تبليغاتX
من و دل

من و دل

تو پست قبل یکی از دوستان کامنت گذاشته بود

که چرا انقدر مطالبم خصوصیه و چیزایی رو مینویسم که به هیچ کس مربوط نیست

باید احساسی تر بنویسم

روش فکر کردم اما تصمیم گرفتم نتیجه رو اینجا بنویسم

فکر کنم یه ۲-۳ هفته ای میشه که حال و هوای وبم عوض شده

و انقدر بازیگر ماهری بودم که همه ی دوستان این تغییر رو باور کردن

همه باور کردن که منای ۶ ماه گذشته عوض شده بی خیال شده

ولی تنها اتفاق این ۲-۳ هفته پنهون کردن همه ی غصه هام پشت چرت و پرتای وبم بوده

نمیدونم چرا تصمیم گرفتم این جوری بشم شاید واسه خاطر این که

اون موقعی که از غصه هام مینوشتم یه نفر که باعث این همه عذاب بود ادعای عذاب وجدان میکرد

و منی که بارها گفتم چند ماهه معنی واقعی عشقو میچشم

با خودم اینجوری کنار اومدم که در ظاهر عوض بشم تا حداقل بهانه ای واسه این ادعا نباشه

تصمیم گرفتم بشم منایی که در ظاهر خیلی بی خیاله دنیاس

تا همه اینجوری باورش کنن

تصمیم گرفتم تمام غصه هام فقط و فقط بیاد تو خلوت خودم

حتی بازیگریم از دنیای مجازی نت جلوتر رفت

رسید به دوستان واقعیم

حتی وقتی به وب دوستان میرم و کامنت میذارم بازم یه منای شاد و شنگولم

که خودم باورش ندارم و ازش یه جورایی بدم میاد

با اینکه حالا بیشتر دارم عذاب میکشم با اینکه دیگه خودم نیستم با اینکه

 اون موقع بعضی کامنتها واقعا به اروم شدنم کمک میکرد

با اینکه نوشته هام به دل خودمم نمیشینه اما شاید ادامه بدم

شاید این وب بی محتوا ولی تقریبا موفق همینجوری به راهش ادامه بده

تا روزی که کم بیارم میشم یه منای مجازی و غیر واقعی تو این دنیای مجازی

******

اینارو نوشتم تا اگه یه روزی که نمیدونم نزدیکه یا دور اخرین مطلبمو خوندین فکر نکنید

دیوونه بودم که این کارو کردم بدونید اون روز اون مطلب رو منای واقعی براتون نوشته

******

اینارو ننوشتم که نظر خواهی کنم واسه دل خودم نوشتم پس کامنت دونی رو میبندم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 19:32  توسط منا 

میگن بعد هر خنده ای گریه س راست میگن والله

ولی اول از خنده ها میگم

دیروز یکی از استادامون به خاطر قبولیمون دعوتمون کرده بود کافی شاپ

از دخترا من و تمنا بودیم از پسرها هم نیما منظوری و سلحشور

صبحشم  من با یکی از دوستام رفته بودم دانشگاه مرکز یه سری اطلاعات بگیرم

اینو گفتم که بدونید دیشب یه جنازه ی متحرک بودم

خلاصه دیروز صبح ۹ از خونه رفتم ۱۲ برگشتم دوباره عصر ۳ رفتم ۹ و نیم شب برگشتم

ولی با تمام خستگی خیلی خوش گذشت

اول که قرار گذاشتیم یه هفته در میون ۵ نفری(ما ۴ تا با استاد) بریم بیرون و اینا

حالا ۱۱ ابان میریم جمشیدیه

بعد هم یه عالمه قرار مدار دیگه گذاشتیم که مهمترینش این بود که

 تصمیم گرفتیم هر جور شده تمنا رو واسه امتحان بعد بقبولونیم

درسا رو قسمت کردیم بین خودمون که هرکدوم ۲ تا درسو باهاش کار کنیم

فلسفه و مقدمات راهنمایی و مشاوره و فصل ۳ هیلگارد رو من باهاش کار میکنم

بقیه رو هم بچه های دیگه

خلاصه تا ۸ کافی شاپ فروزان بودیم البته اخرشم یه اتفاق دیگه افتاد که سلحشور تهدید

کرده اگه اینجا بنویسمش وبلاگمو میترکونه (از بس قلدره)

