تبليغاتX
من و دل
سلام دوستان

امروز میخوام یه مطلب کوچولو بذارم که چند روزه تو دلم مونده

به یکی اعتماد میکنی که هم جنسته خیلی هم ادعای یه رنگی میکنه از تمام غم و غصه هات

 هم با خبره مثلا میگه شکست خورده س و حال و روزتو میفهمه از قضای روزگار

با اونی که همه ی زندگیتو ازت گرفته اشناست

تو هم مثل چشات بهش اعتماد داری و حتی خصوصی ترین دلتنگیهاتو که شاید عجیب هم

باشه بهش میگی ولی بعد یکی دو هفته میبینی همش دروغ بوده

میبینی یه ریز قربون صدقه ی کسی میره که همه ی زندگیته

و جالبه میاد در کمال خونسردی برات کامنت میذاره که شاد باش، شاد بنویس و به قول خودش شاد زی!

میگه مثل من باش که غمو از خودم دور کردم!!!!!!!!!!!

عکس العملتون چیه؟

عکس العمل من سکوت بود ولی کاش منم مثل اون می تونستم رو ویرونه ی دیگری اشیونه بسازم

اونوقت منم مثل اون شاد میشدم

خدایا تا کی میخوای امتحانم کنی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 22:52  توسط منا  | 

گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس مي گويد؟

ان زمان که خبر مرگ مرا

از کسي مي شنوي روي تو را

کاشکي مي ديدم

شانه بالا انداختنت را

 بي قيد

و تکان دادن دستت که

  مهم نيست زياد

و تکان دادن سر را که

 عجب!

عاقبت مرد؟

 افسوس!

کاشکي مي ديدم!

من به خود مي گويم

" چه کسي باور کرد

 جنگل جان مرا

 آتش عشق تو خاکستر کرد؟"

 

*شهادت حضرت فاطمه رو به شما دوستان تسلیت میگم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 17:48  توسط منا  | 

ارزوهایم واهی و عبث بودند

به یاد دارم

طرحی از گل یاس ترسیم کردم

خواستم ان را تقدیم نفسهایت کنم ولی.....

شاید قسمت نبود

خواستم نگاهم را مهمان نا خوانده ی چشمانت کنم

این بار هم تقدیر نخواست

خواسته هایم همه خواسته و ناخواسته

همچون فرشته ای کوچک سر به روی شانه هایت می گذاشتند

ولی ارزوی دوباره اش بر دلم مانده

بر دلم ماند که سکوت کنم

که دم نزنم

سکوت کردم و دم نزدم

ولی اشکهایم رسوایم کرد

حال خسته تر از هر خسته ای

بی هدف میروم به نا کجا اباد

کسی نیست که اشکهایم را پاک کنم

کسی نیست که دلداریم دهد

یا اشکی را در شیار گونه هایم لمس کند

اینچنین اسمان و زمینی را باید تنها گذاشت

میخواهم رها شوم

دور شوم به دیار ناشناخته ها بروم

هیچ نوری چشمانم را روشن نمیکند

من را از یاد ببرید

من دیگر من نیستم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/25ساعت 22:17  توسط منا  | 

قرار بود دیشب شب اخر باشه همه ی حرفامو به خدا زدم

 به قول معروف باهاش اتمام حجت کردم

گفتم و گفتم و اشک ریختم بهش گفتم خودت باعث شدی این کارو بکنم خودت ازم رو برگردوندی

خودت کمکم نکردی خودت باعث شدی زندگیم داغون شه (میدونستم درکم میکنه و ازم نمیرنجه)

 انقدر گفتم و گریه کردم تا مثل شنبه حالم بد شد و ساعت ۱۲ بابا بردم درمانگاه

دوباره سرم، دوباره امپول تقویتی 

تصمیم سختی بود پر از ترس و دلهره ولی قاطعانه

دیشب که نشد چون وقتی اومدم مامان تا صبح کنارم نشست 

دیشب انقدر بحران روحیم زیاد بود که احساس میکردم از مرگ نمیترسم

ولی امروز وقتی فکر میکنم شاید الان باید زیر یه عالمه خاک خوابیده باشم یه کمی میترسم

