نمیخواستم مثل اشکاش یه روز از چشاش بیفتم
ندونستم زیر پاهاش سنگی بی قیمت و مفتم
ارزوم بود با وجودم مثل روحم اشنا شه
واسه فریاد غرورم بال پرواز صدا شه
چی شده اون همه احساس اینو هرگز نمیدونم
دیگه بسمه شکستن نمیخوام عاشق بمونم
گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه
واسه سرسپردگی هاش دیگه لایقم بدونه
اما امروز یه غریبه س که فقط به من میخنده
دلو دیوونه میدونه در رو دیوونه میبنده
چی شده اون همه احساس اینو هرگز نمیدونم
دیگه بسمه شکستن نمیخوام عاشق بمونم
برای اثبات نامردی او همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده ی یک دختر
احساس کرد که مرد است .
اما تا هنگامی که قلب دختر تسلیم نشده بود پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد، عاجز و
تو سری خورده تر از یک اسیر، گداتر از همه ی گدایان خیابانی پوزه بر خاک، دست تمنا به
پیش گدایی عشق می کرد
اما تا خاطرش در تسلیم قلب دختر راحت شد یکباره یادش افتاد که خدا مردش افریده و انوقت کمال
مردانگی را در شکنجه دادن و به زنجیر کشیدن قلب یک دختر اسیر ، یعنی در بی نهایت نامردی
جستجو کرد
اری او در چهارچوب عشق به وسعت غیر قابل تصوری نامرد بود
اول این که عیدتون مبارک امیدوارم تو این شبهای پر برکت همه به خواسته های قلبیشون
برسن اونایی که اعتقاد دارن بد نیست فردا روزه بگیرن این جوری که من خوندم روزه گرفتن در عید
غدیر ارزش خیلی زیادی داره
دوم این که میخوام یه چیزایی از خانوادم بگم تا متوجه عنوان مطلب بشین
من در یک خانواده ی کم جمعیت متولد شدم
۱- بابام که خیلی مهربونه
۲- مامانم که به وقتش مهربونه ولی بعضی وقتا هم که اذیتش کنم یه کم نامهربون میشه
۳ - برادرم که ۱۱ سال از من بزرگتره و ۳سال و نیمه که ازدواج کرده
۴- دیگه تموم شد نداریم
حالا تعریف کردنی های من بیشتر از داداشم و همسرگلش و دختر نانازش و....هست
( در مورد.... خودتون تا چند دقیقه دیگه متوجه میشین)
عرضم به حضورتون که این داداش من خیلی داداش گلیه و خیلی هم من نفسشم
از همسرشم که هرچی بگم کم گفتم فکر کنم من و اون تنها خواهر شوهر و زن داداشی هستیم
که انقدر با هم صمیمی هستیم من همیشه گفتم و باز هم میگم اگه خواهر داشتم مطمئنا"
انقدر دوستش نداشتم که همسر برادرمو دوست دارم
و اما میرسیم به دختر کوچولوشون که خیلی خیلی قربونش برم این کوچولوی ما ۱سال و ۵ ماهشه
یعنی ۲۴ مرداد ۱۳۸۴ به دنیا اومده یه نازدونه ی خوشگل و عسل و جیگر و تنها
عیبش اینه که خیلی وحشتناک لوس و شیطونه یعنی در حدی که ادم حس میکنه یه وقتایی
میخواد خودشو از یه جای بلند پرت کنه پایین
البته همه ی اینا تقصیر داداشمه چون انقدر که دختردوسته هرروز ۱۰۰ بار از پاها
تا فرق سر این شیطونک خانومو ماچ میکنه خب هرکی هم باشه لوس میشه دیگه مثل خود من که
وقتی بچه بودم خیلی لوس بودم چون اون موقع هم داداشیم که بعد از ۱۱ سال خدا بهش یه
خواهر داده بود این ابجی کوچیک رو انقدر تو ماچ و ناز و نوازش غرق میکرد که منم فکر میکردم
از دماغ فیل افتادم ولی خوب به لطف مامانم که معمولا" به موقع خوب بلده جذبه بگیره اروم اروم
تبدیل شدم به این دسته گلی که امروز در خدمت شما دوستانم
به هر حال داشتم براتون میگفتم که این برادر گل من و خانوم گلترش از دست این نیم وجبی خواب و
خوراک ندارن و تقریبا" هر شب تا صبح بیدارن و...............................