ولی اتفاق بدی که امروز صبح افتاد این بود که ۳ روز مونده به ثبت نام من ،

شناسنامه و کارت ملیم گم شد

فقط شانس بزرگم این بود که اول از همشون چند تا کپی گرفتم بعد گم شد

بعد هم زنگ زدم دانشگاه گفتم شناسنامه م گم شده خانمه گفت

 عیب نداره کارت ملی بیار گفتم اخه اونم گم شده گفت دیگه چاره ای داریم مگه؟

کپیشو داری گفتم بله

گفت اونا رو بیار منم که تا قبلش مثل ابر بهار زر زر (ظر ظر؟ ضر ضر؟ ذر ذر؟)

میکردم یهویی نیشم تا پشت سرم باز شد

بعدش یکی بهم گفت باید بری کلانتری خبر بدی که مدارکت  گم شده

منم ۱ ساعت پیش رفتم گفت باید بری دادسرا اونجا نمیدونم شکوه کنی ،شکواییه کنی

یه همچین چیزایی گفت

خلاصه چشم و چال بابام روشن و چلچراغ که دخترش پاش به کلانتری و دادسرا و اینا باز شد

دیگه الان فقط یه زندان مونده اونم برم دیگه هیچ ارزویی ندارم

میتونم بمیرم

**********

اینو واسه سلحشور مینویسم

آی سلحشور اگه من یه روزی ننوشتم اینجا که چی رو گفتی ننویسم

*********

یه چیز دیگه هم بگم دیروز چون من اون کافی شاپ رو بلد نبودم

قرار شد با منظوری با هم بریم(اون از من ۵ سال کوچیکتره چپ چپ نگاه نکنید)

این تحفه هم چون مربی اسکیته و از سر تمرین اومده بود با همون کفش قشنگاش

تشریف اورده بود

واسه خودش همچین تو خیابون سر میخورد و جولون میداد که نگو نپرس

ماشالله با اون اسکیت هاش تو هیچ ماشینی هم جا نمیشد

حالا خودتون تصور کنید من دیروز از دست این چی کشیدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/26ساعت 18:28  توسط منا  | 

الان که دارم اینا رو مینویسم یه اتفاق خیلی بد داره میفته

بذارید از اولش بگم

دیشب چون دلم خیلی گرفته بود نشستم پای برنامه ی ۹۰ و کلی به حرفای ناصر خان

و متلک های عادل خان بهش خندیدم

(خیلی خوبه که تیمی با ۱۰ امتیاز از ۹ بازی امید قهرمانی داره)

خلاصه این شد که صبح هم دیر بیدار شدم و دیدم مامانم با زن عموم رفتن بیرون

منم گفتم کدبانو گری کنم و یه چیزی واسه ناهار بپخم

رفتم در فریزر رو باز کردم دیدم کلی غذای پخته شده و فریز شده اونجاس

منم از بین اونا قورمه سبزی رو انتخاب کردم بعدش دیدم با نون که

نمیشه خورد گفتم برنج درست کنم

خلاصه یه کمی که دور خودم و امواتم گشتم دیدم مامان صبح برنج خیسونده

 و گذاشته یه گوشه ای

منم چون اصلا حوصله ی ابکش کردن و اینا رو ندارم گفتم همین جوری بریزم تو قابلمه بپزمش

