باز نمیشه
یه شب خونه نبودم خونه خاله مینام بودم قرار بود بریم خرید که نشد
یه شنبه تشریف بردم وزن کشی
دقیقا ۳ کیلو تو ۸ روز کم شدم
البته هفته اول اینطوریه از هفته های بعد هر ۲ هفته یه چیزی حدود
۲ تا ۳ کیلو باید کم شه
البته یه شنبه هم که رفتم ۹۰۰ گرم بیشتر از اونی که باید کم شده بودم
مشاور دکتر کرمانی دعوام کرد :) گفت مطابق برنامه برو جلو عجله نکن
اما من واقعا اشتها نداشتم که بخورم
دیگه چیزی نمونده یوخده دیگه کم شم میشم نفس اقامون اینا:)
ای خدا یه لطفی به روح و روان ما بفرما و ویکتوریا و جرونیمو رو به هم برسون
بعد ۵ ماه و خورده ای دنبال کردن هرروز این سریاله احساسات ادم به ف... عظمی
میره اگه این زن انریکه شه و اونم بره با نمیدونم چی چی ( همون دختر اسپانیاییه)
شاید امروز بعد از ظهر برم پیش کوچولوها
۵ ماه هر شب که میشستم پای ویکتوریا مامان همش قیافشو تو هم میکرد
که ای وای چقد بیمزه س چقد لوسه چه چندش چه نکبت
حالا این ۲ هفته اخیر خانم اگه ۵ دقیقشو شب نبینه صب ساعت
۷ که تکرارشه پا میشینه میبینه
ما مریض تشیف داریم کمی تا قسمتی
رفتیم ددر
اولش رفتیم گودو نشستیم ۲ تا فرانسه خوردیم و کلی در مورد اینده حرف زدیم
حرفایی که کم پیش میاد ادم تو مود گفتنش باشه
حرفای جدی در مورد زندگی آیندمون
راضی بودم از نتیجه حرفا
بعدش اومدیم میدون ولیعصر نفس خان برام یه کلاه و شال گردن مشکی خرید
و یه کتونی
واسه خودشم یه شال گردن خرید چون قبلیشو یه موقعی!!!
پیچیده بود دور صورت یه اقاهه تو خیابون که اقاهه صورتش معلوم نشه!
دیشب کلا خوابم نبرد تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ۷ صب!
باز استرس اومده بود سراغم
ساعت ۲و نیم اومدم نت دیدم زن داداش عزیز تر از جان هم هست
تا ۴ و خورده ای چتیدیم و یوخده ایشون وبلاگ نوشتن و بعدش ایشون تشیف
بردن بخوابن و من باز نشستم وبلاگ گردی کردم
خلاصش که ۷ خوابیدم
من عادت ندارم فک و فامیلام رو با پسوند زن داداش و زن دایی و اینا صدام کنم
اصلنم خوشم نمیاد کسی در اینده منو اینجوری صدا کنه
الانم اگه هی میگم زن داداش چون نمیدونم " ه" دلش میخواد اسم واقعیش
گفته شه یا نه
دیشب داشتم با زن داداش ! میچتیدم
بهش گفتم این کلاه شال گردنه خیلی خوشگله
(از این کلاهایی که من نمیدونم اسمش چیه اما یه وری وامیسته یه ورش پف میکنه
ادم جیگر میشه!!!
)
خلاصه گفتم متین گفته دیگه زیر این کلاه شال سرت نکن موهاتو این مدلی زیرش درست کن و اینا
بعدش زن داداش با شوخی : به به چه اقای روشنفکری خوش به حالت
من با شوخی: میخوای بگم اقامون با اقاتون حرف بزنه روشنفکرش کنه؟![]()
زن داداش بازم با شوخی : اوهوم خیلی خوبه دستت درد نکنه
من با شوخی: اونوخ اگه اقاتون اقای ما رو بکشه چی؟
زن داداش کاملا جدی بعد از یه تفکر طولانی: اونوخ دیگه از دست هیچکی کاری بر نمیاد
من جدی تر از اون: ![]()
هنوز متین داره سرفه میکنه هرباری که سرفه میکنه قلب من تیر میکشه
جون خودمو قسم دادم که امروز بره دکتر
اینجوری دیگه نمیتونه از زیرش در بره
زن داداش تازه شروع کرده وبلاگ نویسی
اینجا هم وبلاگشه
تازه کاره اما با وجود شیرین کاریهای کوچولوهاش زود پیشرفت میکنه:)
دیشب متین زنگ زد میگه چی کار میکنی؟
میگم کتونیامو پوشیدم شال و کلاهمم سرم کردم دارم خودمو نیگا میکنم ببینم خوشگل شدم یا نه
بعد که داشتم اینا رو میگفتم همینجوری رفتم جلو ایینه
انقد خوشتیپ شده بودم
به متین میگم فقط میدونی مشکل کجاس؟
پیژامم به کتونیم نمیاد:) پیژامم سفیده گلای بنفش داره روشم کفش دوزکای سبز داره
نیمیدونم چرا اقامون اون ور از خنده ترکید ![]()
ساعت ۸ و نیم شب
بازم وبلاگ دومم رو امشب آپ کردم
اگه نداشتمش از غصه میمردم
ساعت ۱۱ و نیم شب:
داغونم حوصله هیچکیو ندارم
بغض دارم هرچی هم اشک میریزم اروم نمیشم
دلم انقد شیکسته که حد و حساب نداره
یه اشنا دلمو بدجوری شیکوند
حتی روانسنجی که توی اون روز ملعون امتحانشو دادم
حتی اون اس پی اس اس نکبت
اون فیزیولوژی چندش و بقیه
وقتی نخونده با نمره های ۱۵-۱۶ پاس کردمشون اگه میخوندم شاید معدلم ۱۹ به بالا میشد
همیشه وقتی مدرسه میرفتم معلمها شاکی بودن که تو چرا با این هوش عجیب غریبی
که داری معدلت ۲۰ نمیشه
یادمه یه بار یکی از دبیرام به مامانم گفت: "منا وقتی سر کلاس حواسش
به درس هست قبل این که جمله از دهن بیرون بیاد میگیردش
اما حیف که معمولا حواسش نیست"
این مشکل الانم با من هست همیشه عادت داشتم فقط شب امتحان درس بخونم
و همیشه هم نمره هام افتضاح بوده دبیرستان که نور علی نور بود و تجدید هم میشدم:)
الان هم سر کلاس هم هیچوقت حوصله گوش دادن به حرف اساتید رو ندارم
شب امتحانم هرچی تلاش کنم دیگه بیشتر از این که بتونم ۱۵-۱۶ بگیرم در توان مغزم نیست که
خودشو هلاک کنه
خلاصه این که این ترم هم گذشت تا شبهای امتحان ترم بعد هم خدا بزرگه:)))
ساعت ۶ یادم افتاد و تی وی رو روشن کردم دیدم یه اقایی داره نماز میخونه![]()
اینجور که میگن آبی های عزیز به صورت له شده و سوراخ سوراخ روانه منزل هستن
یه آبی بیاد مردونگی یا زنونگی کنه بیشینه وسط این وبلاگ من تا من حرصشو در بیارم![]()
این مرد معجزه میکنه
انقدر شیرین حرف میزنه که ادم اصن گذر زمان رو نمیفهمه
واقعا اونایی که اضافه وزن یا کاهش وزن دارن بزرگترین اشتباهو میکنن اگه
نرن پیش دکتر کرمانی
از ما گفتن
ساعت ۵ که همایش تموم شد چون نزدیکای متین بودم زنگ زدم که یه جا همو ببینیم
که متین گفت تو بیا محل کارم چون یه ساعت دیگه کار دارم
منم رفتم اونجا و تا ۶ونیم نشستم و با هم اومدیم
از پریروز که دوباره دیدم سرفه میکنه و سینش خس خس میکنه داشتم دق میکردم
دیروز که دیدمش یه کم اروم شدم
یه شربت هم گرفتیم که بخوره
ویکتوریا زن احمقیه که یه همچین عشقی رو رد کرد
بعدم نشست زر زر گریه کرد
دلم میخواس بزنم تو دهنش فَکّش پخش زمین شه
اون انریکه هم که اگه دست من بود باهاش خورش درست میکردم
نصفشم کباب میکردم میدادم این گربه م بخوره
امیدوارم تا اخر سریال ایشون هم تو یکی از اون تابوتا بخوابن که بابای استرلا خوابید!!!!!
