۸ صبح باید پیشوا باشم و این یعنی باید ۵ از خونه برم بیرون
۱۲ هم تعطیل میشم و حول و حوش ۳و نیم میرسم خونه
دی ماه هم امتحان دارم
قرار بود ما ورودی بهمن باشیم
ولی از اواسط ابان تا ۲۳ اذر برامون یه ترم گذاشتن و از بهمن میریم ترم ۳
۲: سه شنبه ی پیش دختر بزرگه ی داداشی (همون ۲ سال و ۳ ماههه) رو اوردیم خونمون
تا جمعه پیشمون بود
وقتی عصر جمعه رفت انگار یه تیکه از قلب منم برد
دقیقا ۷۲ ساعت خونمون بود و انقدر بهش عادت کردم که موقع رفتن
انگار بچه ی خودم داره از پیشم میره
حالا خوبه ۴تا خیابون اونورتر میشینن
۳: هنوز دنبال خونه ایم
یه سری از خیابونا رو حذف کردیم از لیستمون
ولی یکی دوتا هم اضافه شدن
فعلا ۲تا رو کاندید کردیم
یکی تو خیابون یوسف اباد( فراهانی) یکی هم تو انتهای تخت طاووس (ملک)
احتمال ۹۰٪ یکی از این دوتا میشه
شایدم نشه چون ما هنوز تصمیم درستی نگرفتیم
۴: چند روز پیش یه میل داشتم که وقتی خوندمش کلی گریه کردم
یکی تو اون میل کلی بهم توهین کرده بود
نفهمیدم چرا؟
کاش نمیکرد دلم بد جوری شکست
تا چند ساعت مثل دیوونه ها با خودم حرف میزدم و اشک میریختم
ولی جوابشو در کمال احترام دادم
۵: دو هفته پیش امار بازدیدم از ۱۱ هزار شد ۸ هزار یعنی ۳هزار تاش ناپدید شد
نمیدونم چرا یهو این همه کم شد
ولی تو این روز۱۵ دوباره شد ۱۱ هزار
البته بازم جهش داشت ولی با این که نه اپ کرده بودم نه کامنت دونی داشتم
بازم امارم تقریبا به طور میانگین روزی ۵۰ بود
ازتون ممنونم
با این که نه بهتون سر میزنم نه نظر میذارم بازم فراموشم نمیکنید
چون کامنت دونیم بسته بود نمیدونم کدوماتون انقدر بهم لطف داشتین
*** *** *** ***
یه عالمه حرف داشتم که بنویسم
نمیدونم چرا همش یادم رفت
اگه یادم اومد تو پست بعدی مینویسم
استاد که باهامون نیومد ولی به جاش یکی دیگه از خانمای کلاس رو با خودمون بردیم
خوب بود
شاید اگه یه روزی حوصله داشتم از اتفاقای جالبش بنویسم
ساعت سه نیم اومدم خونه و وسایلمو جمع کردم و ۴ دوباره رفتم
رفتم یه سفر مثلا ۴ روزه
مامان برام جورش کرده بود تا شاید یه کمی روحیه م عوض شه
میدونست اونجا تنها جاییه که میتونه به اروم شدنم کمک کنه
ولی این سفر ۴۸ ساعت هم نشد
از دانشگاه زنگ زدن که فردا(دوشنبه) اخرین مهلت ثبت نامه(قبلا گفته بودن ۴شنبه)
منم بارو بندیل رو جمع کردم و برگشتم هم مامان از دیدنم تعجب کرد هم بابا
ولی خب بهم ثابت شد خدا میخواد بنده ش همین جوری باشه
میخوام یه چیزی بگم میدونم بهم میخندین ولی میگم.
