تبليغاتX
من و دل
بعد ۳سال امروز دوباره رفتم باشگاه فکر میکردم مثل همیشه مثل اون قدیما که میرفتم کلی

محیطش شاده کلی خوش میگذره ولی همش الکی بود

اول اینکه یه خانم مثل برج زهر مار نشسته بود دم در که کارتهارو نگاه میکرد پررو

برگشته میگه از دفعه ی بعد جوراب پات کن خانم( فکر کرده دم در مسجد نشسته)

یه نگاه نفرت باری دو دستی تقدیمش کردم که حساب کار دستش بیاد( خبر نداره

من این روزا مثل باروت میمونم هر لحظه اماده ی انفجارم و گرنه الکی فکش رو نمی جونبوند)

خیلی خودمو کنترل کردم که هر چی لایقشه بهش نگم و فقط سرمو تکون دادم

بعد هم که رفتم تو سالن انقدر شلوغ بود که شتر با بارش و ساربونش اونجا گم میشد

نمیدونم چرا همه این ساعتو انتخاب کرده بودن؟

بعد هم انقدر خانمای قلمبه دیدم که حالم بد شد

من نمیدونم اینا چه جوری غذا میخورن که اینجوری وحشتناک میشن

بعد هم که دریغ از یک ثانیه موزیک

انگار اومدیم عزاداری فقط صدای جیغ جیغ مربی و صدای نحس سوت بد صداش تو گوشمه

شاید واسه بقیه این شرایط عادی بود چون صدای خندشون گوش فلک رو کر میکرد

ولی واسه کسی مثل من که این روزا این همه غرغرو و ایراد گیر شده شرایط

افتضاحی بود

امیدوارم این یه ماه  زودتر تموم شه

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 12:11  توسط منا  | 

امروز یکی بهم گفت برم باشگاه ورزش کنم منم گفتم باشه

ولی اخه مگه میشه؟

یکی مثل من که وقتی از تشنگی هلاک میشه حوصله نداره تا اشپز خونه بره اب بخوره چه جوری

میخواد بره باشگاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (بمیرم من با این قولهای بی جایی که میدم)

به هر حال قولیه که دادم باید عمل کنم

امروز داشتم فکر میکردم دیدم هه هه هه  چه جالب!!!!! یکی که این همه خله چرا

داره روانشناسی میخونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من به خودم نتونستم کمک کنم حالا حسابشو بکنید ببینید به بقیه میتونم کمک کنم یانه؟؟؟؟؟؟؟؟

شایدم تونستم خدا رو چه دیدی

نصیحت کردن دیگران که کاری نداره من در اینده نصیحتمو میکنم

حالا طرف اگه خواست قبول کنه اگرم نخواست نکنه (احساس مسئولیت رو دیدین؟ یاد بگیرین)

دلم واسه یه مسافرت لک زده از عید که رفتم شمال دیگه پامو از تهران بیرون نذاشتم

حلا حسابشو بکنید درست یه ماه تا امتحانم مونده من مسافرت میخوام (بازم میگم، من چرا

روانشناسی میخونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

نمیدونم والله ببینیم چی میشه

یا مسافرت میریم یا نمیریم

یا من ۲ شهریور قبول میشم یا نمیشم

یا باشگاه میرم یا.........(این همین یه راهو داره یا میرم یا میرم)

راستی درست یه ماه دیگه کوچولوی خانوادمون به دنیا میاد تنها دلخوشیه این روزهای من

همینه وجود یه بچه ی ۲ ساله و یه نوزاد اخر نمک و خوشمزگیه

 مخصوصا واسه من که عاشق بچه م

 

 ** امروز(۵ شنبه) رفتم سر کلاس بچه ها یه عالمه تو سر و کلم زدن که

: چرا نوشتی در اینده دیگران رو نصیحت میکنم؟ کجای دنیا روانشناسا نصیحت میکنن

منظوری میدونید بهم چی میگه؟

میگه چرا وجهه ی روانشناسارو خراب کردی؟ من دیگه چه جوری تو خیابون سرمو بلند کنم؟

ای خدا یه جوری حرف میزنه انگار رو پیشونیش نوشتن جناب اقای نیما منظوری دکترای روانشناسی