فقط چند تا نکته ی خیلی کوچولو و ظریف رو نمیدونستم

اول این که باید توش نمک بریزم یا نه؟

دوم این که چقدر اب بریزم؟

سوم این که کلا باید با این برنج و قابلمه چه غلطی بکنم؟

چهارم.......؟

پنجم.........؟

حلا کلا براتون اینو بگم که برنجو ریختم تو قابلمه با یکمی اب

تا برم صبونه کوفت کنم دیدم خاک و چوک این که ابش تموم شده

رفتم قابلمه رو گرفتم زیر شیر اب یهو پر اب شد

بعدش دوباره یکمیشو با قاشق ریختم دور

بعدش هم یه دم کنی گذاشتم روش زیرشم کم کردم الان رفتم سراغش گفتم هم بزنمش

دیدم همون هم نزنم بهتره چون همه ی برنجا له و شفته شده

من که تکلیفم روشنه زنگ میزنم از بیرون یه چیزی بیارن طفلی بابا که شب باید این

له له پلو رو بخوره

*********

قربونت برم مامان جون که هنوز منو شوهر ندادی

وگرنه با این دستپخت من، الان به جای یه دختر خانم یه زن مطلقه تو خونت

مشغول وب نویسی و گند زدن به غذاها بود

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوشــــــــــــــــــت

اینی که میخوام بنویسم رو الان فهمیدم یعنی نزدیکای ساعت ۱ بعد از ظهر

واسه همین پی نوشت مینویسمش

خدایا ازت خیلی  ممنونم که بهم کمک کردی تا تو این امتحان سخت قبول شم

خدایا ازت خیلی متشکرم که قدرتت رو بهم نشون دادی

و توی امتحانی که مطمئن بودم قبول نمیشم قبولم کردی

شاید با شرایط سختی که من داشتم و دارم قبول شدنم

 تو اون امتحان برام یه معجزه ی بزرگ بود و تو با قدرت بی انتهات معجزه رو بهم نشون دادی

میدونم اگه ۱۰۰۰تا جمله ی دیگه هم بنویسم بازم کافی نیست

پس خیلی کوتاه و مختصر میگم "خدا جونم خیلی دوستت دارم"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 11:49  توسط منا  | 

ادم ۳۶۴ روز سالو بدون سحری و افطاری روزه بگیره ولی ماه رمضون ۲۹ روز باشه!

خدایی همه ی مزه ی عید فطر به اینه که ادم شبش هی منتظر باشه

که یهوویی بگن فردا عیده

اگه ۳۰ روز باشه که دیگه هیجان نداره

حالا خدا کنه این دفعه مثل روز اول ماه رمضون ماه رو وسط ظهر نبینن

خدایی چه جوری میشه ادم ماه رو شب نبینه ولی وسط ظهر تو ذل افتاب ببینه؟

چشم بصیرت که میگن همینه ها

**********

شکر خدا همه چی امن و امانه

دشمنا که همه گور مبارکشون رو گم کردن

فرشته مرشته هم که خبری نیست

خودمم و خودم و یه عالمه خاطره ی شیرین از یه عشق بزرگ

که هرچی هم بهش فکر میکنم سیر نمیشم

**********

خیلی دلم میخواست این الیاس BF  من باشه تا وقتی با اون صدای

تو دماغیش بهم میگه رز گل من، لنگه کفشمو تا ته بکنم تو حلقش

پسره ی چندش لزج حال ادمو بد میکنه با این حرفای لوسش

**********

راستی این CD های نصرت رو کدومتون خریدین؟

راضی هستین ازش؟

توروخدا اگه کسی میدونه بهم بگه

تلی ازشون پرسیدم گفتن فقط اموزش بدون

تند خوانی ۸۴ تومنه اگه کار ایی که میگن رو داشته باشه با این قیمت مفته

**********

راستی یه چیز دیگه

چه جوری میشه تو قسمت نظرات تایید نشده ی من نوشته من یک نظر تایید نشده دارم

ولی وقتی بازش میکنم هیچ نظری اونجا وجود نداره و مینویسه نظری یافت نشد

 الان ۳ هفته ای میشه اینجوری شده

از یه به اصطلاح متخصص کامپیوتر پرسیدم

تقریبا مشکلم رو بعد ۲۴ ساعت ور رفتن حل کرد الان فقط یه مشکلی هست اونم اینه که

که بازم نوشته یه نظر تایید نشده دارم ولی بازم وقتی بازش میکنم هیچی اونجا نیست

توروخدا اگه اینم میدونید بهم بگید

**********

عیدتون مبارک

فعلا بایتون باشه تا من دوباره تشریف فرما شم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 16:8  توسط منا  | 

