تبليغاتX
من و دل
منا خجالت نمیکشی ؟
من فکر کنم 3-4 روز نگذشته بود بهت گفتم این دوست عزیزت نه سنش به تو میخوره، نه اخلاقش . یادته ؟ حالا حرفایی میزنی که به سن اون میخوره نه تو !
ای بابا هرچی بگم که فایده نداره . . . .

اره یادمه حرفاتو ولی چی کار کنم که یه چیزایی رو خودم باید تجربه میکردم

اون موقعی که تو اون حرفارو گفتی من همون منای ۲۳ ساله ی بی خیال دنیا بودم

ولی الان منای ۲۴ ساله ای هستم که یه تحول رو تجربه کرده و بزرگ شده

تو چه میدونی ادم چه حرصی میخوره وقتی یکی مثل اون

(که هیچکس مثل من و تو از کثافت کاریاش با خبر نیست) به ادم دری وری میگه

در کمال پررویی هم پای تورو میکشه وسط و شروع میکنه به حرف مفت زدن

پستی که گذاشتم شاید مناسب حال و هوای وبم نباشه ولی

بهترین اولتیماتومه یه کمی که اتیش این ماجرا

و اتیش من بخوابه حذف میشه

*********

نمیدونم با این همه کاری که رو سرم ریخته چه غلطی بکنم

هم تمام درسام مونده رو هم و از ۱۰ دی امتحانام شروع میشه

هم داریم وسایلو جمع میکنیم

هم دنبال گرفتن شناسنامه و کارت ملی المثنی هستم

تازه به قول مامان اثاث جمع کردن که کاری نداره مهم چیدنشه

*********

چند روز پیش دایی مامان فوت کرد

خیلی دوستش داشتم انقدر مهربون بود که ادم در برابر محبتاش کم میاورد

وقتی منو میدید انقدر محکم بغلم میکرد و میبوسیدم

که له میشدم

همیشه به مامان میگفت فرشته جان این دخترت اول و اخر عروسک منه

خدا رحمتش کنه

*********

شب یلدا پیشاپیش مبارک

شب قشنگیه

این ۲ تا عیدی هم که پیش رو هست مبارک

دیروز هم اولین تولد این وب تحفه ی من بود

اونم مبارک

فردا هم عقد دختر خالمه که البته ما نمیریم

ولی اونم مبارک

دیگه کسی پیام تبریک نداره من اعلام کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*********

چند روز پیش یه اس ام اس داشتم بانمک بود:

اگه دیدی یه سوسک به پشت افتاده و داره دست و پا میزنه

فکر نکنی دمپایی  تو سرش خورده ها

مطمئن باش داره به قیافه ی تو میخنده

*********

چند روز پیش به بابا گفتم واسه اتاق من یه فرش تک گل بگیره که گلش لیمویی باشه

(اخه بالاخره رنگ سرویسم لیمویی شد)

۲روز بعدش بابا برگشته به من میگه

تو هم با این سلیقه ت خفه کردی مارو

یه فرشی میخوای که تو مغازه ی هیچ بقالی پیدا نمیشه

(شما فوق العاده عصبانی تصورش کنید)

مامان هم در کمال خونسردی برگشته میگه

وا! فرشو که تو بقالی پیدا نمیکنن!باید تو فرش فروشی پیداش کنی

بعدش قیافه ی بابا این جوری بود

قیافه ی مامان و من اینجوری

********

فعلا تموم شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 18:32  توسط منا 

 

 

گفتی از تو بگسلم دریغ و درد

رشته ی وفا مگر گسستنی ست؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی ست؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 16:6  توسط منا  | 

نمیدونم رو پیشونی من چی نوشته که بعضی ها منو شکل یه حیوون ۴ پا میبینن

یکی از دخترای کلاسمون هست که تو زیبایی چیزی کم نداره

(خیلی شبیه اون خانم بازیگر هستش که همسر ابوالفضل پور عرب بوده ولی زیباتر از اونه)

ولی این همه زیبایی باعث نمیشه که بقیه رو سر کار بذاره

دیروز وسط کلاس بی مقدمه یه چاخان گنده بهم گفت

که خیلی سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم ولی نشد

یهویی گفت یه خواستگار دارم یه پزشک متخصص که ۳۵ سالشه

و میلیاردره ۲ تا خونه داره که یکی از خونه هاش ۱۸ تا اتاق ـــــ خ*و*ا*ب داره

و من بهش جواب منفی دادم

فقط تونستم بخندم!!!!!