حالا دلیل این یه خورده خوشحالی من که تو عنوان نوشته بودم اینه که من
تا شهریور ماه واسه بار دوم عمه میشم
باور کنید نمیدونم این اتفاق خوبه یا نه یعنی با وجود اون شیطونک اولی
این دومی سالم خواهد ماند؟(مسئله بودن یا نبودن نیست مسئله این است)
ولی خوب یه خوبیهایی هم داره دیگه من معتقدم هر بچه ای که به دنیا میاد
به همراهش یه عالمه خیر و برکت میاره در مورد اولی که اینجور بود یعنی درست شب قبل از تولدش
برادرم خونه خرید ایشالله این دومی هم با برکت باشه
و این که منم شهریوری هستم (۶ شهریور)خدا کنه اونم روز تولد من به دنیا بیاد اون
موقع دیگه هر وقت واسه اون تولد بگیرن نصفش مال من میشه
داداشم که از پارسال اسم تمام دخترایی که قراره طی ۵ سال اینده به دنیا بیان رو انتخاب کرده(اخه
۴ تا دختر میخواد )الانم نشسته دعا میکنه که اینم دختر شه اخه خدایی حق داره
دختر یه چیز دیگس
خب دیگه قصه ی ما به سر رسید منم دیگه خسته شدم برم بشینم سر
درسام که خیلی عقبم همتون رو دوست دارم مراقب خودتون باشین بای تا های دوباره
چه خبرا؟خوبید خوشید سلامتید؟
چی؟ من چطورم؟ منم خوبم بد نیستم اما امروز خدایی بد ضد حالی خوردیم، کیا؟
خب معلومه دیگه من و دوستام تو دانشگاه فکرشو بکنید تمام هفته لحظه شماری
بکنی تا جمعه بشه بری سر کلاس روانشناسی تا بتونی کلی بخندی و همه ی
غمهای دنیا رو فراموش کنی بعد هم تو این سرما شال و کلاه کنی و ۱ ساعت هم تو راه باشی
تا برسی دانشگاه بعدش از ۵ ساعت کلاس فقط ۱ ساعت سر کلاس باشی
نمیدونم چی شد همه چی داشت خوب پیش میرفت
استاد هم امروز از هر هفته سر حال تر بود ساعت اول که فلسفه بود
رو گذروندیم بین ساعت هم کلی از خجالت شیکمهامون در اومدیم( اخه امروز خود استاد شیرینی
اورده بود یه اقایی هم که هر هفته چایی میاره ) تازه کلی هم به شکم مبارک دکتر ط رسیدیم
اما یهویی استادمون به هم ریخت یه دفعه زیر و رو شد کسل شد بی حال شد
نمیدونم نا غافل عاشق شد؟ یا خیانت دید؟ هر چی که بود واسه همه عجیب بود
بعدشم دکتر ط اومد سر کلاسو گفت بند و بساطتون رو جمع کنید برید خونتون
حالا تا اینجاش قابل تحمله ولی نمیدونید تو خیابون چقدر بد شانسی اوردیم( من و دوستم نگار)
از اون موقعی که از دانشگاه اومدیم بیرون هر چی گریگوری بود چشمش ما رو گرفت
داستان از اینجا شروع شد که من و نگار داشتیم واسه خودمون تو ولیعصر میرفتیم
یه کمی که رفتیم ۲ تا پسر هم از قضا با ما هم مسیر بودن شروع کردن به لوس بازی
اولی: وای خدا چقدر این ۲ تا خوشگلن به به به به
دومی: خاک بر سرت خیلی هم زشتن چی چی شون خوشگله؟
اما خدا وکیلی فکر کنم اولیه خیلی با فهم و شعورتر بود اصلا" کلا" ادم با کمالاتی بود اما دومیه