شنیدین میگن اگه میخوای عاشق اون بالایی بشی اول عشق زمینی رو تجربه کن؟
من قبلا ها کلی به این حرف میخندیدم ولی الان احساس میکنم دارم باورش میکنم
شایدم اشتباه میکنم حسم به اون بالا یه نیازه ولی الان ساده بگم خیلی باهاش حال میکنم
(توروخدا جمله ی منو بد تعبیر نکنید! خودم بلدم باهاش چه جوری حرف بزنم)
وقتی دیدم خدا خواست به این زودی برگردم با اینکه اونجا و اون سفر کمکم میکرد
باورم شد که خدا میخواد من همینجوری ادامه بدم
شاید یه فکرایی برام داره که من بی خبرم
*******
چند روزه دوباره شدم منای واقعی دارم سعی میکنم از این واقعیت فاصله بگیرم
و دوباره دروغ بودن رو تجربه کنم
بهم فرصت بدین
*******
باور کنید حوصله ندارم به سوالهایی که تو مغزمه جواب بدم چه برسه به کامنتا
قصه ی ما از اینجا شروع میشه که:
یه ادمی هست تو این دنیا که هروقت اسم منا به ذهنش میرسه
پشت سرش این جمله رو میگه
"منا بزرگ شو" "منا در خلاف جهت اب شنا کن"
ادم قصه ی ما ۷ ماه از منای قصه ی ما بزرگتره ولی خودش این تفاوت سنی رو حدود
۷۰ سال میدونه
میدونید این ادم چرا منا رو کوچیک میدونه؟
چون خودش معتقده دوستای ادم(راحت تر بگم عشق ادم)
مثل لباس زیر میمونه روزی یکی دو بار باید عوض شه
و چون منا کوچولوی این قصه واسه یه نفر انقدر ارزش قائله که با هیچکس
تو این دنیا عوضش نمیکنه اون ادم میگه منا باید بزرگ شه
ادم قصه ی ما اصلا به این موضوع فکر نمیکنه که اگه کسی عاشقه
پس حتما بزرگه، کسی کوچیکه که هوسبازه که راحت میتونه
هرروز به یکی دل ببنده
اون به این موضوع فکر نمیکنه که اگه منای کوچیک ما ۷ ماهه داره انتظار یکی رو میکشه
به خاطر بچه بودنش نیست چون اگه منا بچه بود
تو این ۷ ماه یه عالمه ادم خوب رو رد نمیکرد و پای قولی که به خودش و اون داده بود نمی ایستاد
ادم بزرگه ی قصه ی ما اینو نمیدونه که منا کوچولو داره خلاف جهت اب شنا میکنه
چون تو این دنیای کثیف و پر دروغ سر حرفش و عشقش مونده
ادم بزرگه خیلی چیزارو نمیدونه و گوشی هم برای شنیدن نداره
کاش یه روزی اون ادم خیلی بزرگ به خودش بیاد
نمیدونم چرا اینجوریم هم داغونم هم خسته
خسته به این خاطر که هیچ روزی نمیتونم تو خونه باشم و به کارای مورد علاقه م
برسم چون خونه رو فروختیم اکثر روزای هفته و بیشتر وقت من و مامان و بابا
داره تو اژانسهای مسکن و تو خونه های فروشی میگذره
و روزای دیگه هم همش تو راه ورامین هستم
نمیدونم چرا روزی که میخواستم دفترچه ی پیام نور رو پر کنم احمق شدم
و ورامین رو انتخاب کردم اون موقع چون حرفش بود که شاید
شرط معدل بذارن خواستم مثلا زرنگی کنم و جایی رو بزنم که با معدل پایین تر قبول شم
ولی اخرشم شرط معدل نذاشتن و من بیچاره اواره ی این راه ورامین شدم
اونم کجاش؟ پیشوا
یعنی دورترین منطقه ی ورامین هنوزم که هنوزه ثبت نام نکردم ۲۰ بار رفتم و اومدم
هی میگن ۲ روز دیگه بیا
واقعا تو این ۲هفته همه ی توانم گرفته شده انقدر که ۵ صبح رفتم ۵ بعد از ظهر اومدم
شاید هم واسه کسی مثل من که همیشه عادت داشت همه چی در دسترسش باشه
لازم بود یه کمی هم رو پای خودش بایسته
اینا دلیل خستگیم بود
دلیل داغون بودنمم که مشکلیه واسه
خودم معلومه بعضی از شماها هم میدونید پس دیگه نمینویسمش
یه وقتایی پیش خودم فکر میکنم اگه این مشکل تو زندگیم نبود
اگه این مورد به وجود نمیومد چقدر الان خوشبخت بودم
چقدر میتونستم از جوونیم لذت ببرم چقدر شاد بودم