خدا میدونه دوباره کی این بحران بیاد سراغم

ولی اگه دیشب همه چی درست پیش رفته بود الان من ارامش داشتم

کاش میشد که نشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 9:40  توسط منا  | 

اونایی که پست اول وبلاگمو خوندن میدونن من چی میگم(به دلایلی فعلا" ثبت موقت کردمش)

اون روزایی که اون مطلب رو نوشتم روزهای سیاهی بود واسه من، که الان میفهمم در مقابل این

دو ماه خیلی اون روزا خوشبخت بودم

اون روزا من ضربه ی بدی خورده بودم و یه تصمیم گرفته بودم 

دیگه دل نبندم

خلاصه یه دوماهی از اون روزا گذشت و تو زندگیه منم یه سری اتفاقات افتاد و منم

به قول معروف بی خیال اون تجربه ی تلخ شدم تا شد بهمن ماه

تو یکی از روزای بهمن قولی که به خودم داده بودم گذاشتم زیر پا

تو اون روزا یکی اومد تو زندگیم که از من ناامید تر بود خیلی سعی کردم با کامنت ها و حرفایی

که تو چت بهش میزدم بهش کمک کنم ولی نمیشد تا اینکه شد ۲۶ بهمن و اولین دیدار ما

اون روز تصمیم گرفتم واسش یه دوست ساده باشم تا حالش بهتر شه ولی این تصمیم فقط تا

۳ اسفند طول کشید اون روز که واسه بار دوم دیدمش فهمیدم که ای دل غافل هر چی قول و قرار

با خودم گذاشتم باد هوا بوده من یه بار دیگه دل بسته بودم

قرار نبود اینجوری بشه ولی شد

  یادمه یه بار که من یه جوک در مورد مردی و مردونگی واسش اس ام اس

 کردم یه جواب خوشگل بهم داد

"منم دوستت دارم مردونه"

وای که چقدر اون روز ذوق مرگ شدم

روزهای قشنگی رو با هم گذروندیم تا اینکه نمیدونم چی شد که از هم دور شدیم

حالا جای ما دوتا عوض شده دقیقا من شدم یه دختر افسرده و غمگین که هیچ کامنت و هیچ حرفی

تو چت و هیچ اس ام اس ی ارومم نمیکنه و اون...............

این اس ام اس رو روزای اخر دوستیمون واسم فرستاد نوشتمش رو یه کاغذ زدم به دیوار

هر وقت میخونمش یه لبخند تلخ به یاد اون روزا رو صورتم میشینه

 

عشق من تو باش نه برای این که  در این دنیای بزرگ تنها نباشم

تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنها ترین باشی

 

 عجب رسمیه رسم زمونه

****خدایا فقط کمکم کن همین

**** یکی که خیلی خوبه امروز خیلی سعی کرد ارومم کنه ازش ممنونم ولی فقط میخوام

اینو بهش بگم که با تمام احترامی که برات قائلم ازم نخواه که این موضوع فراموشم بشه

وقتتو برای من هدر نکن ارزشت بیشتر از این حرفاست

 منا رو با تمام دیوونه بازیاش فراموش کن و ببخش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/21ساعت 18:2  توسط منا  | 

امروز سمانه یکی از دوستای قدیم بهم زنگ زد فکر کنم یک سالی بود ندیده بودمش

خلاصه مثل همیشه کلی حرف زد و  جک گفت و خندید و منم فقط گوش کردم

اخرش گفت تو چه خبر؟

کامل ترین جوابو دادم: هیچی

اخلاقمو خوب میدونه وقتی بغض دارم و نخوام که اشکام بیاد سکوت میکنم چون با گفتن یک کلمه

دوباره بغضم باز میشه (که با گفتن همون کلمه ی هیچی هم این اتفاق افتاد)