اکی بابا ببخشید من عذر میخوام من در اینده نصیحت نمیکنم اصلا میزنم

تو سر مراجع بیرونش میکنم از اتاق خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا من یه چیزی نوشتم دکتران محترم روانشناسی نگار خانم، اقای منظوری، اقای سلحشور شما

به بزرگیه خودتون ببخشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت 17:36  توسط منا  | 

خیلی حالم خوب بود امروز متوجه یه موضوعی شدم بهتر هم شدم!!!

دیگه حالم داره از همه چی به هم میخوره

خدا بخواد یکی که خیلی داشت اشتباه میکرد بالاخره فهمید که کارش خطاست

این باعث خوشحالیم شد ولی یه چیزی دیدم که حالمو دوباره بد کرد

به خدا رو همه ی وجودم عرق سرد نشست وقتی دیدم

ای خدا به چه زبونی بگم من به کمکت احتیاج دارم

خسته شدم خسته شدم خسته شدم

ای خدا این بنده ی کوچیک و حقیرت خسته شده

کم اورده اخه چه قدر بگه که دیگه قلبش تحمل نداره هر روز یه داغ تازه بیاد روش

خدایا یادته یه روزی یکی که میخواست اروم شه ازم کمک خواست من کمکش کردم

حالا که من حالم از اون بدتره و به این روز افتادم هیچکس کمکم نمیکنه

حداقل تو تنهام نذار

وقتی واسه ادم بدبختی میباره از همه جا میباره

ای خدا تو که میدونی چقدر حالم بده اخه چرا کمکم نمیکنی که اروم شم؟

تو که میدونی همه ی خنده هام الکیه پس چرا هیچ کاری نمیکنی؟ نکنه تو هم مثل بقیه

گول قهقهه هامو خوردی؟؟؟؟؟؟؟

مگه نمیگن تو همیشه و همه جا بنده هاتو میبینی پس چطوری دلت میاد این همه

غصه رو ببینی ولی هیچ کاری نکنی؟

مگه من جز ارامش ازت چی خواستم؟

خدایا به خودت قسمت میدم فقط اندازه ای ارومم کن که بتونم یه چیزایی رو فراموش کنم

بتونم حداقل در هفته یه روز خوش ببینم

خدایا  درست۱۰۰ روزه که حتی یه شب اروم نداشتم دیگه بالشم پوسید

 انقدر هر شب از اشکام خیس شد. دیگه یادم رفته ارامش چیه!

تو یادم بیار ۱۰۰۰ بار ازت خواهش میکنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/24ساعت 22:32  توسط منا  | 

روزگار غریبی ست

بی هدف تن به سر نوشت سپردن

و بی هدف تر زیستن

روزگار غریبی ست

خوبی کردن و بدی دیدن

و غریب تر از آن بی سر انجام بودن

گاهی خندیدن بی هدف

و گاهی گریستن بی هدف تر

گاه بی هدف شادی

و گاه غصه بی هدف تر

روزگار غریبی ست

خیانت دیدن

 و غریب تر از آن دم نزدن

روزگار غریبی ست

 نا امیدی

و غریب تر از آن امید در عین نا امیدی

روزگار غریبی ست

زندگی کردن بی هدف

و غریب تر از آن مردن بی هدف

آری روزگار غریبی ست روزگار ما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 12:21  توسط منا  | 