بلا نسبت شما خیلی هم پررو و خنگ بود اصلا" میدونید چیه فکر کنم ضعف بینایی داشت
اهان راستی اینو یادم رفت بگم که نگار با یکی از پسرای کلاس دوسته اما چون به جز من
کسی نمیدونه واسه همین هم طفلیها همش باید مراقب رفتارشون باشن که لو نرن
امروز هم نیما( دوست نگار) با یکی از دوستاش جلو جلو رفتن قرار شد نگار هم پشتشون بره
تا جایی که دوست نیما مسیرش جدا شه نگار بره پیش نیما البته منم با نگار بودم
چون مسیرمون یکی بود خلاصه همین که نگار و نیما اومدن مثل ۲ تا گنجشک عاشق با هم برن
یکی از دخترای کلاس که نگار میخواد سر به تنش نمونه و خیلی هم سیریش نیما میشه
از جلوشون در اومد انقدر هم بهشون خیره شد تا طفلی ها مجبور شدن بدون بای از هم جدا شن
القصه اینم گذشت و دیگه هر کی رفت پی مسیر خودش منم داشتم واسه خودم اروم اروم میرفتم و
فکر میکردم که دیدم یه صدایی از پشتم گفت سلام خانم میشه شماره تو بدی یهویی سرمو برگردوندم
دیدم واویلا ۲ نفرن از شانس بد من خیابون هم، فرعی و خلوت بود باور کنید داشتم از ترس میمردم
نمیدونم از چهره ام فهمیدن که خیلی ترسیدم یا چی که یه کمی بهم نگاه کردن بعدشم یه لبخندی
به هم زدن و رفتن خلاصه دیگه نزدیکای خونه رسیدم که دیدم باز یکی از پشت سلام کرد
پررو انقدر هم نزدیک من شده بود که هر کی میدید فکر میکرد لابد یه نسبتی با هم
داریم ولی خوشبختانه اونجا دیگه شلوغ بود و تونستم با یه اخم و چشم غره از سرم بازش کنم
ولی خدایی امروز خیلی روز مزخرفی بود تا برسم خونه ۱۰ بار به خودم لعنت فرستادم
که چرا تنها اومدم خلاصه که جمعه ای که همیشه برام خیلی شیرین بود امروز شد مثل زهر مار
نمیدونم چه جوری باید ازتون تشکر کنم نمیدونم اگه شما نبودید اگه نظراتتون نبود من چه جوری
میتونستم یه بار دیگه سر پا بایستم من در برابر همه ی شما و در برابر قلب مهربونتون سر تعظیم
فرود میارم
مطلب اول اینکه اذز ماه امسال خیلی تلخ بود ما دو هنرمند بزرگ و برجسته رو از دست دادیم
استاد بابک بیات و ناصر عبداللهی عزیز برای همیشه ما رو ترک کردن از خدای بزرگ میخوام
که روح این دو عزیزرو قرین شادی بفرماید
مطلب دوم اینکه بسیاری از شما از من خواسته بودین که هرچه سریعتر اپ کنم راستش
خیلی به سوژه ای که بتونم به خاطرش وقت شما دوستانو بگیرم فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم
اما تنها موردی که دیدم شاید ارزش نوشتن در یک وبلاگو داشته باشه خاطراتم از دانشگاهه
اگه یادتون باشه تو وبلاگ قبلی یه توضیحاتی در مورد کلاسهام داده بودم یادتون نیست؟ عیبی نداره
یادتون میارم
انچه گذشت.......
