتقام مواقعیه که اون میخواد حرص منو دربیاره منو صدا میکنه منزل بعد خودش از خنده غش میکنه) ۶ـ ای خدا من وقتی مینویسم امیر این موجود برام غریبه میشه اخه عادت ندارم به اسم امیر شاید از این به بعد همون "م" بنویسم من تورو میکشم که میگی بنویسم امیر حالا ببین کی گفتم پـــــــــــــــــــــــی نوشــــــــــــــــــــــــــــــت
در ضمن چون فهمیدم ایراد از قالبها نبوده برمیگردم به همون قالب یاسی رنگه
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/01/19ساعت 17:36 توسط منا
|
||