واسه همین چند دقیقه سکوت کرد و چند لحظه بعد با یه لحن جدی گفت

 امروز بیا خونمون میخوام ببینمت بعدش با هم میریم بیرون

و من به همون دلیل قبلی سکوت کردم

حتی نتونستم بگم توروخدا دست از سرم بردار تنهام بذار ،فقط سکوت کردم

وقتی هم گفت خداحافظ بازم سکوت کردم و بی جواب گوشی رو قطع کردم

وقتی رسیدم خونشون همین که در رو باز کرد و بغلم کرد فقط اشک ریختم

به جز باباش که خوابیده بود کسی خونشون نبود

نشست جلوم زل زد تو چشام ولی بازم هیچی نگفت میدونست احتیاج به سکوت دارم

نیم ساعت بعد من با چشمای پف کرده و صدای پر بغض همه چیزو بهش گفتم

از دلتنگیهام از غصه هام از روزگار سیاهم و باز هم سکوت و اشک

انقدر اشک ریختم که یه لحظه چشام سیاهی رفت و سرم گذاشتم رو میز حس خوبی بود

یه ارامش لذت بخش نمیدونم چرا تو اون لحظه احساس میکردم دارم

 سبک میشم نمیدونم این جور مواقع ادم چش میشه ولی حس خوبی بود

سمانه هم که تو جیغ و داد استاده یه جیغی کشید که باباش از ترس پرید تو اتاق

 (لابد فکر کرد یه جنازه جلوشه چون دستام مثل دوتا تیکه یخ سرد بود)

بعد هم  من بدبختو سوار ماشین کردن و بردن درمانگاه تمام مدت چشامو از صورت باباش پنهان کردم

از نگاهش میخوندم که میدونه چه مرگمه

نمیدونم چرا حال بدم انقدر به نظرشون جدی اومد خوش به حالشون حتما" تجربه ش نکردن

اونجا هم دکتره زودی یه سرم بهم زد و یه خروار دارو نوشت و یه دنیا هم نصیحت بدرقه ی

راهم کرد که دختر جوونی مثل تو چرا باید انقدر افسرده باشه

خانم جوان!!!!!!حیف زندگیت نیست که سیاهش کردی( مطمئنا" وقتی زیر سرم بودم سمانه دهن لقی

کرده بود)

ولی من بازم سکوت کردمو سرمو انداختم پایین درست مثل بچه های بی ادب و سرتق که

وقتی لج میکنن هیچی واسشون مهم نیست

جالبیه کار اینجا بود که دکتره برگشت گفت اگه بخوای اینجوری ادامه بدی از بین میری!!!

مثلا" فکر کرد من الان میترسم و میشم یه دختر شاد تا زنده بمونم!!!!!!!

اولین لبخندی که اون روز زدم همون لحظه بود هرچند حرفشو جدی نگرفتم ولی حتی فکر کردن

به اون لحظه باعث شادیم شد (کیه که از رسیدن به بزرگترین ارزوش بترسه)

دکتره هم که دید من پرروتر از این حرفام اخم کرد و گفت میتونی بری ولی یادت باشه که حیفی!

خلاصه وقتی با سمانه و باباش تا سر کوچمون اومدیم و اونا رفتن اولین کارم این

بود که بسته ی داروهارو بریزم تو سطل زباله ی سر کوچه

 درسته که هنوز جرات انجام یه کاریو ندارم ولی وقتی خودش داره انجام میشه

 چرا با دارو جلوش رو بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از وقتی اومدم یه بلوز استین بلند پوشیدم که کبودیه جای سرم رو دستم معلوم نشه ولی از نگاه مامان

میفهمم که میدونه دختر یکی یه دونش گرفتار شده

اینم از دیدن سمانه بعد یه سال!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/19ساعت 19:29  توسط منا  | 

میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

میدونم که خنده داره واسه تو گریه ی دردم

میگذری از منو میری اما باز من برمیگردم

میدونم برات عجیبه من با این همه غرورم

پیش همه ی بدیهات چه جوری بازم صبورم

میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم

دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم

میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم

وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم

میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم

تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم

چاره ای جز این ندارم اخه خون شدی تو رگهام

میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام

میدونم یه روز میفهمی روزی که دنیارو گشتی

من چه جوری تورو خواستم تو چه جور ازم گذشتی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/18ساعت 16:41  توسط منا  | 

امروز(سه شنبه) فوق العاده ی روانشناسی داشتیم از ۹ صبح تا ۱۲:۳۰

دیشب که تا نصفه شب از فکر و خیال خوابم نمیبرد البته چون از نظر روحی باز خل

 شده بودم ۹ شب مثلا" رفتم بخوابم که نگارساعت ۱۰زنگید و بیدارم کرد بعدشم دوباره

فکرای عجیب غریب زد به سرم که باعث شد تا نصفه شب بیدار بمونم بعدشم که خوابیدم

تا صبح خوابهای وحشتناک دیدم ۶ صبح هم که یهو از خواب پریدم دیگه خوابم نبرد

( واقعا" شب افتضاحی بود)

خلاصه رفتم سر کلاس و بعد هم که نگار اومد گفت ساعت ۱۲:۴۵ با سعید قرار داره و بهم گفت منم برم

از نظر روحی واقعا" شرایطش رو نداشتم که برم ولی چون هم نگار و هم سعید دوستای عزیزم هستن

قبول کردم که البته کار درستی بود

خلاصه رفتیم ۷تیر و از اونجا هم با سعید رفتیم پارک و نشستیم و حرف زدیم

من تا امروز با سعید فقط چند بار تلی (البته با اطلاع نگار) صحبت کرده بودم و

 امروز واسه بار اول دیدمش 

 خدا رو شکر نگار چون هم به من و هم به سعید اطمینان داره با صحبت ما با هم مشکلی نداره

و گاهی خودش بهم پیشنهاد میده که وقتی دلم میگیره به سعید زنگ بزنم

 چون خودش میدونه واسه دوستی بهترین

گزینه رو انتخاب کرده و میدونه ارامشی که حرفای سعید به ادم میده چقدر با ارزشه

خلاصه اولش کلی خندیدیم و اب میوه خوردیم و فال حافظ گرفتیم و .......

ولی بعدش سعید گفت و من اشک ریختم اون از لطف خدا به بنده هاش گفت و من اشک ریختم

اون از مشکلات بزرگ تر گفت و من اشک ریختم اون از امیدواری گفت و من اشک ریختم

 اون گفت و من اشک ریختم!

ببین تو دلم چه خبره که حتی حرفای اونم ارومم نمیکنه

خلاصه شاید رفتنم باهاشون اشتباه بود شاید نباید با اشکام اذیتشون میکردم که البته به قول سعید

اگه اشک نریزم غیر عادیم و باید به عقلم شک کرد

 اما از هردوشون ممنونم که واسه دل تنگیهام وقت میذارن

کاش یه عقلی خدا بهم بده که از این حرفا و کمکها استفاده کنم 

نمیدونم چرا این دفعه بعد از ۲ ماه اشک ریختن هنوز سبک نشدم ای خدا خسته شدم

کمکم کن خواهش میکنم

*** الان که دارم مینویسم، اهنگ رضا صادقی رو هم گوش میکنم چقدر این ترانه

 به حال و هوام میخوره!!!

