باغ و ارکستر و لباس همون روز مشخص شد
یک هفته که گذشت یعنی جمعه قبل من و متین رفتیم کترینگ و عکاس و فیلمبردار رو مشخص کردیم
و قرار داد بستیم ولی شبش ۲ تا انسان نما سعی کردن همه چیمو ازم بگیرن
شروع کردن به سنگ انداختن و اذیت کردن
اولین کارشون کنسل کردن باغم بود که چون ارکستر هم با همون باغ بود اونم کنسل شد
اون شب تا ۳ صبح انقدر اشک ریختم و هق هق کردم که دیگه جونی واسم نمونده بود
فرداش باز به این امید که همه چی درست شه رفتم قرار داد ارایشگاه رو هم بستم و
شروع کردم دنبال باغ گشتن ولی دریغ از یه باغ که واسه تاریخ من خالی مونده باشه
تمامشون واسه وسط هفته بود و این چیزی بود که من ازش متنفر بودم
چقدر اون چند روز من و مامان به این ور اون ور زنگ زدیم فقط خدا میدونه
بابا خیلی عصبانی بود هنوز که هنوزه وقتی یاد بغضش میفتم که با دیدن من با اون حال خراب
هی بغضش رو قورت میداد از عصبانیت میخوام بمیرم
۲ روز بعد این جریانات بود که خبر رسید یکی از اقوام تو امریکا فوت کرده
دوباره موج دلهره و اظطراب من شدید شد که حالا اگه جا پیدا شه و فامیل نیان چی میشه
که خب خدا رو شکر مامان وقتی باهاشون حرف زد همه گفتن میان تا عروسی من عقب نیفته
خلاصه گذشت تا شد ۳ شنبه قبل
شب داشتم با متین حرف میزدم که موبایلش زنگ خورد
گفت مدیر خدماتمونه شروع کرد باهاش حرف زدن که یهو دیدم از خوشحالی شروع کرد
داد زدن و خندیدن
خبر داده بود باغی که خیلی متین دوست داشت اونجا رو بگیره واسه ۲۸ اردیبهشت خالی شده چون
یکی از اقوام داماد فوت کرده
اعتراف میکنم وقتی یهو سیل مشکلات جمعه قبل ریخت رو سرم تا تونستم نا شکری کردم
تا تونستم سر خدا داد و بیدا کردم تا تونستم حرصم رو سرش خالی کردم
تو اون ۴ روز خیلی به هم ریخته بودم اما دوباره همه چی درست شد
تاریخی که دوسش داشتم دوباره مال من شد درسته بابت باغ چندین میلیون بیشتر خرج شد
ولی خب انقدر رویایی هست که حتی دهن حسودا رو ببنده
به هر حال ۸۰ درصد کارامونو کردیم فقط سرویس و حلقه مونده و البته مهم تر از همه عقد کردنمون
هم هنوز مونده که اون برای یکی دوروز قبل مراسم انجام میشه
اینا رو نوشتم تا روزهای بعد که به ارامش میرسم قدر اون ارامش رو بدونم و یادم نره که اگه خدا بخواد
حتما میشه حتی اگه عالم و دنیا بخوان جلوی کارو بگیرن
تولدت مبارک مرد من
اگه بخوام همه تصوراتم رو براتون بنویسم میشه به اندازه ۴ سال و ۱۰ روز خاطره
ولی یه سری خاطره برجسته هست که دوستشون دارم و خب یه سری خاطره هم هست که
دوستشون ندارم
تمام لحظه هایی که دست تو دست هم با هم بودیم
خنده هامون دعواهامون هدیه هامون و خیلی روابط دیگه
امروز داشتم ارشیو وبلاگش رو میخوندم که مدتهاس به خاطر یه سری مسائل
تعطیلش کرده که رسیدم به این مطلب
فکر کنم اینو بالای ۱۰۰ بار خوندمش خصوصا زمانی که گفت برای من نوشته
هردفعه هم موقع خوندنش بغض میکنم و لوس میشم و گوله گوله اشک میریزم
نمیدونم چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم
شاید چون ۵ روزه ندیدمش و رفته سفر دلم براش تنگ شده و دارم بغضمو قورت میدم و با نوشتن