دیشب خیلی خوب بودم
برعکس پریشب!
دلیل خوب بودنم در حد تیم ملی:!!!!
دیشب ماشین گرفتیم که بیایم خونه متین تو ماشین یه دستشو انداخت پشت کمرم
منم انقدر خسته بودم سرمو گذاشتم رو شونه ش و چند لحظه خوابم برد
یهو که ماشین تکون خورد و بیدار شدم دیدم متین لپاشو گذاشته رو پیشونیم
گرمای صورتش تمام خستگیمو ازم گرفت
این اتفاق بارها افتاده بود اما دیشب خیلی قشنگتر بود
خدا جون یه مرحمتی بکن هرچی ویروس قراره بیاد تو تن متین
تشیف بیاره تو هیکل خرس گنده من اما این نفس چیزیش نشه
خواهش میشه
رژیمم شروع شده
امروز ۶ تا قاشق برنج با ۴ تا قاشق قورمه سبزی بود
به اضافه یه عالمه سالاد
قبلشم تو برنامه ۲ تا کیوی بود و ۲ تا لیوان اب
الان کاملا سیرم
دیروز رفتم خونه داداشی اینا
شب هم متین اومد دنبالم
موقع برگشتن از هفت تیر یه کیف برام خرید
بی نهایت خوشگله شکلاتیه روش هم گردالی گردالی کوچولو داره
بعدم رفتیم یه کافی شاپ توی مفتح
جای دنج و خوشگلیه
اوایل اشنایی زیاد میرفتیم اونجا اما بعد یه مدت دیگه دلمونو زد
اسمش آلبالوی سیاه یا گیلاس سیاه یا یه همچین چیزاییه
اینا رو اگه نمینوشتم هم چیزی نمیشد
اما بد جوری هوس نوشتن کرده بودم
ساعت۲۰:۳۵
دلم خیلی گرفته
خیلی
صب اقامون زنگ زد و همچین یه خبر دست اول داد که زرتی فشار ما رو از اون بالا انداخ
پایین
بععععععععععععععله ایشون در کمال مظلومیت و اینا فرمودن که دیشبش تا صب به
امر خطیر تب و لرز مشغول بودن و منم که حاضرم خودم سرطون بیگیرم و ایشون سرفه نکنن
همچین قلبم یه چن لحظه ای واستاد و اینا
بعدش از ما اصرار که برو دکتر و از اقامون انکار تا این که
طی یه نقشه خیلی شوم ما هی لوندی کردیم و گفتیم وای متین خونم اومده پایین
ای وای مردم ای وای من چن روزه اقامونو ندیدم و خلاصه ایشون ساعت ۲ ونیم
تشیف اوردن دنبال ما که بریم بگردیم و ما هم ایشون رو چپوندیم تو درمانگاه محل و
اصنم توجه نکردیم که اقامون این شکلی شده![]()
بعدشم ۲ تا امپول گوارای وجودشون شد و ۲ تا هم فردا میل میکنن و کلی هم دارو
دکتره که داش معاینه میکردش گوشیشو گذاشت رو کمر متین و گفت نفس عمیق بکش
بعدش که متین نفس عمیق میکشید من انقد قربون نفساش میرفتم تو دلم
اصن هر چی میگذره من دیوونه ترش میشم اقاهه رو
یعنی الهی کور شم اگه دروغ بگم
امروز رفتم تو حیاط پیش پیش کردم که گربهه بیاد غذاشو بدم
یهو دیدم بدو بدو اومد یه گربه نره خرم دنبالشه
رفتم از یخچال غذاشو در بیارم وقتی برگشتم دم در حیاط دیدم
دقیقا جلوی در حیاط گربه گندهه پریده رو این داره اوهههووم اوووهوم اوهههههوممممم
بعدش این گربه مادر مرده هم از اون زیر یه جوری مظلوم به من نیگا میکرد که معلوم بود
چه زجری داره میکشه
این نرّه خرس هم ۳ برابر هیکل این پیش کوچولوئه ما بود
منم درو باز کردم که غذاشو بذارم هروقت اوهههووم اوهههوم تموم شد غذا بخورن جون بگیرن
بعدش من که درو باز کردم این گربه گندهه ترسیده بود اما انقدر داغ کرده بود
از رو این جم نمیخورد کشون کشون خودشو و اون بدبختی که اون زیر بود رو میکشید اون ور
یعنی من دیگه اینور از خنده ترکیده بود
خاک به سرم چه سر و صدایی هم راه انداخت بود
بعدم دیگه وجدان خفته ما از خواب پرید و هی گفت ورپریده خوشت میاد
یکی بعدا" خودتو اینجوری نیگا کنه و من دیگه شرم حضورم گرفت و رفتم تو اتاق
نیم ساعت بعدم رفتم تو حیاط دیدم اون کوچولوئه داره رو دیوار ها میدوئه این گندهه هم
دنبالش یعنی بترکه هییییییییییی که هیچ جوری ول کن این مادر مرده نبود
حالا چرا من این موقع شب بیدارم چون یکی از قرصای متین "ارواح من فدا"!!!