******

طفلی بابا ، چقدر من و مامان خرج رو دستش گذاشتیم سر این خونه

بابا هم مثلا یه فکر بکر کرد که خرجش کم شه ولی فکر کنم ۲ برابر شد

رفت یه اشنا واسه دکور داخلی اورد که طرف زیاد خرج نکنه

ولی اقاهه هرچی که به ذهن من و مامان نرسیده بود رو هم رو دست بابا گذاشت

بهش نمیومد این همه سلیقه داشته باشه!!!!!!!!!

******

دوباره شدم یه دختر مجازی که در ظاهر الکی خوشه

دنیای قشنگی نیست ولی سعی میکنم دووم بیارم

******

دیشب تو این سرمای وحشتناک رفتم تو بالکن و کلی به کوچمون نگاه کردم

۱۷ سال از عمرم رو تو این کوچه گذروندم و حالا دارم اخرین نگاه هارو بهش میکنم

هرکدوم از همسایه ها تا من و مامان رو میبینن بغض میکنن

همه از رفتن ما دلتنگن

******

مطلب قبلی رو فعلا برداشتم

چند تا کامنت داشتم که بهم گفته بودن با این مطلب احتمال فیل----------------تر

وبم زیاده

واسه همین به طور موقت برش داشتم تا یکمی ادیتش کنم

شاید این بار با کلمات ملایم تری بذارمش

******

یکی دو روز پیش یه نفر تو نت به کسی که خیلی برام عزیزه توهین کرد

جوابشو با ملایمت ولی با کلماتی که اتیش بگیره دادم

امیدوارم اینجارو بخونه و اینو بدونه که دفعه ی بعد مثل این بار

ادب خرج نمیکنم بی ادبی رو حراج میکنم

اقای غیر محترم  تو این چند روز خودمو خیلی نگه داشتم

ولی منتظر یه جرقه ی کوچیکم

این اخرین اولتیماتومه

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 10:16  توسط منا 

۱:   جمعه از بس سر کلاس حالم بد بود و توی شوک اتفاق صبح بودم

بچه ها هر کاری میکردن تا بتونن منو بخندونن

دختر و پسر بسیج شده بودن تا یه جوری اتفاق صبح فراموشم شه

البته من به یکی از دخترا گفته بودم ولی همون یه نفر کافی بود تا همه ی کلاس بفهمن!

اخرش متفق القول به این نتیجه رسیدن که توسط بلوتوث مشکل رو حل کنن

انقدر برام بلوتوثای خنده دار فرستادن که به طور کل اون اتفاق برام کم رنگ شد

 

۲:    یکی از بلوتوثا واقعا با مزه بود

یه دختر و پسر جوون بودن زیر پنجره ی یه خونه نشسته بودن داشتن

به هم ابراز احساسات میکردن البته نه کلامی!!!! بلکه توسط دست و صورت و....

یه اقایی هم که تو همون ساختمون بود داشت از بالا سر ازشون فیلم میگرفت البته یواشکی

خلاصه به جاهای حساس که رسیدن و حسابی تو حس بودن مرده یه

سطل اب از اون بالا خالی کرد رو سرشون

طفلی ها مثل مات زده ها شده بودن

هم خجالت کشیده بودن هم شوکه شده بودن

مرده هم این ور همچین میخندید که ادم نا خود اگاه از خنده ی این خنده ش میگرفت

ناگفته نماند که این بلوتوث در میهن عزیز اسلامی خودمون ساخته شده بودا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

۳:     بالاخره چند روز پیش خونه ای که میخواستیم رو خریدیم

یکی از همون ۲تایی که قبلا گفتم کاندید کردیم شد

شاید تا ۳ هفته دیگه از اینجا بریم یعنی درست اول امتحانای من

الان کارگران محترم دارن طرح مهندس مامان فرشته!!! رو روش پیاده میکنن

لطفا اگه شد یه رنگی واسه اتاقم پیشنهاد بدین البته نه کل اتاق فقط کمد دیواری،

پشت در، یه ردیف از گچ بری، و وسایل اتاق

نظر خودم گل بهی بود ولی مامان میگه ممکنه اون رنگی که میخوای در نیارن

بعدش غرغرشو به جون من بکنی

 