این حرفا میخوام دلتنگیم از یادم بره
شاید هم چون شمارش معکوس دوران مجردیمون شروع شده دارم اینا رو مینویسم
شاید هم میخوام با نوشتنش خاطره های بدو دور بریزم و فقط به قشنگیها فکر کنم
شایدم اصلا دلیلی ندارم فقط مینویسم که نوشته باشم
انقدر کار رو سرم ریخته بود که فرصت دنبال کار گشتن رو نداشتم
از یه طرف تاریخ گواهینامه م تموم شده بود و باید تمدیدش میکردم از یه طرف باید میرفتم
دندونپزشکی از یه طرف باید میرفتیم با بابا تا یه سند رو به نامم بزنه از یه طرف با متین دنبال
خونه بودیم از یه طرف باید دنبال تعویض شناسنامه خودم و متین میرفتم بعدش باید دنبال
پاسپورتامون میرفتم بعدش باید میرفتم دانشگاه فیش واریزی رو میدادم
تو این چند روز فقط خونه رو تونستیم پیدا کنیم و قرارداد بستیم و دنبال گواهینامم رفتم و
اونو تمدید کردم و تمام کارای دیگم مونده بود تا اروم اروم انجام بدم که امروز ظهر از کلینیک تماس
گرفتن که برگردم کلینیک بهم گفتن برای بخش کامپیوتر نیرو میخوان و منم فک کردم دیگه
از بخش مشاوره راحت شدم و میرم یه بخش دیگه.
وقتی رفتم دیدم زکی! خیال باطل! میگن علاوه بر بخش مشاوره کارای کامپیوتری هم با تو![]()
منم مث همیشه لال مونده ی وامونده بازی دراوردم و نگفتم بابا مسلمونا من یه خروار کار دارم
گفت از فردا ۸ صب بیا تا ۸ شب دوباره
این بود انشای من ![]()
صبح شاد و شنگول رفتم کلینیک و ساعت ۲ وسط کار یهو پا شدم رفتم استعفا دادم
خب ۱۲ ساعت کار کردن اصلا اسون نیست از ۸ صبح که میرفتم تا ۸ شب مدام باید
با اَره و اوره و رئیس کوره سر و کله میزدم
برعکس اون چیزی که فکر میکردم اصلا ناراحت نیستم
یعنی انقدر هیجان اتفاقات اینده رو دارم که دیگه جایی واسه غصه خوردن نمیذاره
این چند روز مدام با متین دنبال خونه هستیم
هم اکنون نیازمند یاری (دعا) سبزتان هستیم واقعا:)
این فرصت در طول روز اصلا به دستم نمیاد فقط گاهی شبا که بی خواب میشم فکرم
اروم اروم خودشو میکشه سمتی که من میخوام بعد هی......
ادامه مطلب
رمز دارش کردم چون نیازی ندیدم اون یه نفر خاص اینو بخونه
اونایی که رمزو ندارن بهم بگن تا بهشون بدم چون واقعا یادم نیس کیا رمز ایناجا رو دارن کیا ندارن
ادامه مطلب
به هم و اسمش رو بذارم یه آپ جدید بعد هر جای ذهنمو میگردم میبینم توی این ۲ ماه اخیر
تمام خاطرات از رابطم با متین بوده بعد میام بنویسمشون ولی یهو میترسم
میترسم این خوشیها رو از دست بدم
قدیما یادمه یکی از دوستام بهم میگفت وقتی خیلی خوشحالی دلیلش رو به همه نگو
شاید یه نفر با شنیدنش آه بکشه و دلش بشکنه که چرا اون جای تو نیست
اون موقع ها من میخندیدم به حرفاش ولی اخیرا متوجه شدم کسی یا کسانی اینجا رو میخوندن
که دقیقا همین وضعیت رو داشتن
من یه وقتایی دلم میخواد باز بشینم همه حرفامو اینجا بنویسم ولی دیگه میترسم
البته حرفای من یکی دو نفر مخاطب خاص داره که خودشون میدونن کیا هستن
بقیه اصلا به خودشون نگیرن لطفا
به هر حال فعلا زندگی داره پیش میره بالا و پاییین داره کم و زیاد هم داره
ولی راضیم ازش خیلی وقته دیگه من اون منای شنگول چند سال پیش و چند ماه پیش نیستم