۴ ساعت یه باره باید ۱ شب بخوردش
الان زنگ زدم بیدارش کردم یاد اوریش کردم ۵ صب هم باید بزنگم بهش که خواب نمونه واسه قرصش
اصلا زمستون به جز ۲ هفته اخرش زیاد جالب نیست
نمیدونم اونایی که زمستونو دوس دارن چه جوری این هوای سرد رو تحمل میکنن
اما من زیاد دوسش ندارم
امشب یه لاک قرمز زدم
واسه این که رنگش خیلی جیغ بشه ۳ دور زدم
بعدش اصلا خشک نمیشه وقتی دستمو میذارم رو ناخنم اثر انگشتم روش میمونه
ایییییییییییییییی چه چندش
باید پاکش کنم !
این خانمه هس تو شبکه مهاجر اسمش میعاد هست
چه صورت ناز و مهربونی داره
دوسش دارم اما مسابقه ای که اجرا میکنه حوصلمو سر میبره
از ۱۱شب تا ۳ صب ملت باید دنبال کلمه مورد نظر بگردن
راستی مگه میعاد اسم پسر نیست؟
اگه من یه روزی یه کار خیلی کثیف کنم و چند نفرو تو دردسر بندازم
بعدش همه بفهمن که اون شخص من بودم سرمو میکنم یه جا و میرم یه گوشه
تو بدبختی خودم زندگی میکنم
اما تو یه وبلاگی یکی همچین غلطی کرده و از رو هم نرفته
همیشه صب که میشه یه کمی نون و برنج و ارزن میریزم تو حیاط تا پرنده ها بیان بخورن
چند روز پیش که داشتم غذا خوردنشون رو نیگا میکردم یهو دیدم یه گربه پرید تو حیاط که بخورتشون
از اون روز کارم شده غذا دادن به این گربهه
فقط مصبیت اینه که میره دوستاشم میاره میشن ۴-۵ تا گربه
بعدش خیلی هم خوش غذا تشریف دارن
روز اول میگو و کالباس واسشون ریختم
با کلی ناز و ادا مزه مزه کردن و کلی هم غرغر کردن و یه ذره خوردن
بعدش یه روز دیگه کتلت انداختم کلا نخوردن
یه روز هات داگ انداختم یکیشون خورد یکیشون فقط قلش میداد
تنها چیزی که دوس دارن کبابه
خب منم که هرروز نمیتونم کباب واسشون درست کنم
مامان هم هی چشم غره میره که اینار و پررو نکن اگه بیان تو خونه من میدونم و تو
ولی مگه دل من طاقت میاره وقتی اینا با اون چشای گرد و قلمبشون زل میزنن تو چشم من
و دم تکون میدن!
این روزها همه خوشه سوم میشن شما چطور؟؟؟؟؟![]()
امروز ساعت ۳ و نیم نشستم دیدم
اون قسمتی بود که ویکتوریا و جرونیمو میرن مهمونی خونه والریا!
بعدش من تازه فهمیدم واقعا نصف این سریال حذف شده البته از اون لحاظ!!!!
البته دوبلش (به زبان ارمنی) ضعیف بود و زیر صدای دوبلورها صدای خود بازیگرا بود
به نظرم صداهایی که فارسی وان انتخاب کرده برای بازیگرها خیلی خیلی قشنگ تر
از صداهای اصلی خودشونه مثلا صدای کامیلا و تاتیانا و پائولا رو من واقعا دوس دارم
اما صدای اصلی بازیگراش واقعا گوش خراش بود
به هر حال مرسی سحر جان چون خیلی خیلی هیجان داشتم که از طریق یه شبکه
دیگه هم دنبال کنم این سریال رو
خیلی خیلی خیلی دوست دارم که دراز بکشم رو کاناپه
یه پتو هم بکشم روم کوسن هم بذارم زیر سرم
هوای اتاق رو هم سرد کنم بعدش فیلم ببینم
به شرطی که فیلمش شب مهتابه نباشه و اینجوری فکر منو مشغول نکنه و
اعصابم رو خراب نکنه و ایضا جیگرمو کباب!!!
دیروز مامان ۲ رقم غذا درست کرد و امروز ۲باره رفت خونه مامان جون و چن روزی نمیاد
اما نمیدونم چرا هروقت مامان نیست من هوس سیب زمینی میکنم!!!!!
هروقت تنهام برنامه زندگیم به هم میریزه
شنبه میرم پیش دکتر کرمانی
۵-۶ کیلو اضافه وزن باید تا عید از بین بره و من دوباره بشم همون منای
بامزه قبل نه یه خرس گنده با این همه اضافه وزن و این اشتهای مهار نشدنی
فقط کاش تو رژیمش مرغ سوخاری هم داشت
۹۰ میشه گفت تنها برنامه ای هست که گاهی مشیم و تماشاش میکنم
دیشب نیم ساعتش رو دیدم ولی واقعا خنده دار بود
فک کن طرف میگه بارسلونا هم مثل تراکتور طرفدار نداره
یعنی من رسما از خنده مردم
بعدشم میگن محتوای اس ام اس مار و عوض کردن وگرنه تراکتور پرطرفدار تر
از پرسپولیسه
یعنی فک کن چه اعتماد به نفسی دارن ملت!!!!!
ته جیبام چیزی به نام پول پیدا نمیشد
تازه یه کتونی آدیداس هم دیدم همچین دلمو برد که داشتم براش میمردم
اما چون ۴۴ تومن بود منم پولام تموم شده بود دیگه شرمنده روی ماهم شدم
ارایشگاه هم رفتم و چن کیلو سبک شدم!!!!
بعدشم رفتم پیش متین و با هم رفتیم فردوسی و متین یه کفش و کمربند چرم خرید
کلهم امروز من و اقامون دل کلی از فروشنده ها رو شاد کردیم و کلی دعای خیر الان پشتمونه!
یکی از خوراکیهای مورد علاقه من های بای با شیر کاکائوئه
اینو همینحوری دوس داشتم بگم
چرا هیچکس جزء خوشه بندی نشده؟
امروز متین داشت کفشا رو تو فردوسی نیگاه میکرد منم عین جوجه هی جیک جیک
میکردم نان استاپ با صدای لوندی میگفتم بووووووووووووس بووووووووووووووس بووووووووووووووووووووس
بعدش اقامون هی زیر چشمی نگام میکرد هی میگفت لوندی نکن شیطونی نکن
دلمو آب نکن
بعدش که رسیدیم سر خیابون ما دیگه طاقت نیاورد یه ماچ گنده از لپام کرد
البته از اونجایی که از خیابونمون خانواده رد میشد در همین حد باقی موند
وگرنه که اینجوری که من لوندی کردم کار به جاهای باریک میکشید![]()
اس پی اس اس تقریبا" پاس شد
در صورتی که قسم میخورم از حدود ۶۰۰ صفحه فقط ۳۰ صفحه خوندم
یعنی فک کنننننننننن!!!!!!!!!!!!
