همه شب بادلم کسی میگفت:
"سخت اشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
میرود ، میرود ، نگه دارش"
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژگان نازکم میریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
میشکفتم ز عشق و میگفتم:
"هرکه دل داده به دلدارش
ننشیند به قصد ازارش
برود، چشم من به دنبالش
برود، عشق من نگهدارش"
آه، اکنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
مینویسد به روی هر دیدار
آیه هایی همه سیاه سیاه
فروغ
وسط ناهار خوردنمون دیدیم یه پسره بیرون وایساده هی داره جنگولک بازی در میاره تا توجه ما بهش جلب شه
حدود ۳۰ دقیقه به ماشینش تکیه داده بود و هی بالا پایین میپرید
ولی هی ما به روی خودمون نیاوردیم
اخر اومد تو نشست پشت میز کناریه ما زل زد به ما دوتا
وقتی بلند شدیم که حساب کنیم بیایم بیرون یارو به هوای برداشتن دستمال از میز ما اومد در گوش
من گفت شمارمو مینویسم میذارم اینجا بردار
خیلی حرصم در اومد ولی هیچی نگفتم
حتی نگاشم نکردم کیفمو برداشتم با نگار اومدیم بیرون
۱۰ دقیقه بعد وقتی نگار کیفشو باز کرد چشاش اندازه ی یه نعلبکی شد
پسره ی پررو شمارشو تو یه تیکه کاغذ مچاله نوشته بود تو پاکت سیگارش گذاشته بود انداخته
بود تو کیف نگار
اخه من نمیفهمم تو عصر پیشرفت و تکنولوژی این چه بی کلاس بازیاییه که
این جونورا در میارن؟
الان دیگه تو افغانستان هم این جوری به کسی شماره نمیدن که این داده
خلاصه این گذشت و شب داشتم میرفتم خونه سرمو انداخته بودم پایین داشتم فکر میکردم
دیدم یکی گفت سلام
منم انگار که با دیوار بود محلش نذاشتم دیدم شروع کرد حرف زدن
: ببین عزیزم من اسمم امید هست خبرنگارم ۲۸ سالمه خلاصه هی گفت من هیچی نگفتم
اخرش برگشته میگه تورو خدا یه نگاه بهم بکن شاید خوشت بیاد
تازه چشامم سبزه!!!!!!!!!!!!!!!!
انقدر مظلومانه گفت چشام سبزه که نتونستم جلو خودمو نگه دارم یهو یه لبخند زدم اونم که فرصت طلب
اگه بهش رو میدادم نامزد بازیش گل میکرد
دیگه اخر سر دیدم ول نمیکنه گفتم خیلی خوبه که چشات سبزه ولی من حالم از چشم سبز به هم میخوره
دیروز واقعا به این نتیجه رسیدم که "خدایا هم اکنون ما را بکش"
*کامنت دونیه این مطلب بسته هست نظرات رو در پست پایین میخونم
حوصله ندارم فکر کنم ببینم چی نوشتم
فقط اینو بگم که دوستان گل به خدا من اهل چت کردن نیستم هروقت بیام نت
مسنجرم بازه ولی با کسی نمیچتم توروخدا هی منو اد نکنید این یاهوی خل و چل هم دیگه
منو به دیوونگی رسونده ۵۰ بار رد میکنم اد طرفو دوباره دفعه ی بعد میبینم درخواستش اومده
جالبه که ایگنور هم میکنم اوضاع همینه اکسپت هم میکنم دوباره دفعه ی بعد میبینم درخواستش
اومده حالا ببینید من حق دارم عصبانی شم یا نه وقتی هر بار بیام نت با ۷-۸ تا از این پنجره ها طرف شم
دوستان ای دی رو گذاشتم فقط واسه این که اگه خواستین میل بزنید
چت رو بی خیال شین خواهشا"
*امروز خیلی عجیب شدم از صبح میخوام کارای عجیب بکنم
خودم میفهمم انقدر فشار عصبی روم زیاد شده که با کارای عجیب میخوام خودمو تخلیه کنم
از صبح درسو که گذاشتم کنار به جاش هی دارم با قیافه ی خودم ور میرم
تمام وسایل گریم رو که دو سال پیش میرفتم کلاسش اوردم وسط یا رو صورتم اثر شلاق درست میکنم
یا جای زخم درست میکنم ۲ ساعت پیشم یه گریم جزام رو صورتم درست کردم
که در اثرش تمام پوستم داغون شد اخه تاریخ مصرف چسبش گذشته بود ولی من بی شعور
بیشتر از حد معمولی به پوستم زدم تا خوب حرصم خالی شه (میدونم خیلی احمق شدم)