نه این که شاد نباشم ولی شنگول نیستم یه جورایی بزرگتر از سنم شدم
تجربه هایی داشتم که منو مثل یه زن پخته کرده
دوستانی که فیصبوگ هستن خصوصی برام ادرسشون رو بذارن تا اونجا ادد کنمشون
فعلا همین
امروز تولدمه و من چشم انتظار روزها و هفته های بعد تا قشنگی زندگی رو با تمام وجودم
حس کنم
من مدتهاست که با تمام وجودم جنگیدم سالهاست که جنگیدم و هیچوقت کم نیاوردم
هروقت پاهام سست شد و دلم لرزید یه دست نامرئی یه عالمه انرژی مثبت ریخت تو وجودم
حالا من شدم مثل یه سرباز که بعد از سالها جنگیدن طعم شیرین پیروزی رو دارم مزه مزه میکنم
حالا من دارم به ارزوی دیرینه م میرسم
خدا تو این سالها هیچ وقت تنهام نذاشت همیشه دستش رو شونه هام بود و همراهیم کرد
حتی وقتی من بد بودم
حالا خدا دستشو از رو شونه هام برداشته و گذاشته تو دستام
دستای گرم پدرونش رو تو دستام حس میکنم که رو بروم واستاده و میگه دیگه چیزی نمونده
فقط چند قدم مونده تا برسی به خوشبختیت
بازم داره با یه عالمه انرژی مثبت این قدمای اخرو برام راحت تر میکنه
داره بهم میگه خیر همیشه به شر پیروزه
داره بهم میگه اروم باش و بهم اطمینان کن من هیچ وقت برات بد نخواستم
حالا من ارومم من از جمعه تا امروز ارومم من از جمعه شاهد یه تغییر شیرینم
یه تغییر که چند سال منتظرش بودم من از جمعه یه اطمینان خاطر پیدا کردم
از جمعه من بعد چند سال دوباره خوشبختی رو حس کردم
من این خوشبختی رو با کمک همون بابای مهربون از متین دارم فقط همین
خب یکی از بزرگترین دل نگرانیهام تا چند وقت بعد برطرف میشه
از طرفی یاسی (مشاور اموزشگاه قبلی) تو یکی از معتبرترین دانشگاههای دولتی تهران
برام کار جور کرده البته هنوز ۱۰۰٪ نیست ولس ۶۰٪ جریان حله
طی ۲ هفته گذشته من یه جهنم واقعی رو تجربه کردم جهنمی که هر لحظه ارزوی مرگ میکردم
تا ازش خلاص شم ولی اروم اروم دارم بدون مردن و با زنده بودنم ازش خلاص میشم
هنوز گاهی اثار ترکشهای اون فاجعه خودشونو نشون میدن ولی خب اوج بحران رو پشت سر گذاشتم
و الان ارامشم رو تا حدودی به دست اوردم
فقط بگم فاجعه اونقدر بزرگ بود که من تو این ۲ هفته حدود ۷ کیلو وزن کم کردم ولی خب عدو شود
سبب خیر خیلی وقت بود تو فکرش بودم وزن کم کنم :)
متین هم خوبه سرش به کاراش گرمه و اونم به خاطر برطرف شدم اون دلنگرانی که اول
نوشتم خوشحاله
خلاصه میخواستم فقط بگم من هنوز زندم حالم خوبه یا بهتر بگم داره خوب میشه
از این به بعد اینجا خیلی خیلی کم میام فعلا سرمو میگیری تهمو میگیری تو فیز بوگ ! هستم
اونایی که بشناسم رو حتما ادد میکنم هر کی هم پیدام کرد یه جایزه مشتی بهش میدم
همین که دیگه سیما رو نمیبینم برام به تنهایی یه بهشت کامله
یعنی تصور این که یه انسان با سطح سواد و فرهنگ سیما میخواست واسه من رئیس بازی دربیاره
کلن هیچ جوره تو ذهنم جا نمیشد
دختری که اگه رئیس بهش رو میداد حاضر بود توالتها رو تمیزکنه تا مثلا نخوان بابتش به مادر صداقت
پول بدن خلاصه مطلب این که روزای اخری که اونجا بودم تمام هنرجوها و اساتیدی
که فهمیدن من دارم میرم همه گفتن سیما اموزشگاه رو به ورطه نابودی میکشه