غیر محترم راه افتاده با این مضمون که اسم ۵ نفری که دوس دارید یه شب رو باهاشون بگذرونید
البته تا صبح اونم نه در یک مکان عمومی که کاملا خصوصی و اینا.....
اونوخ چیزی که جالبه اینه که تو این مدت فقط وبلاگ نویسای خانم تو این بازی شرکت کردن
و دریغ از یه اقا!!!!
ماشالا ماشالا نه که اقایون همه با حجب و حیا تشیف دارن انقذه سرخ و سفید شدن وختی
این بازیو دیدن که نگو
ارزو به دلم موند ببینم شخصیتهای مورد علاقه اقایون وبلاگی کیا هستن واسه یه شب
حالا ما که خودمون یه اقا داریم اسم هر ۵ نفرم اسم اقای خودمونه
اما به جز اقامون!!!!! بقیه دعوت:)
احتمالا من فردا به خاطر این تبعیضی که بین متین و دیگران قائل شدم به دستان
توانمند اقاهه به قتل خواهم رسید
اگه من کوشته شدم بدونید که .....بعععععععععله
از دیروز که متین مریض بود و تب و سر درد و اینا داشت انقد از خدا خواستم
دردش بیاد تو جون من و اون خوب شه خدا هم میدونست از ته دل ازش اینو میخوام
متین رو بهتر کرد و من دارم میمیرم
یعنیا گلاب به دیوار با زور خودمو نگه داشتم که متحول نشه معدهه
تمام استخونامم درد میکنه
فشارمم افتاده کف پام
سرمم درد میکنه
اما همه اینا فدای یه تار موی این اقامون اینا
اون خوب بشه من مُردم هم مُردم
به قران بیشتر از این نمیتونم بشینم
وگرنه حرف واسه زدن زیاد دارم
اما دارم یواش یواش متهوعععععععععععععععععععع میشم.............
اونوخ هرچی دوس دارم غلت میخورم از اینور به اونور بدون این که یهو لنگم از رو
تخت بیفته پایین نصفه شبی یه متر بپرم هوا!
***
دیشب تیکه های جدید ویکتوریا رو نشون میداد به نظرم خیلی قشنگتر داره میشه
هرچند که این انریکه نکبت داره گند میزنه به سریال با کاراش!
***
معمولا هر یه هفته زندگی شخصیتهای این سریال ۲۰ قسمت طول داره
حالا که قراره چند سال مثلا بگذره فک کنم قسمت اخرو من و نوه هام با هم بشینیم
تماشا کنیم
هرچند که اگه ۱۰۰ سال هم طول بکشه من ازش خسته نمیشم
***
نمیدونم چرا دیروز همه کمر به بدبخت کردن من بسته بودن
تو شرایطی که یه طرز تابلوئی خط من داره کنترل میشه
چپ و راست اس ام اس هایی میومد که نباید بیاد
بترکین هیییییییییییییییییی
***
فردا امتحان فیزیولوژی اعصاب و غدد دارم
پس فردا هم امتحان اس پی اس اس
اونوقت این که چرا اینجام و کلا اینجا چه غلطی میکنم شب امتحان
موردیه که فعلا در دست بررسیه
***
تا پارسال اگه یه همچین گندی که امروز پرسپولیس زد رو میزد من کلی دپ میشدم
اما الان عین خیالم نیست
اصلا مگه این چیزا مهمه؟
***
تو رو به ابولفضل هی نیاید بگید من لینکت کردم تو هم بکن
الان ۹۰ ٪ کسانی که من لینکشون کردم نه منو لینک کردن نه روحشون خبر داره که اینجا لینک شدن
گیلاس
گلابی دیوانه
کاوه
طنز متفاوت
آلن
یک مرد
یک زن
WC
عاقد
خاتون
سپیده
صمیم
ووهومن
انی دالتون
عروس بیچاره
پرنیان
دختر حاجی
پشمالو
خانوم زیگزاگ
ويولت
مجتبی
پگاه
این یعنی من اعتقادی به تبادل لینک ندارم
من هرکسی رو که دلم میخواد جریان زندگیش رو دنبال کنم لینک کردم
البته ۲-۳ نفرم هستن که توی رودرواسیشون موندم
اما خب به جز این تعداد مخدود دیگه حاضر نیستم تو رودرواسی شخص دیگه ای بمونم
والسلااااااااااااام
اگه من نشنوم و ۵ دقیقه بعد که ۱۰ شب میشه زنگ بزنم یهو میبینم همچین
صدای خواب الودی داره که نگو و نپرس
یعنیا مثلا همچین که تصمیم میگیره بخوابه صداشو همچین میگیرونه که
اونی که زنگ میزنه همچین شرمنده شه که بره زیر زمین
اما خب چون من این کلکشو فهمیدم عمرا پا و رام به زیر زمین باز شه و فقط
غرغرای اقاهه رو میشنوم و دوباره فردا شب که میشه همین اتفاقات میفته
اونوقت اقای ما هم که میخواد تلافی کنه میدونه من شبا تا ۳ صب بیدارم
همچین راس ساعت ۸ صب زنگ میزنه و منو بیدار میکنه
ولی بر خلاف من که شبا غرغر میشنوم اون فقط قربون صدقه میشنوه :)
این ماجراها تقریبا هر شب و هرروز اتفاق میفته
حالا یه وقتایی میبینی تا ۱۲ شب بیداره ها اما یه وقتایی ۸ شب میزنگی
صداش گرفته س
***
تازگیا هوس یه چیزایی رو میکنم که قبلا اصن خوشم نمیومد
مث زیتون
یعنیا همچین میشینم کیلو کیلو زیتون میلنبونم که بیا و ببین
***
دیشب ساعت ۱۲ داشتم با شهره میچتیدم
بهش میگم یه شنبه و دوشنبه ۲ تا امتحان دارم
هرکدوم ۶۰۰-۷۰۰ صفحه اما هنوز کتابام سفیده
اونوخ با چشای نعلبکی شده میگه پس اینجا چی کار میکنی؟ نمیدونم چرا تعجب کرد
مگه چیز عجیبی گفتم؟
خب من ۵ ترمه که هویجوری درس میخونم
اونوخ اخرش اون ایکونه که موهاشو میکشه رو واسم فرستاد
وا؟؟؟؟!!!!!!