الان از اون لحظه هاییه که اگه ننویسم قلبم از غصه میمیره از اون لحظه هایی

که اصلا مغزم بهم فرمون نمیده چی بنویسم دستام بی اراده رو کیبورد میلغزه و مینویسه

کامنت یکی از دوستانو توی پست قبل خوندم یاد خودم افتادم اخ که منم چقدر مثل اون

 دست و پا زدم و نشد

چقدر مثل اون الکی دلمو خوش کردم و نشستم به انتظار یه معجزه اما همش بیهوده بود

چقدر دلمو به چیزایی خوش کردم که به هرکی میگفتم بهم میگفت دیوونه  اما همش ازم گرفته شد

تو این لحظه ها هیچکس مثل من اونو درک نمیکنه

 میدونم وقتی با چنگ و دندون میخوای یه چیزی رو برای خودت نگه داری ولی نمیشه چه حس بدیه

مثل اینه که بخوای از سقوط عزیزترین موجود زندگیت جلوگیری کنی ولی لحظه به لحظه دستاش از

دستت سر میخوره و تو یه لحظه فقط شاهد سقوطشی

تو اون لحظه دیگه هیچی واست مهم نیست فقط میخوای گریه کنی میخوای

یه معجزه اتفاق بیفته میخوای بری پیشش

ولی هیچ راهی نداری

حال منو اون دوست الان همینه شاهد سقوط عشقمون بودیم و هیچ کاری از دستمون بر نیومد

یکی دو روز پیش که تو نت باهاش صحبت کردم حال و روزش درست مثل ۳ ماه گذشته ی

من بود دلشو به چیزای کوچیک خوش کرده بود مثل خودم که دلم به دیدن چراغ روشن ای ادی یه ادم

خوش بود که اینم ازم گرفته شد

خدا با همه ی بزرگیش و مهربونیش بعضی بنده هاشو خیلی سنگ می افرینه

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 20:15  توسط منا  | 

یه مدت بود یا هرروز یا دو روز یه بار اپ میکردم

اون موقع انقدر سوژه داشتم که اگه میخواستم میتونستم روزی ۲تا اپ بذارم

اما تو هفته ی گذشته هیچ اتفاق خاصی نیفتاد تو زندگیم که بنویسم

یکی گفت از سهمیه بندی بنزین بنویس یکی گفت فقط عکس بذار

یکی هم گفت خب ننویس

تنها اتفاق زندگیم این بود که با خودم در گیر بودم و با خدا قهر

درگیریم با خودم سر این بود که میخواستم به شرایط جدید عادت کنم که البته نشد

هی نشستم به خودم دری وری گفتم که

منای اول:اخه دختر فلان فلان شده چه مرگته که اروم نمیشینی

خب مثل بچه ی ادم خاطره هارو بریز دور با خیال راحت بشین سر درس و زندگیت

اما کو گوش شنوا؟ بعدش خودم جواب خودمو میدادم

منای دوم:اخه ابله چرا نمیفهمی که نمیتونم به چه زبونی حالیت کنم که نمیشه

دوباره اون یکی منا میگفت

:میشه اگه بخوای میتونی یه کمی تلاش کن اصلا قسم بخور که

 تا خاطره ها اومدن دم در بیرونشون کنی

منای اول: باشه سعی میکنم

منای دوم: خبر مرگت بیاد تو از این سعی ها زیاد کردی

منای اول مثل همیشه اشک بی خود ریختن

منای دوم:بمیری که همه راحت شن

و تمام این کشمکش ها بیهوده بود چون منای دوم برنده شد و حرفشو به کرسی نشوند که نمیتونم

نمیتونم نمیتونم

حالا این ۲تا منا قهرن یعنی به زبون ساده بگم خودم با خودم قهرم

هم با خودم هم با خدا

 

*دلم واسه نماز خوندن تنگ شده اما هنوز نتونستم خودمو قانع کنم که با خدا اشتی کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت 12:7  توسط منا  | 