من در دانشگاه پیام نور و در رشته ی روانشناسی درس میخونم البته رشته ی دبیرستانم
ریاضی بود ولی خوب چون روانشناسی رو دوست داشتم در این رشته مشغول تحصیل شدم البته فعلا"
ترم ۱ رو میخونیم اگه خرداد ماه تو امتحانات نتیجه ی دلخواه کسب شد به
ترمهای بالاتر میریم در غیر این صورت........
بهتون گفته بودم که ۵شنبه و جمعه ها کلاس دارم
و در مورد جمعه ها هم یه توضیحاتی داده بودم مثل اینکه جمعه ها کارمون بیشتر بخور بخوره تا
درس خوندن این که بعضی ها چایی میارن بعضی ها شیرینی میارن بعضی ها
از خانوما قول میگیرن که با خودشون اش رشته بیارن و....... و یه حرفایی هم در مورد
ایین نامه جدید راهنمایی رانندگی زده بودم
اینک ادامه ی ماجرا.......
جمعه ی ۲هفته پیش بود که یکی از خانوما گفت آش درست کرده و راس ساعت
۷ شوهرش قراره اش رو بیاره دم در دانشگاه اولش همه فکر کردیم داره شوخی میکنه که
بخندیم ولی خانومه با کلی قسم و ایه گفت که امروز همه رو میخواد آش، مهمون کنه
باور کنید همه ۵ دقیقه با تعجب همو نگاه میکردن اخه این اولین بار بود که
در طول تاریخ تاسیس دانشگاه در جهان یه همچین اتفاقی میفتاد
خلاصه کلی به افتخارش هورا کشیدیم و دست زدیم
که چشمتون روز بد نبینه یهو در کلاس باز شد و دکتر ط که مدیر اموزشیه دانشگاهه و از بد روزگار
درست روبه روی کلاس ما کلاس داره اومد تو
در مورد این اقای دکتر لازم میدونم یه توضیحاتی بدم:
از نظر ظاهر که قربونش برم چیزی از قویترین مردان جهان کم نداره بهش میخوره ۴۰ سال رو
داشته باشه ولی خودش یه بار گفت که متولد ۵۸ هستش راستو دروغش پای خودش
و مهمتر از همه اخلاقشه واویلا که کوچیکو بزرگ ازش میترسن هر حرفی رو یه بار میزنه
وای به روزگار کسی که این حرفو نگیره از نظر ایشون خونش حلاله و اینکه سر کلاسهای
خودش خیلی مهربون و شوخه ولی در برابر دانشجوهای دیگه یه جوجوی به تمام معنیه البته این
خصوصیات در شرایط عادیه در شرایط غیر عادی( وقتی اسم خوراکی میاد وسط)
خیلی مهربون و شوخ و...میشه
وقتی تو دانشگاه راه میره به خدا خیلی دیدنیه تمام کارمنداش مثل شخصیت حیف نون در باغ مظفر
دنبالش راه میرن و پاچه خواریشو میکنن یکی خاک کتش رو میتکونه یکی میپره
بالا تا یقه ی کتش رو واسش درست کنه( اخه ۲ برابر یه ادم عادی قد داره) و جالبه که
تموم این کارها رو وظیفه ی اونا میدونه و با رضایت سرشو به معنیه تایید کارهاشون تکون میده
خلاصه یهو درو باز کردو اومد تو و با یه چشم غره همه رو ساکت کرد( کاری که استادمون در تمام طول
سال با جیغ و داد و خواهش و تمنا نتونسته بود انجام بده)
بعد هم یه جوری خیره شد بهمون یعنی تا داد نزدم خودتون بگید چه مرگتونه که انقدر سر و صدا میکنید؟
خلاصه یکی از اقایون سر کلاس شجاعت به خرج داد و با کلی معذرت خواهی توضیح داد که این خانم