اخه تا وقتی میشه صحبت کرد خشانت چرا
؟
عسل من کیه
متین با احساس پسر کوچولویی:
من!
منا: عخش من کیه
متین : من
منا: نفس ترین تیتین دنیا کیه؟
متین : من
منا: من قربون کی برم
متین: من!
منا: فلفلی من کیه؟
متین : من
منا: قلقلی کیه؟
متین: تو!!!!!![]()
وقتی ۴ شنبه اون خبر بدو شنیدم دنیا رو سرم خراب شد
باورش سخت بود هرلحظه دلم پیش ۳ تا عزیزی بود که گرفتار بودن
نمیدونستم به کدومشون فکر کنم و برای کدومشون اشک بریزم
فکرایی که میومد تو سرم داغونم میکرد
این که الان چه حالی دارن و چی کار میکنن تا مغز استخونم رو میسوزوند
صب باید ۵ از خونه میرفتم تا ۸ برسم به دانشگاه
شب ساعت ۱ با زور چشمامو گذاشتم رو هم
اما هر چند دقیقه میپریدم و این دلهره لعنتی هی بیشتر و بیشتر میشد
ساعت ۴ صب دیدم دلم خیلی خدا میخواد
پاشدم وضو گرفتم ۲ رکعت نماز خوندم دعای توسل خوندم و از ته دل ازادی ۳ تا عزیزمو خواستم
از اعماق وجودم اشک ریختم و خدا رو صدا زدم
ازش خواستم تو ابن شرایط تنهامون نذاره
اونم نذاشت
۵ شنبه ظهر موقتا مشکل حل شد
*******
این ماجرا تلفات هم داشت
اولیش مامان بود که غش کرد
دومیش خاله کوچیکه بود
قرار بود این ماجرا به کسی گفته نشه
شب مامان که دلش پر غم بود به اصرار خاله کوچیکه جریانو گفت و یه جیغ شنید و سکــــــــــــــــــــوت
بعد هم صدای دختر خاله که گوشی رو گرفت و گفت مامانش غش کرده
دارم به این نتیجه میرسم که کلهم فامیل غشی ای دارم
مامان بازم رفته خونه مامان جون و چند روزی من تنهام
فعلا به نوبت میرن و از مامان جون نگهداری میکنن
قراره پرستار شبانه روزی گرفته شه
اما دخترا دلشون نمیاد که مامانشون زیر دست پرستار باشه
*منظور از دخترا مامان و خاله ها هستن:)
دوستای خوبی دارم
همشون نگران بودن و دعا میکردن
مرضیه کلی صلوات نذر این ۳ تا کرد
فعلا دوستانی که شماره منو دارن لطف کنن اس ام اسی ندن که باعث دردسر من و خودشون بشه
چون من دیروز فهمیدم که به شدت ادم سرشناسی و مهم و شناخته شده ای شدم !!!
میفهمید که منظورمو.....!!!!!!!
کامنتی هم نذارید که نشه تائید کرد
کلن فقط قربون صدقم برید و لا غیر:))))))
نمیخوام هم بگم
فقط انقدر سخت بود که در باور نمیگنجه
قضیه ربطی به متین نداشت
این که اخر خواب بدی که دیشب دیده بود به اغوش من ختم شده بود و باعث ارامشش
شده برام جذابه
وقتی ساعت ۲ شب زنگ مخصوص تماسهای متین رو شنیدم و با عجله گوشی رو برداشتم
و صدای خواب الودش رو شنیدم و برام گفت که چند لحظه پیش خواب بد دیده و اخر
خوابش منو در اغوش گرفته و اروم شده و حالا میخواد حال منو بپرسه
خیلی لذت بردم
چه تو بیداری چه تو خواب اغوشش برام اَمن و مقدسه
اما مینویسم چون این خاطرات رو دوس دارم هرچند که خصوصی باشن
جمعه ۲ هفته پیش با متین و حامد (برادرش) و دوست حامد(بهاره) رفتیم بیرون
بعضی لحظاتش خوب بود
مخصوصا ساعت ۹ شب که متین و حامد منو رسوندن خونه
سر کوچه متین صورت منو محکم گرفت و چن تا بوسه محکم از صورت و پیشونیم گرفت
مزه داد بهم در حد تیم ملی!
تو بگو ما یه ذره خجالت جلو حامد کشیدیم نکشیدیم
چون ایشون خودشون دست دنیا رو تو این موارد از پشت بسته:)
*****
شنبه هفته پیش هم (تاسوعا) ظهر به متین زنگیدم دیدم لپاش پره!
میگم چی میخوری؟
میگه نذری
انقد دهنم اب افتاد
یه ربع بعد زنگ زد
میگه دم در خونه م واست نذری اوردم
تندی لباس پوشیدم و رفتیم تا سر خیابونمون
۱۰ دقیقه بیشتر با هم نبودیم اما آی چسبید
موقع خداحافظی گفت نمیدونی چقدر بوسیدنت سر کوچه مزه میده!!!!
اونم جلو چشم ملت:)
۲ تا بوس گنده دوباره سر کوچه!!!
احساس پسر شجاع بودن بهم دست داده الان![]()
هنوزم نمیدونم از ۸ فصل اختلالات یادگیری ۵ فصلش محتویاتش چیه
فردا امتحان دارم
فقط ۳ فصل خوندم اونم واسه بار اول
الان هیچی بلد نیستم
نگرانم واسه امتحان فردا
فک کنم یه کمی حق داشته باشم
خیلی وقتا شرایط اپ کردنش بود اما من پسوردشو فراموش کرده بودم
امشی بعد ۴ ماه و خورده ای نوشتم
یه کمی قلبم سبک شد
اگه نمینوشتم میمردم از غصه
اما الان ارومم
مامان از یک شنبه نیست
رفته خونه مامان جون
این چن روز صب تا شب که بابا بیاد تنها بودم
دلم گرفته
امتحان دارم
کارهای خونه هم با منه فعلا
دل درد هم دارم
دلم هم خونه از خیلی اتفاقات
کاش یه وقتایی انتخاب مرگ و زندگی دست خود ادم بود
اگه بود من امشب مرگو انتخاب میکردم
همین......