من و دل هیچگاه با یکدیگر کنار نیامدیم

او میخواهد با فریادش احساس تنهایی و غربتم را بیدار کند

و من با سکوتم مانع میشوم

او میخواهد بغضم را بشکند و غرورم را زیر پا له کند

این بار هم سکوت میکنم

اما او انقدر فریاد میزند و غوغا بر پا میکند که بغضم را میشکند

انگاه من فریاد میزنم و میگریم و دل سکوت میکند و ارام میگیرد

اری من و دل هیچگاه با یکدیگر کنار نیامدیم

*بزرگ بانوی اواز ایران مهستی عزیز بدرود حیات گفت

روحش شاد و یادش گرامی باد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/04ساعت 12:58  توسط منا  | 

از دیروز درگیر یه جریان شدم که تمام فکرمو به هم ریخته همشم به خاطر یه نا شناسه که با گذاشتن

یه کامنت تو وب ارغوان این همه مشکلاتو به وجود اورده

من بارها و بارها  به منتقدین وبم گفتم نوشته های من فقط یه درد دل ساده هست و بس

اگه میام از غصه هام مینویسم دلیلش اینه که یه کمی از غمی که تو قلبمه کم بشه

خیلی حرفا رو نمیشه به همه گفت پس کجا بهتر از اینجا که به جز یکی دو نفر کس دیگه ای

منو نمیشناسه

اینایی که اینجا مینویسم شاید یک دهم حرفاییه که تو دلم مونده و گوش شنوایی

واسه شنیدنشون وجود نداره

نمیفهمم چرا باید این درد دلها این همه مشکلات به وجود بیاره

من اگه میخواستم به ارغوان اعتراضی بکنم انقدر وجودشو داشتم 

 که خودم تمام حرفایی که حتی اینجا هم به دلیل رعایت خیلی مسائل نگفتم بهش بگم

این حرفا رو یکی دو هفته تو قلبم نگه داشتم برای این که ناراحتی به وجود نیاد

ولی چون میدونستم ارغوان دیگه به وب من نمیاد تصمیم گرفتم مثل یه درد دل بنویسمشون

حالا نمیدونم اون شخص از کجا فهمیده که منظور من ارغوان بوده یا اصلا" از کجا

ادرس وبشو اورده به هر حال ازتون میخوام این بحث همین جا تموم شه

من انقدر درگیر مشکلات خودم هستم که دیگه تحمل یه جنگ و جدل جدید رو ندارم

البته اینم بگم که بعضی از حرفایی که ارغوان تو کامنتها برام گذاشته

 خیلی توهین امیزه ولی چون به عنوان یه انسان براش

احترام قائلم هیچ کدوم از کامنتها رو پاک نکردم فقط امید وارم که این اخرین نظراتی باشه

که از طرف ایشون تو وب من درج میشه

**ارغوان جان کامنتی که تو وب شوالیه نقره ای گذاشتی و جوابی به غریبه بود رو خوندم

برای تک تک کلماتت جواب داشتم ولی ترجیح دادم سکوت کنم

و اینکه گفتی اون نظر رو من و دوستم گذاشتیم تو وبت

عزیزم اصلا برام اهمیت نداره که تو راجع به من چه فکری میکنی ولی دیروز برات کامنت

گذاشتم و صادقانه قسم خوردم که من از این کامنت بی خبر بودم

و فقط جواب تو به اون کامنت رو خوندم

حالا اگه دوست داری باور کن اگر هم دوست نداری فکر کن من گذاشتم این به خودت بستگی داره

انقدر مسائل مهم فکرمو مشغول کرده که جایی واسه فکر کردن به این مسائل وجود نداره

امیدوارم این مسئله هین جا و از همین لحظه خاتمه پیدا کنه

**بهنام عزیز از همراهی تو برادر گلم هم ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/04ساعت 11:5  توسط منا 

با این که هیچ وقت ادم مذهبی نبودم و پابند خیلی مسائل نبودم و البته نیستم

اما به زبون ساده بگم خدا رو خیلی دوست داشتم کیف میکردم وقتی باهاش حرف میزدم

با اینکه تو زندگیم گناه زیاد کردم اما وقتی با خدا درد دل میکردم با همه ی وجودم حسش میکردم