از الان مثل روز روشنه که تا کم تر از یه سال دیگه از اموزشگاه با اون ابهت یه ۴ دیواری بیشتر
نمیمونه
تا روزی که یه زن بی فرهنگ در حد سیما میخواد با هار و پورت و پاچه ورمالیدگی هنرجوها رو اونجا
هدایت کنه اونجا روز به روز خرابه تر میشه
به هر حال من هیچی رو از دست ندادم ولی اونا با رفتن من خیلی چیزا رو از دست دادن
نمیدونم بازم اینجا مینویسم یا نه
فعلا هیچ کششی به این صفحه ندارم شاید یه مدتی بعد دوباره برگردم
شایدم برنگردم
از این سریال راز های پنهان هیچی نمیدونم چون ندیدمش ولی تنها چیزی
که فهمیدم اینه که یه دختری داره زن یه دکتر میشه و اون دکتر هم داره به این دختر خیانت میکنه
نمیدونی چقدر قلبم له میشه وقتی میبینم پسره چجوری داره به دختره دروغ میگه و اون طفلی هم
همش داره سعی میکنه تا به خودش دروغ بگه تا باورش نشه که چه اتفاق شومی تو رابطه ش افتاده
باید زن باشی تا بتونی خودتو بذاری جای اون دختر تا حسش رو بفهمی
قلبم درد میگیره با دیدن و شنیدن این چیزا
کاش این مردا واسه یه روز یا فقط واسه یه ساعت جای ما زنها بودن تا حسمون رو میفهمیدن
اموزشگاه تعیین کردن ولی دیگه نشد
تو این ۱۰ ماه خیلی اتفاقات افتاد و من گذشت کردم ولی این بار محکم واستادم سر حرفم
با این که رئیس با رفتنم مخالفت کرده ولی من نهایت کاری که تونستم بکنم تا اخرین کمک
رو هم بهشون کرده باشم این بود که به جای ۱۵ ام گفتم نهایت تا اخر ماه میمونم
من به عنوان یه انسان خیلی حق و حقوق دارم و قرار نیست تمام چیزایی که باعث ارامشم
میشد رو ازم بگیرن و توقع داشته باشن مثل یه کنیز دست به سینه بگه هرچی شما بگید
قرار نیست برای این که ارامش خودشون بیشتر شه ارامش منو بگیرن
الان اگه بگم ناراحت نیستم خب دارم عین بلا نسبت یارو دروغ میگم اسنادشم موجوده!
من ناراحتم ولی تصمیم دارم دیگه در مقابل سختیهای بزرگ بایستم
دیگه میخوام به هیچ احد الناسی باج ندم میخوام حتی اگه از درون داغونم ولی غرورم رو حفظ کنم
میخوام همه و همه بدونن که من خودمو از همه دنیا بیشتر دوست دارم
حالا حالاها من هی میام گزارش لحظه به لحظه میدم از روز شمار رفتنم همچین که مخ
همتون تیریت شه ول کن هم نیستم
داشتم سعی میکردم همه اونایی که اونجان رو همینجوری قبول کنم با تمام ویژگیهاشون
و تمام خوبیها و بدیهاشون
ولی امروز اتفاقی افتاد که تصمیم قطعی به استعفا گرفتم
قصد دارم شنبه بگم که تا ۱۵ تیر بیشتر نمیمونم و فقط ۱۱ روز فرصت دارن تا یکی رو بیارن تا
اموزشش بدم اگر تا ۱۵ ام کسی پیدا نشد دیگه مسئولیتش با من نیست
من دختری نیستم که به خاطر ۳۰۰ تومن همه غرورم رو له کنم
۳۰۰ تومن که سهله اگه ۳ میلیون هم بود من به کسی باج نمیدم اینا باید بدونن
من شخصیتم رو از جوب اب پیدا نکردم. اینو بهشون ثابت میکنم
من ادمیم که ۱۰۰ تا سیما و رئیس رو فدای یه لحظه ارامش خودم میکنم
اونوقت این دو تا میخوان ارامش منو ازم بگیرن
به هر حال از چند روز دیگه من دوباره بیکار میشم تا بتونم یه کار جدید پیدا کنم
از الان تو دلم یه غم بزرگ نشسته که قراره بیکار شم
عادت کردم بودم که با کارم زندگی کنم انگار قراره زندگیمو بگیرن ازم