یعنی هنوز که هنوزه نمیدونم اصن راجع به چی چی هس کتابه
البته دروغ چرا .......میدونم راجع به چیه
راجع به اختلالات یادگیریه دیگه!![]()
***
دلم میخواد این والریا و مارتین رو بندازم جلو کروکدیل بخوردشون
***
جمعه رفتیم باغ وحش
انقد از دست میموناش خندیدیم دل و رودمون پیچید به هم
تو عمرم انقدر از دست یه موجود زنده متحیر نشده بودم
شبشم اومدیم همین فروشگاهه سر خیابونمون که حیوون و اینا میفروشه
یه میمون داره میگه ۷۰۰ تومنه
این میمونه هم خیلی با نمکه کاراش
انگشتای میتنو گرفته بود گذاشته بود رو لپش احساس ارامش میکرد
بعدشم با سرتق بازی کیف منو میکشید میخواس بخوره
هی هم استین متینو میزد بالا با موهای دستش بازی میکرد
نمیدونم دنبال چی میگشت !
متین میگه بعد ازدواج میخواد یه دونه بخره
***
این فروشگاهه یه دونه هم کروکدیل کوچولو داره
همین که داشتم نگاش میکردم فروشندهه گفت اینو اگه بخری
۳ سال دیگه که یه کم بزرگ شه حداقل ۲۰ میلیون حیات وحش ازت میخره
یه کم نگاش کردم گفتم خب این که منو میخوره!
گفت نه این ۲۵ سال طول میکشه تا خیلی بزرگ شه
حالا دارم فکر میکنم شاید برم تو کار پرورش کروکدیل!
فقط مشکل اینه که این کوچولو بود مثلا ۳۰ سانت بود
بعدش همین جقله (جغله؟) چشاش بسته بود منم زل زده بودم بهش
یهو چشاشو وا کرد من ۳ متر پریدم عقب دست متینو محکم گرفتم که این نخورتم
اونوخ چجوری من ۳ سال اینو تو خونه زندگیم نگه دارم
***
تو باغ وحش داشتیم شیرا رو نگاه میکردیم
یهو یکیشون پشتشو کرد به مردم شروع کرد به .....
همه انگار زلزله اومده باشه دررفتن
چه بی حیا بود!
***
یه ببر هم بود تازه اوردنش
متین تا دید نگهبانه نیست از رو نرده ها پرید اونور رفت نزدیک قفسش
یه کم پیش پیش! کرد که بیاد
ببره همینجوری مظلوم نگاش میکرد
تا متین پشتشو کرد به قفس که بیاد پیش من ببره بدو بدو اومد که بخوردش
پدرسوخته میخواس از پشت حمله کنه
من که رنگم مث گچ شد هرچند که نمیتونست به متین از پشت این همه میله اسیب بزنه
اما همین که میدیدم خطر نزدیک متینه داشتم پس میفتادم
تازه پسره خوشش امده بود میخواس بره لپای ببره رو گوگولی مگولی کنه
انقدر من جزجز کزدم پشیمون شد
***
کاش دیروز همه سالم برمیگشتن
کاش اون چند نفر شهید نمیشدن
کاش میر حسین الان عزادار نمیشد
کاش به گفته خودشون ۳۰۰ نفر بازداشت نمیشدن
کاش خدا ریشه ظلمو همه جای دنیا بسوزونه
کاش حق به حق دار برسه
به این بازی اما نخودی که میتونم باشم این وسط:)
۱: برای دوستم هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم
حتی بیشتر از وظایفم!
اما در مقابل با کوچکترین ازاری که ازش ببینم ترکش میکنم
چون وقتی من تو به رابطه انقدر از خود گذشتگی میکنم حتی اگه توقع
یه از خود گذشتگی متقابل رو نداشته باشم اما توقع کوچکترین خنجری رو هم ازش ندارم
۲: عاشق اینم که مورد توجه باشم اما نه با کارای جلف و کارهای سبک.
ترجیحا با شیطونی و ملوسی در حد متعارف!
۳: با کسی رودرواسی ندارم پررو نیستم اما رک هستم حرفمو راحت میزنم
و بلدم که دیگرانو قانع کنم اما خیلی دیر قانع میشم یا حتی اگه بشم هم به روی خودم نمیارم
چون غرورم میگه حرف حرف منه نه دیگران، البته این قضیه در مورد متین صدق نمیکنه
۴: کودک درونم بدجوری زبون نفهمه هرکاری دلش میخواد میکنه
مثلا هوس میکنم تو خیابون لی لی کنم و گاهی این کارو انجام میدم
۵: وقتی یکی بهم توهین کنه یا سرم داد بزنه مثل یه ببر غرش میکنم
و اگه رفتارش ادامه پیدا کنه انقد کنترلمو از دست میدم که فقط جیغ و داد میکنم
و حرفایی میزنم که نباید بزنم حتی اگه اون ادم نزدیکترین شخص بهم باشه
میدونم با توجه با این خصوصیات خیلی تحفه هستم
نمیخواد بهم یاداوری کنید
بعدش استاده (دقت کنید که این "ه") ه تانیث نیستا استادمون از نوع نر تشیف دارن
خلاصه اومد و گفت اول یه امتحان تشریحی میگیرم ببینم چقذه بلتید و اینا
بعدش من از ۲۲ نمره ۵ شدم
شاگرد اولمونم ۱۱ شد
اونوخ استاده موقع امتحان عملی ۲ تا سوال داد گفت دسته جمعی با هم راه حلشو پیدا کنید
و جوابشو رو سیستم پیدا کنید
بعدش رفت یه ساعت بعدش اومد دید جفت سوالا رو اشتباهی جواب دادیم
انقد خوچحال شد انقد خستگیش در رفت که دید ۱۵ تا دختر که مث درخت عر عر
فقط قد کشیدن یه ساعت رو ۲ تا سوال فک کردن و با هم مشورت کردن اونوخ
نتونستن جوابو پیدا کنن:)
انقد ما به خودمون افتخار کردیم انقدر ما پیش استاد شرمنده نشدیم
اصن خیلی خوش گذشت به حرضت ابولفض
دوس ندارم اینجا نوشتن باعث دردسرم بشه
ای خدا سرگرمی از این کوچیکترم مگه داریم اخه؟
***
مامان بزرگ خوبه
از دیروز اوردنش بخش
همه چیش نرماله فقط گاهی یه چیزایی تعریف میکنه که اتفاق نیفتاده
فکر میکنم اینا رو توی بیهوشی دیده و فکر میکنه توی واقعیت دیده
امروز نوبت مامیه که پیشش بمونه
واسه همین امروز ۹ صبح رفت بیمارستان و فردا هم برمبگرده
***
۵ شنبه امتحان عملی spss دارم
اما هنوز هیچی بلد نیستم
یه کمی از این بی حوصلگیم و عدم تمرکزم به خاطر کم خونیمه
اما بقیش از چیه نمیدونم
***
دیروز که رفتیم ملاقات مامان جون سعی کردیم که متوجه فوت آیت الله منتظری نشه