ولی حیف و صد حیف که روزگار همیشه سنگای بزرگ جلوی پام میندازه
همه ی خوشیهام همه ی خنده هام همه ی خوشبختیم در برابر این مشکل
از بین میره درست تو لحظه هایی که میخوام به قبولیم فکر کنم
تو ثانیه هایی که داریم توی خونه های رنگارنگ میگردیم و مثلا قراره یکیشو انتخاب کنیم
یه چیزی رو قلبم سنگینی میکنه اون موقع ست که باز اشکام شرشر
شروع به ریختن میکنه
**********
قرار بود دیگه درباره ی این موضوع چیزی ننویسم
ولی امروز وقتی داشتیم با مامان میرفتیم دنبال خونه تو تاکسی پسری
که کنار من نشسته بود داشت واسه دوست دخترش دلیل جداییشون رو میاورد
حرفاش واسم خیلی اشنا بود
داشت در کمال خونسردی به دختره میگفت عزیزم ما به درد هم نمیخوریم
منم خیلی دوستت دارم ولی واقعیت رو قبول کن و من از این ور صدای
گریه ی بلند اون دخترو میشنیدم
خیلی دلم گرفت وقتی یادم اومد منم این حرفارو شنیدم و همین اشکارو ریختم
میدونم الان اون دختر چه حالی داره خدا بهش صبر بده
وقتی صدای گریشو شنیدم منم این ور اشکام نا خود اگاه سرازیر شد
دلم به حال خودم و اون خیلی سوخت
**********
منو ببخشید اما شرایطم زیاد رو به راه نیست شاید نتونم به این زودیا به کامنتا جواب بدم
خیلی خوش حالم که قبول شدی و خوش حال بودم از اینکه حالت هم بهتر شده
به خودت تلقین نکن که بازی میکنی ، شاد بودن را بازی کردن نشاید. همه چی تو این دنیا در گذره ، این که بسنی تو غم ها که آسون ترین کاره ، حتی یه ماهی مرده هم میتونه در جهت رودخانه بره ، در خلاف جهت آب شنا کن
این کامنتو یه شخصی به نام "میشناسی" برام گذاشته!!!
اره عزیزم میشناسمت انقدر هم زیاد میشناسمت که اگه یه الف هم
به جای این کامنت اینجا میذاشتی میفهمیدم تویی
و خودتم اینو میدونی پس اینو مطمئنم که این اسم مستعار واسه این نیست
که من نشناسم واسه اینه که دیگران نشناسنت
وبتو خوندم خوشحالم که داره بهت خوش میگذره
همیشه خوش باشی و امیدوارم که حد اقل خوشیهای تو واقعی باشه
که اگه نباشه اون موقع من میفهمم که تمام بازیگریم بی نتیجه بوده و
دیگر هیچ..............................................
"بود چندر غاز رویاهایمان را هم ربود"
که شاعر این کتاب استاد ادبیات من اقای علی بداغی بودن و گفته بودم
۳ سال پیش شاگرد ایشون بودم (در کلاسهای کنکور)
و امروز در کمال ناباوری در نظرات خصوصیم نظر ایشون رو دیدم
که با اجازشون اون نظر رو کپی میکنم
"سلام به نميدانم كدامين دختر گلم منا!
از لطف شما ممنونم و آرزوي بودني هميشه درخور برايتان دارم.
بداغي"
خیلی خوشحالم که ایشون اون مطلب رو خوندن و این کامنت رو برام گذاشتن
جالبه که من هروقت اپ میکنم امکان درج نظر جدید مطلب قبل رو میبندم
ولی خیلی اتفاقی برای اون مطلب این کارو نکردم یعنی فراموش کردم
و ایشون هم برای همون مطلب این کامنت خصوصی رو گذاشتن
الان خیلی هیجان زده ام چون تمام این سالهایی که من با اساتید مختلف ادبیات کلاس داشتم
صادقانه میگم که هیچ کس مثل ایشون برای من در این درس تاثیر گذار نبودن
اقای بداغی از این که منو این همه شاد کردین ممنونم
******
اون دوست گلی که تو پست قبل در باره ش نوشتم برام میل زده بود
و چند تا پیشنهاد برای وبم داده بود که یا این مطالبو تو دفتر خاطرات بنویسم
یا یه وب دیگه بسازم برای نوشته های خصوصیم
مرسی گلم ولی این وبلاگ همینجوری باقی میمونه
نه وبلاگ دیگه ای درست میکنم و نه دفتر خاطراتی مینویسم
این وبلاگ دفتر خاطراتمه. ممنون از پیشنهادت