بارها موقع حرف زدن باهاش تمام تنم به لرزه میفتاد و مطمئن بودم

تو اون لحظات خدا کنارمه و داره به حرفای بی سر و ته من گوش میده

وقتی موقع اذان میشد چه عشقی میکردم که بپرم برم نماز بخونم و انقدر طولش بدم

تا مطمئن شم که نمازمو قبول کرده

اما این روزا وقتی به یاد نماز میفتم که ساعت شده ۷:۳۰ بعد از ظهر  و نماز ظهر و عصر

از دست رفته منی که با گفتن هر کلمه ی نماز پر میزدم و میرفتم پیش خدا

در کمال خونسردی خودمو توجیه میکنم که خب یادم رفت چی کار کنم شب میخونم

و شب هم وقتی به خودم میام که ساعت ۱۲ شبه و نماز من قضا شده

این روزا همش از خودم میپرسم کو منایی که وقتی با خدا حرف میزد اشکاش مثل ابر بهار میومد

کجاس منایی که وقتی ظهر کلاس داشت انقدر تو خونه کاراشو طول میداد تا اذان بدن و اون

بتونه نمازشو بخونه بعد بره سر کلاس هر چند که اولای کلاسو از دست میداد

خدایا من ایمانم ضعیف بود تو چراکاری کردی که این یه ذره ایمان بپره؟

میدونم که تو احتیاجی به من نداری ولی چرا کاری کردی که من محتاج ازت دور شم؟

چرا این همه اشکو ندیدی؟ چرا تو بدترین شرایط روحی تنهام گذاشتی؟

چرا این همه عشقی که بهت داشتمو ازم گرفتی؟

این روزا که ازت دورم من و سجاده ی نمازم خیلی تنهاییم

 

***نمیدونم کدوم یک از شما تو وبلاگ اون خانم به اسم غریبه کامنت گذاشتین

من اگه هدفم از گفتن درد دلهای ۲ پست پایین این بود که به کسی توهینی بشه مطمئن

 باشین هم اسم و هم ادرس وبلاگشو واستون میذاشتم نمیدونم ادرس وبشو از کجا اوردین ولی

امیدوارم این اولین و اخرین موردی باشه که درباره ی این قضیه میبینم

برای من ادما چه خوب و چه بد قابل احترامن

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 22:3  توسط منا  | 

دیروز نگار رفته بود پیش سعید امروز سر کلاس ادبیات تو یه ورق یه چیزی نوشت داد دستم

پیغام سعید به من بود:

وقتی گلت رو تو باغچه ی یکی دیگه میبینی فقط زیر لب بگو گل من باغچه ی نو مبارک!

نگار گفت :منا من معنی این جمله رو نمیفهمم یعنی چی؟ سعید گفت اینو بهت بگم خودت میفهمی

(اخه سعید هم وبلاگ اونی که انقدر دلتنگشم میخونه و اون کامنتهایی که اون به

 ظاهر دوست واسش میذاره خونده)

یه کمی به نگار نگاه کردم و فکر کردم

گفتن معنیش خیلی سخت بود

ولی تو یه جمله ی کوتاه معنیشو گفتم که باغچه ی جدید اون فلانیه (نگار و سعید 

از روز اول گفته بودن این دختر قابل اعتماد نیست من دیر فهمیدم)

 

*یادمه یه ماه پیش همین مطلبو داشتم واسه اد لیستام میفرستادم

اونم تو نت بود فکر کرد منظورم به اونه بهم گفت دارم اشتباه میکنم هیچ باغچه ی جدیدی در کار نیست

اما حالا میفهمم که اون روز من غیر عمد به این حقیقت اشاره کردم

ولی من نمیتونم به گلم تبریک بگم شاید یه حسادت زنانه باشه ولی ترجیح میدم

به جای گفتن تبریک سکوت کنم

* دیگه مطمئنم خدا منو فراموش کرده

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/01ساعت 17:30  توسط منا  |