اما از حرفا فهمید و بغض کرد
یه بار اوایل انتخابات برگشت گفت کاش بیان همه دارو ندارمون رو ببرن اما به جاش
رای مون رو پس بدن
یه جور خیلی زیادی دلش سبزه
***
این روزا بهشت خیلی داره به خودش مینازه که همچین مهمون عزیزی قدم درِش گذاشته
***
تائیدیه گذاشتن روی نظرات رو دوس ندارم
اما چون بعضی ها شعورشون در حد تفاله چایی هست یک سالی میشه که دارم این کارو میکنم
***
دیشب هیچ فرقی یا شبای دیگه نداشت
اصلا حال و هوای یلدا نداشت
دوسش نداشتم
***
دیشب نکیر و منکر روشون شد از ایت الله منتظری سوال و جواب کنن؟
***
کلی حرف داشتم که بنویسم
اما یادم رفت
برای آلزایمر گرفتن خیلی جوونم
اما دارم بهش مبتلا میشم
تا ۴ شنبه با مامان بزرگ حرف زدیم خوب بود
۵ شنبه که رسیدم خونه داداشی مامان گفت که مامان جون حالش خوب نیست
نمیتونه امشب بیاد
بعدش فرداش مثل مجسمه بی حرکت شد و با امبولانس بردنش بیمارستانِ دی
سکته مغزی.... یه لخته خون توی مغز
چند ساعت بعدشم فراموشی و نشناختن هیچ کدوم از بچه هاش
دیروز جراحیش کردن
یه جراحی با ریسک خیلی بالا
ولی فعلا خدا خواسته که بمونه
دیروز اولین باری بود که من پشت اتاق عمل منتظر بودم
هر بار که در قسمت جراحی باز میشد هممون رنگمون سفید میشد
از ساعت ۱ و نیم تا ۳ونیم چند بار از جامون پریدیم تا یه خبر بد بشنویم
اما بعد ۲ ساعت یکی ار پرسنل گفت که همه چی خوبه و دکتر از کارش راضیه
هنوز ندیدمش
چون نذاشتن دیروز نوه هاش برن تو ای سی یو
فقط بچه هاش دیدنش
امروز تصمیم دارم تا ملاقات شروع شد اولین نفر بچپم تو اتاقش!
صبح که زنگ زدیم بیمارستان گفتن هنوز نیمه بیهوشه
امیدوارم همه چی خوب بمونه
*****
در مورد مطلب قبل:
دوستان دقت کنید که من در مورد اون خانم گفتم دکتر تائید کرده که ایشون مشکلی ندارن
و با کسی هم رابطه نداشتن هرچند که حتی اگه داشتن هم به نظرم مستحق این رفتار نبودن
دیروزم برده بودم
شب که میتن اومد دنبالم موقع برگشتن داشتم براش اهنگ بلوتوث میکردم
یهو دیدم موسم هی داره این ور اونور میره
یهو میرفت رو استارت منو بعدش کلیک راست میکرد
بعد چشای من قلمبه شده بود که بفهمم قضیه چیه
بعدش از گوشه چشم دیدم متین این شکلی شده
هی داره از گوشی خودش موس منو تکون میده و کشف استعداد میکنه تو وجود خودش!
**********
مامان جون (مامانِ مامان) از پریروز حالش خوب نیست
**********
دیروز بعد کلاس دوباره خونه داداشی اینا دعوت بودیم مهمون داشت
متین هم دعوت بود اما ۲ تایی تصمیم گرفتیم که متین نیاد
دلیل خاصی هم نداشت صرفا چون هنوز بله برون نگرفتیم احساس کردم اینجوری بهتره
متین تا اون نزدیکا منو رسوند و رفت
اما یه ساعت بعد انقدر دلم براش تنگ شده که هی چپ میرفتم راست میومدم
متین متین میکردم خب دوسش دارم چیکار کنم![]()
**********
با مرضیه( یکی از دوستانم توی یونی) صحبت میکردم
تعریف میکرد که یکی از دوستاش یه مدت با یه اقایی نامزد بوده
موقع عقد مامان دختره پیشنهاد میده که برن آزمایش سلامت!!!!
بعدش که میرن دکتر میگه ایشون دختر هستن اما جز اون دسته ای هستن که نشونه
خارجی از دختر بودنشون دیده نمیشه( دوس ندارم وارد جزئیاتش بشم )
بعدش پسره به هم میزنه نامزدی رو میگه من اینو نمیخوام تمام لذت یه مرد اینه
که اون نشونه رو ببینه
به قول یکی از بچه ها ایشون احتمالا چنگیز خان مغول بوده که از خون و خونریزی خوشش میومده
اصلا حالا چن تا سوال برام پیش اومد
مگه هنوز هستن ادمایی که زنشون رو ببرن ازمایش سلامت؟؟؟؟؟
این بدبخت که دختر بوده اما حتی اگه نبود مگه چی مشد؟
اصلا مگه هنوز هستن کسانی که این چیزا براشون مهم باشه
اصلا چرا مرده شور نمیاد ببره این مردایی که انقدر پستن؟
*********
من این ترم مشروط خواهم شد و لا غیر.........
هرچقدر سر کار میخوان بهت حقوق بدن من ماه به ماه بهت میدم
بعدم که چند جا رفتم سر کار بابا ته دلش راضی نبود چون اعتقاد داشت
هنوز برام زوده که سر و کارم با یه عده کلاش بیفته
اما من کار کردنو دوس دارم
با این که این چند جایی که رفتم و کار کردم حسابی حق و حقوقمو خوردن اما
هنوزم دوس دارم کار کنم
نمونه اخر حق خوریها همین شرکتی بود که با متین میرفتیم
حدود ۳۰۰ تومن از حقوقمو خورد در صورتی که باید حدود ۶۰۰ بهم میداد با ۳۲۸ تومن
مثلا سر و ته قضیه رو هم اورد
*****
برای لپ تاپم ۸۰۰ تومن بابا داد چون اولش میخواستم یه دل با همین قیمت بخرم
اما وقتی دیدم هیچجوره نمیتونم از این سونی که دوسش دارم و چشممو گرفته دل بکنم
۶۰۰ تومن هم از یکی قرض گرفتم
میخواستم حقوقمو که گرفتم قرضمو بدم اما وقتی بابا فهمید که حقمو بهم ندادن و میخوام
از حسابم برداشت کنم تا بدهیمو صاف کنم با دستش زد به قلبش گفت بابات
نمرده که تو بخوای خودت قرضتو پس بدی خودم با طرف حساب میکنم کل ۶۰۰ تومنو
یهویی حس خوبی پیدا کردم
*****
راضی نیستم از این که حقمو بهم کامل ندادن
اوج پست فطرتی بود
با این که من از ۲۱ شهریور تا ۲۱ ابان اونجا بودم اما کارت ورود خروجمو ۲۱ مهر بهم دادن
بعد هم در کمال بیشعوری حسابداره گفت ما از زمانی که شما کارت زدید بهتون حقوق میدیم
یعنی ۱ ماه!