همه ی این گند کاریهارو هم رو صورتم کردم تا خوب از ریخت بیفتم
الان تمام پوستم داره اتیش میگیره از سوزش، انقدر پوستم
قرمز و ملتهب شده که اشکام در اومده مخصوصا محکم این کارهارو کردم و محکم
پاک کردم که اون حرصی که از این دنیا تو دلمه فرو کش کنه ولی الان پشیمونم
همه ی صورتم و دستام داغون شده با این مواد گریم تاریخ مصرف گذشته
(میدونم از فردا جوشهایی میزنم که به غلط کردن میفتم)
یا انواع و اقسام لاکهای عجیب روی ناخنام زدم یا ارایشهای خفن کردم(شبیه
دختر ......... شده بودم)
اصلا دست خودم نیست مثل این بچه عقده ای ها شدم
انقدر انواع شکلها رو روی ناخنم کشیدم و پاک کردم دستام چندش اور شده
اخه یکی نیست بگه مگه رو ناخن یک سانتی گل و بلبل میکشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای خدا به بزرگیه خودت همه ی دیوونه بازیهامو ببخش فکر میکردم شاید با این کارا این استرس و فشاری
که رو قلبمه اروم شه ولی فقط کلی سوزش پوست صورت و دست بهش اضافه شد
الان ۳ تا فلکستین خوردم که یه کم اروم شم خدا رو شکر داره اثر میکنه یه کمی ارومم کرده
خدایا بهم رحم کن دست از این کارای احمقانه بر دارم کاش یا ادم شم یا بمیرم
دیگه خودم از خودم خسته شدم
و خوب اطرافیانش مامانش فهمیده و نجاتش داده
ولی نکته ی عجیبش اینه که اون دختر ۱۴ سال بیشتر نداره
کاری به خوبی و بدی کارش ندارم شاید حق داشته شاید هم نداشته
ولی حرصم از خودم در اومده
من تنها شبی که احساس کردم جرات این کارو دارم یه ماه و نیم پیش بود که تازه اونم همونطوری که
فرداش تو وبم نوشتم حالم بد شد و رفتم درمانگاه و همه چی خراب شد
ولی اون دختر با این سن کمش خیلی جرات داشته، جراتش (بدون در نظر گرفتن زشتی یا زیبایی کارش)
برام قابل تحسینه
یه وقتایی ادم میتونه از کسی که حتی ۱۰ سال از خودش کوچیکتره درس بگیره امیدوارم
واسه این معلم کوچولو شاگرد خوبی باشم
شاید باید دست از این بی عرضه بازیا بردارم
خیلی ها بهم میگن یه تحول به زندگیم بدم این موضوع میتونه سر اغاز یه تحول بزرگ باشه
*کامنت دونیه این مطلب رو میبندم نظراتتون رو در پست پایین میخونم
هم جلوی من بودن و هم مسیر با من اروم اروم راه میرفتن
پسره دست دختره رو گرفته بود و هر چند لحظه یه بار
میبوسید دختره هم هر بار با یه لبخند شیرین جواب این کارو میداد
خیلی کاراشون واسم اشنا بود منم این تجربه رو از اسفند تا فروردین زیاد داشتم
هر بار که دختره یه لبخند میزد خودمو به جای اون میدیدم
احساسشو درک میکردم شاید اونم تو اون لحظه ها خودشو خوشبخت ترین دختر دنیا میدونست
ولی مطمئنا" از عاقبت این خوشبختی بی خبر بود
چقدر دلم میخواست بهش بگم گول این بوسه هارو نخور عاقبتت مثل من میشه اما نتونستم
میخواستم بگم هدف پسره از این بوسه ها نشون دادن عشقش نیست فقط میخواد تو رو وابسته کنه یه روز
در عین ناباوری ترکت کنه اون روز بهت میگه تو جنبه ی محبت نداشتی میخواستی دل نبندی
اما بازم نتونستم فقط نگاشون کردم پسره هر چند دقیقه دستشو مینداخت پشت کمر دختره
و جواب دختره بازم لبخند بود و حس من بازم افسوس به سادگیه اون دختر
نمیدونم چرا سعی میکردم نزدیک به اونا راه برم
شاید دیدن لحظاتشون واسم علاوه بر افسوس شیرین هم بود
خیلی خاطراتو جلوی چشمم اورد و این خاطرات فقط اشک به همراه داشت
حتی حرفاشونم واسم اشنا بود
از خدا میخوام نه اون دختر نه هیچکدوم از دخترایی که همه ی دلخوشیشون این لحظاته
سرنوشت منو نداشته باشن