من چه جوری تورو خواستم                    تو چه جور ازم گذشتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/16ساعت 0:19  توسط منا  | 

سلام سلام این روزا چون وبلاگم از فیلتر در اومده کلی همچین بگی نگی شنگولم

البته بگذریم از این که دلایل فیلتر وبم یه کمی عجیب بود ولی خب به هر حال همه چی درست شد

البته یکی از این دلایل اسم وبم بود که من با این عقل ناقصم نفهمیدم که کجای اون

 اسم غیر اخلاقی بود واسه همین هم  این اسمو به طور موقت گذاشتم تا ببینم

یه اسم خوشگل از کجا میتونم پیدا کنم

و اما شما دوستانی که منو لینک کردین لطفا" اسم وبم رو در لیستتون تغییر بدین

مورد دیگه اینکه بابا و داداشی امروز واسه دو روز رفتن شمال و من طفلی و مامی موندیم خونه

هنوز هیچی نشده دلم واسه بابا تنگیده حالا ما هم تصمیم گرفتیم این دو روز

خودمون رو تحویل بگیریم و در اشپزخونه تعطیل شه و بریم بیرون غذا بخوریم

( خدایی بدون مردا هم خوش میگذره ها)

مورد بعد اینکه امروز تو نت داشتم چند تا متن خوشگلو واسه اد لیستام میفرستادم نمیدونم

چی شد که یکی از اونا همه رو به خودش گرفت( ماشالله اعتماد به نفس از ته اقیانوس اطلس

تا قله ی اورست)

حالا فکر کنید بین ۸۰ و اندی ادم چرا این یه نفر باید این حس رو پیدا کنه؟ 

دیروز با مامان رفتیم خونه ی داداش اینا

خلاصه کلی خوش گذشت ولی نمیدونم چرا دخترش یه کم حرفای عجیب میزد 

اول این که به من اشاره میکرد میگفت ننه

دوم این که بهش میگم گاو چی میگه ؟

 : غور غور

مرغ چی میگه؟

: ما ما

قورباغه چی میگه؟

: قار قار

از دیشب دارم فکر میکنم چه شباهتی بین این جونورا هست که این همه رو با هم قاطی کرده؟

راستی اقای عارفی که یادتونه؟ همون استاد ادبیاته که چند تا پست پایین تر ذکر خیرش بود

انقدر زیر ابشو من و نگار زدیم که بیرونش کردن

اخه با حرفایی که میزد ما از دست این پسرا امنیت نداشتیم

نگار یه فیلم بهم داده خیلی چندشه توش یه مرده با اره برقی همه رو نصف میکنه وقتی داشتم

رایتش میکردم یه ذره از وسطاشو رو دور تند دیدم دیگه از اون موقع جرات نکردم ببینمش

خیلی چندش بود

جمعه من و نگار داشتیم از پارک بر میگشتیم یه پسر ترشیده افتاد دنبالمون

خلاصه درست کنار ماشین نگار میروند و حرف میزد

میگفت کدومتون دوست پسر با غیرت میخواین؟ پسرای امروز که مرد نیستن

( البته بلا نسبت اما در بعضی موارد بی راه نمیگفت حد اقل اونایی که من میشناسم این جوری بودن)

نامردن ولتون میکنن میرن بیاین با من دوست شین من خیلی خوشگلم خیلی نازم

 خیلی کوفتم خیلی مرگم خیلی دردم

دیگه حالمونو به هم زد انقدر ور ور کرد اخرش که من شیشه ی ماشینو کشیدم

 بالا دیدم هنوز داره حرف میزنه ماشالله فکش یه سره جنبید

دیگه از کجا بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 فعلا" چرندیاتم تموم شد اگه باز چیزی یادم اومد تو پست بعد به سمع و نظر شما

بینندگان محترم میرسانم این بود اخبار ساعت ۱:۳۰ گاهیه ما

 من برم که مامان منتظره بریم ناهار کوفت کنون

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/14ساعت 13:30  توسط منا  | 

امان از دست ما دو تا

وقتی همو میبینیم همش یاد شکم میفتیم وای وای واویلا تو این مدتی که با هم دوست شدیم

هرکدوم ۴-۵ کیلو چاق شدیم از وقتی که به هم میرسیم

اول مراسم ناهار لمبوندنونه( پیتزا،برگر،هات داگ) جز اینا محاله چیز دیگه ای کوفت کنیم