حالا چون شمایید ۱۰ روزم اضافه میکنم ۴۰ روز باهاتون تسویه میکنم!!!!!!
یعنی فک کن حقتو بخورن منت هم سرت بذارن
البته منم کم جوابشو ندادم
از اتاق که اومدم بیرون متین گفت چی به حسابداره گفتی که انقدر عصبانی میرفت و میومد؟
بعد که اومدم خونه مامان میگه پس اضافه کاریات چی؟
فک کن ! اینا حق ساعت کاریای منو ندادن اونوخ مامان من توقع اضافه کاری داره![]()
*****
امتحانام داره شروع میشه اما هنوز هیچی نخوندم
ای خاک تو سرم با این درس خوندنم
خیلی دوسش داشتم
با متین رفتیم ولیعصر ناهار بخوریم من گفتم بریم مرغ سوخاری تهران
متین گفت بریم دادلی
هی من گفتم بریم سوخاری اون گفت بریم دادلی آخرش رفتیم دادلی![]()
خب من چجوری وقتی بدونم متین هوس غذاهای دادلی رو کرده سوخاری از گلوم پایین بره؟
***
بعد ناهار رفتیم تخمه و بستنی و درباره الی رو گرفتیم و رفتیم خوردیم و دیدیم!
تازه اقامون نارگیل هم داشت اونم خوردیم!
اخرش حالت تهوع گرفته بودم
اون وسطا چایی هم خوردیم
یک کیلو تخمه هم همش تموم شد
بعدم دوباره اومدیم سر خیابون ما حیوون بازی
خدایا شکرت که امروز انقدر خوب بود
عاشق بی وجودی ایناییم که میان و با اسمای مختلف و بی ادرس اینجا جیلیز ویلیز میکنن
اگه مرد بود و بی ادرس میومد میگفتم فلان چیزو نداره
جالا که زنه مثلا چی میتونه نداشته باشه؟
***
ابروهام شده مث لنگ و پاچه گاو
اما تو بگو یه ذره اعتماد به نفسم کم شده نشده!
همچین قشنگ میرم جلو ایینه وامیستم و خودمو نیگا میکنم که نگو و نپرس
فردا صب قبل یونی میرم ارایشگاه
عمرا دیگه روم بشه این شکلی برم یونی
***
وای که چخده این ویکتوریا قشنگ شده
بهترین سریالیه که توی عمرم دیدم
***
فردا کنفرانس دارم هنوز نخوندمش
۲ هفته س میدونم فصل ۹ اعصاب و غدد مال منه اما گذاشتمش دقیقه ۹۰
ایشششششششششششه بهم بیاد ایشالا :)
***
فردا متین میاد دنبالم دانشگاه
از ۵ شنبه ندیدمش
دارم از خوشحالی میمیرم
امروز که بهش زنگ زدم انقد قربون صدقه م رفت الان شارژ شارژم
همین کارارو میکنه که تا میگه پشه نیشش زده من قلبم وامیسته از دلهره
***
من اگه از روابطم با متین مینویسم اصلا قصد ندارم که افسوس بندازم تو دل اونایی
که روابط موفقی ندارن
کسی بهم چیزی نگفته اما خودم حس میکنم توی این همه بازدید هستن کسانی
که شاید فقط یه لحظه غبطه بخورن به احساسات من
دلم نمیخواد این اتفاق بیفته و من باعث شکستن دل کسی بشم
***
یه دوستی برام کامنت گذاشته خصوصی که مطلب جدید متین واقعیت داره؟
نه عزیزم!
این فقط یه داستانه
متین قدرت تخیل خوبی داره و داستانهاشو جوری مینویسه که به واقعیت شباهت داره
اما هیچ کدوم از مطالبش واقعیت نداره
مرسی که ابراز نگرانی کرده بودی
راستش من خودمم دل اینو نداشتم که تا اخرشو بخونم
واسه همین نمیدونم اخرش چی شد
***
نسبت به چند شب پیش خیلی اروم شدم
خدا بهم ثابت کرد که حتی بدترین بنده شم میتونه با یادش ارامش بگیره
***
میمیرم واسه کاراکتر و صدا و خوشمزگی کامیلای ویکتوریا
***
مامان به حد اعلا از شخصیت جرونیمو بدش میاد
هی میگه مرده شور اون چشای هیزشو ببره!
پر از اضطراب و دلهره س.....نمیدونم چرا اینجوریم! با اینکه اتفاق بدی نیفتاده اما نمیتونم
از روزام لذت ببرم افکار منفی تمام وجودمو گرفته
دلم میخواد یه ساعت این اضطراب نباشه و بتونم از داشته هام لذت ببرم
این که علاقه زیاد ادمو به جنون میکشه یه واقعیته
چون منو کشونده
همش یه بغض توی گلومه که در طول روز چند بار چشمامو خیس میکنه اما نمیذارم این
اشکه پایین بیاد
توی چشمام نگهش میدارم و التماسش میکنم که نیاد پایین
هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده اما فکر بعضی اتفاقا عذابم میده
اون ۲ ماهی که توی پاسارگاد بودم و سرم به کار گرم بود و متین هم همش کنارم بود
این اضطراب خیلی کم بود
اما دوباره این ۳ هفته اوضاع من به هم ریخته اصلا نمیفهمم شب و روزم چجوری میگذره
ته ته قلبم همش یه چیزی سنگینی میکنه
نه تمرکزی واسه درس خوندن دارم نه حس لذت بردن از زندگی
میخندم اما از ته قلبم نیست
میدونم اگه پیش مشاور هم برم تمام اون ۴۵ دقیقه رو فقط نگاش میکنم و اشک میریزم
دلم یه گریه حسابی میخواد اما میترسم از گریه کردن
میترسم از خود بی خود شم و ناشکری کنم در حالی که واقعا چیزی کم ندارم
خدایا ازم امتحانی نگیر که هم من میدونم هم تو که یه ضرب توش رد میشم
از بخت بد روی جلوی خدا واستادنم ندارم
اه................
لعنت به من
چقدر کثیف شدم
***
تورو به خدا هی نگین بین من ومتین چه اتفاقی افتاده و با اسمای مختلف هم نیاین و
خوشحالی کنید که این رابطه تموم شده
چون نشده و نخواهد شد!
.
.
میخوام برم به متین زنگ بزنم
فقط صدای متین آرومم میکنه
ساعت ۲۱:۴۲
اروم ترم
همیشه با متین که حرف میزنم اروم میشم