قراره اش بیاره و.............. باور کنید تو عمرم ندیده بودم یکی اینجوری تغییر حالت بده
یهو اون چشمای غضبناک و اون صورت بداخلاق جاشو به یه خنده ی ملیح داد ( اما خدایی با خنده هم
ترسناکه) و گفت باشه اشکالی نداره پس تا اون موقع خوب درس بخونید که از برنامه ریزی امروز
عقب نیفتید و رفت ولی مگه گذاشت ما درس بخونیم هر یه ربع یه بار میومد لای درو باز میکرد که ببینه
نکنه اش اومده و این اقا بی خبر مونده خلاصه ۳-۲ ساعتی گذشت و ساعت ۷ شد شوهر اون خانوم
زنگ زد که من دم در دانشگاهم ۲ نفرو بفرست بیان اش و مخلفاتشو ازم بگیرن
این رو هم باید بگم که کلاس دکتر ط درست نزدیک در ورودی تشکیل میشه و
ایشون تمام رفت و امد هارو کنترل میکنن وقتی هم که دیده بود این ۲تا اقا رفتن دم در دوزاریش
افتاده بود که چه خبره واسه همین اومده بود تو راهرو واستاده بود خلاصه وقتی که اون۲ نفر قابلمه
و ظرفو ..... میاوردن وسط راهرو ازشون گرفت و برد سر کلاس خودش، تا این کارو کرد
تمام دانشگاه لرزید اخه دانشجوهاش یه هورایی واسش کشیدن که تن همه لرزید ما هم که دیدیم این جوریه
فاتحه ی اش و خوندیم چون به دست دژخیمان افتاده بود و دیگه دستمون بهش نمیرسید ولی خب چون
خدا جای حقه یکی از بچه های کلاس که کشتی گیره رفت و در کمال شجاعت حقمونو یعنی
ببخشید قابلمه مونو
از دکتر ط گرفت و اورد سر کلاس خودمون البته سهم دکتر رو هم که تقریبا"۲ برابر
سهم یه ادم عادی بود بهش دادیم ولی وسط کار یکی از خانوما یه حرفی زد که همه رو به فکر فرو برد
گفت بچه ها به نظرتون اگه الان بازرس بیاد و این صحنه رو ببینه ما باید چی کار کنیم
ما هم بعد از کلی فکر به یه نتیجه ی مشترک رسیدیم اونم این بود که به اونم اش میدیم دیگه
هرچی باشه از دکتر که ترسناکتر نیست
حالا یه چیزی، اینایی که گفتم عین حقیقت بود البته اگر کسی باور نکنه حق داره چون منم باشم شاید باورم
نشه ولی هرکی خواست من حاضرم ادرس دانشگاهو بهش بدم تا خودش بیاد بپرسه
چون اصلا" خوشم نمیاد که کسی فکر کنه من انقدر بیکارم که میشینم دروغ میبافم
و اما در مورد مسئله ی رانندگی ، بالاخره پس از ماه ها تلاش مستمر
من ۲۰ اذر گواهی ناممو گرفتم ولی
بعدش یه ضد حالی خوردم که نگو و نپرس
یه فرم دادن به ما که امضا کنیم این فرم شامل خلافهایی بود که در طول یک سال اگه انجام شه گواهینامه
باطل میشه باور میکنید اگه بگم تمام اشتباهاتی که یه راننده ی ماهر ممکنه تو زندگیش انجام بده
اونجا نوشته شده بود؟ در اصل خیلی محترمانه بهمون گفته بودن اگه تا یک سال رانندگی کنی چوب
تو آستینتون میکنیم خب خیلی ها مثل من تصمیم میگیرن که این یک سال رو کلا"
قید رانندگی رو بزنن ولی بعد از یک سال چی میشه؟ ایا اونهایی که یک سال دست به فرمون نزدن
رانندگان مطمئنی خواهند شد؟ کاش تمام جنبه های یه مسئله رو بررسی بکنن بعد به صورت یه قانون
درش بیارن