تبليغاتX
من و دل
فردا ولنتاینه روز دوست داشتنها روز قشنگ عشق

۸۲ روز پیش از کسی که اون موقع دوستش داشتم قول گرفتم که برای ولنتاین یه روز زیبا رو بسازیم

اون موقع نگار بهم خندید که چرا از الان واسه اون موقع برنامه ریزی میکنی؟

جوابی ندادم ولی تو دلم گفتم هر وقت عاشق شدی میفهمی اما امروز ۶۷ روزه که عشق در وجودم

مرده و من چقدر امروز سبکبالم

تا چند روز پیش فکر میکردم که حتما" ولنتاین از غصه ی دوریه عشق دق میکنم اما امروز که

کم تر ۲۴ ساعت به این روز زیبا مونده میبینم که نه تنها دق نکردم بلکه خوشحالم خوشحال از اینکه

روز عشق رو به یه هوسباز تبریک نمیگم عشق واژه ی بزرگیه به خدا حیفه به هوس الوده شه

فردا خیابونا، کافی شاپها و رستورانها دیدنیه

فردا میتونیم یه عالمه عشق ببینیم یه عالمه لبخند یه عالمه حرفای قشنگ بشنویم

روز زیبای ولنتاین به همه ی شما دوستان مبارک

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/24ساعت 14:43  توسط منا  | 

درون کوچه ی قلبم چه غمگینانه میپیچد

صدای تو که میگفتی به جز تو دل نمیبندم

فریب وعده هایت را ندانستم ولی اکنون

به یاد وعده های تو میان گریه میخندم

برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ خداحافظ

که دیگر برنمیگردم که دیگر بر نمیگردم

تو بودی اسمان من، غمت همسایه ی قلبم

ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد

قسم بر سوز پنهانم تورا دیگر نمیخواهم

که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد

برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ خداحافظ

که دیگر برنمیگردم که دیگر بر نمیگردم

در ان غمگین غروب سرد تو از قلبم سفر کردی

نگاهم در افقها مرد و من افسوس میخوردم

شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد

و من از تو جدا ماندم ولی ایکاش می مردم

برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ خداحافظ

که دیگر برنمیگردم که دیگر بر نمیگردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 13:46  توسط منا  | 

سلام دوستانم

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب

چند روز بود با خدا قهر بودم تو خونه مثل سگ پاچه میگرفتم  بهانه گیر شده بودم اخه فکر میکردم که

خدا دیگه دوستم نداره میدونم خیلی هاتون تعجب میکنید ولی به خدا دیگه تو سختی های

 این روزگار کم اوردم اخه چقدر با این دل پر درد الکی بخندم تا کی خودمو بی خیال نشون بدم

اخه به کی بگم که خیلی خسته شدم با چه زبونی بگم کمرم داره زیر بار غم روزگار خرد میشه

اما چیزی که این وسط اشتباه بود این بود که همه ی اینارو تقصیر خدا میدونستم

من گناه کار فکر میکردم با ۴ تا نماز و یه کم اشک خیلی واسه خدا عزیزترین شدم واسه همین

هم تحمل اینو نداشتم که منو به خواسته هام نرسونه

روز های اول مثل بچه های کوچیک بهش التماس میکردم درست انگار یه ادم جلوم واستاده و داره

نگام میکنه ولی وقتی دیدم اثر نکرد باهاش قهر کردم

رک و راست بهش گفتم خدا دیگه نه من نه تو دیگه نمیخوام دوستت داشته باشم

 دیگه باهات حرف نمیزنم خلاصه این که نماز و عبادتو همه چیزو گذاشتم کنار تا اینکه دیروز وبلاگ یکی از

دوستانو خوندم که پیوندش کردم

قبلا" که خونده بودمش فهمیده بودم اونم مثل من تارک دنیا شده اونم مثل من تو فکر خود کشیه

ولی خدایا دیروز چقدر حال و هوای وبلاگش عوض شده بود با چند تا جمله همه ی ذهنیتم عوض شد

خیلی خودمونی بود چقدر راحت خدا رو با جملات به تصویر کشیده بود

مفهوم جمله ای که اشکمو در اورد این بود:

حضرت زینب شب عاشورا با این همه عذابی که کشیده بود نمازشو خونده بود به

 خدا هم اعتراض نکرده بود که چرا برادرشو جلوی چشماش شهید کردن

تازه اون لحظه از خودم بدم اومد احساس حقارت کردم فهمیدم قهر کردن با خدا از وجود با عظمت

 اون چیزی کم نکرد ولی من چی؟

چرا زودتر نفهمیدم این حس تنهایی که بهم دست داده به خاطر پشت کردن به خداست؟

درسته که هنوزم غم دنیا رو قلبمه درسته که یه روزم بدون هق هق شب نمیشه ولی الان یکیو

دارم که باهاش درد دل میکنم یکی که ازش خجالت نمیکشم یکی که انقدر بزرگه که

واسه اشتی با بنده هاش خودش پیش قدم میشه

تو اون چند روز که قهر بودیم خیلی اومد تو قلبم میدونستم منظورش چیه

 میخواست باهام اشتی کنه میخواست منو از تنهایی در بیاره ولی من پررو گفتم نه. اشتی بی اشتی

اون روزم با خوندن اون متن دوباره اومد دوباره حسش کردم ولی این بار با اغوش باز پذیراش شدم

اون روز خیلی شرمندم کرد اخه خودم تصمیم داشتم وقتی وبلاگو بستم بپرم برم تو بغلش

وظیفه ی من بود انقدر به دست و پاش بیفتم تا منو ببخشه اما مثل همیشه اون بزرگواری کرد

 و اومد تنها حرفی که در برابر ابن همه گذشت میتونم بگم اینه که خدایا منو ببخش همیشه

 و همیشه دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/04ساعت 23:41  توسط منا  |