میگن به بچه جماعت نباید رو داد راست میگن والله

چه معنی میده بچه ی ۲ سال و یه ماهه اینجوری حرف بزنه

۴شنبه پاشدیم رفتیم خونه ی داداشی اینا

منم که وقتی این دوتا موش کوچولو رو میبینم از خود بی خود میشم

انقدر این بزرگتره رو چلوندم و له کردم که اخرش گفت:

گوباگی بی ادب یوباش

نه جان من یه ذره به این جمله دقت کنید ببینید چی دستگیرتون میشه؟

زیاد به خودتون فشار نیارید (زیاد زور بزنید مثل الیاس تو اغما

میشیدا یهو میبینی تونستی بدون گوشی با تل حرف بزنی)

 یعنی  "قورباغه ی بی ادب یواش"

منو میگی انقدر عصبانی و دمغ شدم که حد نداره

واسه تنبیهشم گرفتمش تو بغل انقدر اون دهن کوچولوشو ماچ کردم که

از نفس رفتم

اخه فسقلی نفس تو این حرفا ی شیرینو از کی یاد میگیری؟

********

این سه شب احیا عجب حال و هوایی داشت

مخصوصا دیشب که شب اخر بود تا نزدیک ۴ موندم مسجد خدایی

حال هواش یه ع ش ق ـ بازی پاک با خدا بود

وای که تو عمرم این حسو تجربه نکرده بودم خدایا ازت ممنونم که دیشب

فهمیدم هنوزم فراموشم نکردی ممنونم که دیشب تو اون مسجد کنار خودم

حست کردم

ازت ممنونم که ارزش این شبارو بهم فهموندی

************

این اخری رو واسه دل خودم مینویسم

تو این شبا خیلی چیزا از خدا خواستم ولی یه چیزی رو یادم رفت

که اون با لطف خودش بهم داد

یادم رفت ازش بخوام دشمنامو ازم دور کنه ولی اون خودش کرد

ازتون معذرت میخوام واسه جمله ای که میخوام بنویسم

اما خدا تو این شبای عزیز سایه ی ۲ تا کثافت ۲۴ عیار رو از زندگیم کم کرد

اونم درست تو کم تر از ۲۴ ساعت

نه این که خدای نکرده سایشون از این دنیا کم شده باشه نه!

فقط از زندگی من رفتن

یکیشون رو که چند ماه بود شناخته بودم و دعا میکردم که بره

اون یکی رو هم که تو ۲ روز شناختمش و واسه همیشه  رفت

خدایا کمکم کن دوباره ۲ روز دیگه که این حال و هوای شب قدر از سرم میپره

سر هر چیز کوچیکی فراموشت نکنم

کمکم کن امثال اون ۲ تا ادما دوباره نیان تو زندگیم

مثل همیشه بزرگی کن و بهم کمک کن

**********

این پست جز قسمت اولش بقیش خیلی خصوصی بود ولی نوشتم

چون هیچوقت شما رو غریبه ندونستم

ولی با اجازتون کامنت دونیش رو میبندم چون اینا رو بیشتر واسه

دل خودم نوشتم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/13ساعت 12:37  توسط منا 

این سریالهای ماه رمضون چرا اینجوریه؟

من نمیدونم چرا اینا ۲-۳ ساله گیر ۳پیچ دادن به شیطان و با هر جون کندنیه

میخوان بگن شیطان جسمیت داره(او یک فرشته بود و اغما)

من اصلا کاری به جنبه ی مذهبیش ندارم ولی اخه

چرا این همه دروغ واسه خر کردن مردم؟

۳سال پیش یه سریالی داد که چند نفر تو برزخ بودن با اینکه اونم

یه جورایی مسخره بود ولی قابل درک بود یعنی خب ما همه میدونیم

که یه دنیای دیگه هست و همه باید یه روزی جواب بدیم

ولی اینکه یه پسر خیلی خوشگل، شیطانیه که جسمیت داره خیلی

آبکیه، نیست؟

اونم از اون یکی که ۲۰ قسمت باباهه یه ربع اول سریال میگه زمینو میفروشم یه

ربع اخر میگه نمیفروشم هروقتم میگه میفروشم فلج میشه

بازیگراشم با یه زبونی حرف میزنن که ادم تا میاد یه کلمه رو بفهمه اینا ۶ تا دیگه گفتن