دوم مراسم بستنی قیفی کوفت کردنونه

سوم مراسم پارک لاله رفتنونه

چهارم مراسم روی چمناش نشستنونه

پنجم مراسم از این اقاهه که تو یه جعبه بستنی میفروشه بستنی خروندنونه

ششم مراسم غیبت کردنونه( این غیبت شامل اساتید ، بچه های کلاس، ادمای توی پارک و ...هست)

هفتم مراسم از بقالی کاکائو خروندنونه

هشتم تازه یه وقتایی که میریم پارک دوباره گشنمون میشه دوباره میریم ساندویچ میخوریم

حالا خدایی شما بگید من و نگار حقمونه بترکیم یا نه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/12ساعت 11:21  توسط منا  | 

تا حالا براتون پیش اومده به هیچ کجا راه نداشته باشین؟ شده که اروم و قرار نداشته باشین؟

شده که مثل دیوونه ها تو اوج خنده یهو بزنید زیر گریه؟ شده که کسی رو که باعث بدبختیتونه

دوست داشته باشین؟ شده به اسم یه نفر یه ساعت خیره بشین؟ بعد که به خودتون میاین

ببینید تمام این یه ساعت داشتین اشک میریختین؟

 اینا برای من پیش اومده!!!

نمیدونم اینا نشونه ی چیه شاید نشونه ی دیوونگیه شاید نشونه ی دوست داشتنه شاید...

به هر حال حس قشنگی نیست

 حس قشنگی نیست که به خاطر یه خاطره دل یه مهربون رو بشکنی

که من شکستم

یه ادم خوب رو به خاطر یه ارزو رنجوندم پشیمون نیستم چون به نفع خودش بود

ازش یه بار عذر خواهی کردم ولی چون دیشب فهمیدم که منو نبخشیده اینجا یه بار دیگه ازش میخوام

که منو ببخشه که اگه نبخشه من حتما" یه جا باید جواب این کارو بدم که جوابی ندارم

 میدونم که اینو میخونه!

چون حس کثیفیه که یه نفر تو رو دوست داشته باشه ولی تو کس دیگه ای رو بخوای!

ای خدا به جز تو کی از دل من با خبره؟

به جز تو کی اشکای منو سر نماز میبینه؟ به جز تو کی میدونه که منای شیطون و بلا چقدر حالش بده؟

جز تو کی میتونه به این دیوونه کمک کنه؟

خدایا این همه ازت خواستم بتونم خاطره ها رو فراموش کنم چرا نشد؟

این همه خواستم یه روزی واسه همیشه بیام پیشت تا دیگه از این قصه و غصه راحت شم چرا نیومدم؟

این همه التماست کردم که دلم نشکنه چرا شکست؟

خدایا چرا یه وقتایی بنده هات این همه کم میارن؟یعنی تقاص بدی هاشونه که دارن پس میدن؟

اگه تقاصه به خودت قسم که خیلی سنگینه تحملش سخته شایدم غیر ممکن!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 13:2  توسط منا  | 

فدای چشمات اگه چشمام بارونیه

فدای چشمات اگه گریه م پنهونیه

فدای چشمات اگه هنوز پریشونم

به خاطر تو

فدای چشمات تلخیه لحظه های من

فدای چشمات لرزیدن صدای من

فدای چشمات اگه خراب و داغونم

به خاطر تو

بی تو تموم میشه کارم

 خیلی دوست دارم

منو نمیخوای!

بی تو تموم میشه رویام

 ویرون میشه دنیام

چرا نمیای

بی تو ستاره ها کورن

خاطره ها دورن

منو نمیخوای!

بی تو شبای من تاره

چشماتو کم داره

چرا نمیای

فدای چشمات اگه چشمام بارونیه

فدای چشمات اگه گریه م پنهونیه

فدای چشمات اگه هنوز پریشونم

به خاطر تو

فدای چشمات تلخیه لحظه های من

فدای چشمات لرزیدن صدای من

فدای چشمات اگه خراب و داغونم

به خاطر تو

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/05ساعت 18:0  توسط منا  |