یکی دیگه هم که مرده سن ماموت رو داره هو ـ س بازیش گل کرده

ادم حالت تهوع میگیره وقتی نغمه های عاشقانه سر میده و دل ای دل میکنه

این از برنامه های خودمون

وقتی اینارو دیدیم و خوب خر کیف شدیم واسه بهتر شدن حالمون

هی این ماه ـ واره ای ها میگن قراره جن ـ گ بشه

هی تو دل ادمو خالی میکنن

دیروز هم این اقای ستار خوا ـ ننده در کمال پررویی تو شبکه ی صدای ـ  امر ـ یکا

عین این جمله رو مرحمت فرمودن:

مردم ما شعور ندارن

اگه خط تلفنشون باز بود واسش کم نمیذاشتم ۴ تا بارش میکردم

اونم از سخنان گهر بار جناب ......

که کارو به جایی رسونده که ۴ تا دلقک رییس تلویزیون مثل

اون اقای دلقک قاسمی هم نشسته بود دیروز واسمون نطق سیا ـ سی میکرد

الان همه بسیار خوشنودیم که مضحکه ی دست خاص و عام شدیم

و جن ـ گ هم نزدیکه

از الان فقط میتونم بگم خدا بیامرزدمون ایشالله وقتی همه شهید شدیم

اون دنیا یه قراری بذاریم همو ببینیم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 12:27  توسط منا  | 

عنوان مطلب رو بخونید

میدونید چیه؟ دلیل اپ کردن منه

هیچی ندارم بگم هیچ اتفاقی هم نیفتاده ولی هوس کردم اپ کنم

اینم یه جور مرضه دیگه (خدا خودش همه ی مریضارو شفای عاجل بده امین)

تو یه مجله خوندم تو اسپانیا ۳۵ نفر تو مراسم گاو بازی کشته شدن

انقدر ذوق کردم و خوشحال شدم که حد نداره

تازه عکس دو نفرشون هم بود کلی لعن و نفرینشون کردم

عکس اون بچهه که شبیه قورباغه بود رو دیدین؟

تو همین مجله بود انقدر دلم سوخت دقیقا شبیه قورباغه بود

جمعه دختر کوچولوی خانواده واسه اولین بار تو این یه ماهی که به دنیا اومده

اومد خونمون

خیلی ناز و کوچولوئه الان دیگه داداشی خیلی خوش به حالشه

همیشه ارزو داشت یه عالمه دختر داشته باشه

۲تاش که جور شد ایشالله بقیه هم طی چند سال دیگه میان

الان دختر بزرگش ۲سال و یه ماهشه این یکی هم یه ماهشه

احتمالا ۲سال دیگه سومی هم دو ماهشه

۴ سال دیگه چهارمی باز ۱ ماهشه

۶ سال دیگه...........................................

تا ۲۰ سال اینده رو خودتون حدس بزنید

این داداش من بچه ی زیاد دوست داره انگار نه انگار تحصیل کرده س و

واسه خودش ادم حسابیه

از قبل اینکه اولی بیاد برنامه ریزیه ۱۰ سال اینده رو کرده بود که ۵تا دختر میخواد

فکر کنم تا چند سال دیگه باید ماشینشو بفروشه اتوبوس بخره که عهد و

عیالش توش جا شن

این دری وری هایی که من نوشتم و شما خوندید میدونید حاصل چیه؟

حاصل عنوان مطلب

وقتی ادم سوژه نداره و هوس اپ کردن میکنه نتیجش میشه همین اش شله قلمکاری که دیدید

راستی اونایی که اهلشن نماز روزشون قبول

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/02ساعت 15:9  توسط منا  |