۴:   یه چیز دیگه هم میخوام بنویسم

خیلی ها ازم میپرسن چه جوریه که انقدر راحت حرفامو میتونم به صورت

نوشتار بیان کنم

 من اصلا خودمو جزو یه وبلاگ نویس حرفه ای نمیدونم اینو امار وبلاگم میگه

در برابر بعضی از دوستان وبلاگیم مثل گیلاس خانمی(که امار روزانش رو ۹۰۰-۸۰۰ هست)،

ژیگولو، محمد بیرانوند یا خیلی از وبلاگهایی که میشناسم ولی لینکشون نکردم

این وبلاگ خیلی کوچیکه

من تنها چیزی که در باره ی خودم میدونم اینه که من ساده مینویسم

اهل این نیستم که با جمله های ادبی منظورمو به دیگران بگم

از این نمیترسم که خصوصی ترین مطالبم رو هر انسانی از هر کشوری بخونه

چون معتقدم این اتفاقات تو زندگی اونا هم شاید وجود داشته باشه

پس میفهمنش

من از غصه هام هم مینویسم و برعکس تصور کسانی که معتقدند هدفم جلب ترحمه

میگم نه !!! وبلاگ من ایینه ی زندگیمه اتفاقات زندگیم تو این وبلاگ منعکس میشه

چه خوب چه زشت فرقی نداره

اهل عکس گذاشتن تو وبلاگم نیستم چون نوشته هام بهتر از عکس احساسمو میگه

اصولا از این که وبلاگم این همه ساده ست لذت میبرم

 روزی که این وبلاگ رو ساختم میخواستم بعد چند روز حذفش کنم

ولی اولین مطلب این وبلاگ تازه وارد با یه استقبال خوب روبه رو شد

و این شد که این وبلاگ باقی موند

اون موقع فهمیدم که چقدر راحت میشه درد و دل کرد با کسانی که نمیشناسنت

و چقدر گوش شنوا تو این محیط وجود داره

 

۵:    حالا چی شد که نوشتنم خوب شد(نمیگم نویسندگی چون این کلمه خیلی بزرگ تر از حد منه)

جالبه که من تا روزی که توی درسای مدرسه درسی به نام انشا داشتیم

حتی یه دونه انشا هم ننوشته بود همش به عهده ی برادرم بود

انشا تنها درسی بود که برای من یه غول بزرگ بود وقتی ۲ خط مینوشتم

انقدر بی مفهوم بود که خودمم نمیفهمیدم چی نوشتم

تا این که یکی از دختر خاله هام کلاس نمیدونم چندم بود که به من گفت یه انشای

فوری فوتی واسه مدرسه میخواد

فکر کنم ۲ روزی روش فکر کردم تا یه چیز معمولی از اب در اومد

و این اتفاق انقدر افتاد که بعد چند وقت در عرض ۱۰ دقیقه

یه انشای بی نظیر(طبق گفته ی معلماش) و ۳-۴ صفحه ای تحویلش میدادم

و جالبه که یه بار معلمشون واسه مسابقات استانی در زمینه ی انشا اسم اون رو به

مسئولین داده بود!!!! و اعلام کرده بود که مطمئنه جایزه رو اون میبره

و همین هم شد!!!! انشایی براش نوشتم که خودم بعد ۱۰ بار خوندن ازش سیر نمیشدم

و جایزه گرفت و کلی تحسین و تمجید و ..........

 و جالبیش میدونید کجا بود؟ این که دختر خاله ی محترم کلی به خودم پز میداد

که منا جون جایزه گرفتم باورت میشه؟ انشام بهترین شد!!!!!!!!

**************************************************************

خیلی طولانی شد شرمنده

چند روزی نمیام تا جبران پر حرفی امروز بشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 9:29  توسط منا  | 

یه وقتایی ادم منتظر یه تلنگره که همه ی غصه هاشو خالی کنه

چند روزی بود که جلوی اشکامو نگه داشته بودم ولی دیروز صبح یه اتفاقی افتاد

که باعث شد جبران این چند روز رو بکنم

جمعه ها صبح که میخوام برم دانشگاه ساعت ۵ و نیم صبح با اژانس یا میرم شوش

یا ترمینال جنوب اونجا هم با اتوبوس میرم تا میدون چوب بری ورامین 

 از اونجا هم با تاکسی میرم پیشوا

 البته اون موقع هایی که واسه کارای ثبت نام میرفتم با مترو تا شوش میرفتم

ولی چون جمعه ها مترو دیر راه میفته این جوری میرم

دیروز هم رفتم شوش و سوار شدم

ولی چون صبح خیلی زوده و تعداد مسافرا کمه من همیشه موقع پیاده شدن اخرین نفر هستم

یعنی در طول راه همه ی مسافرا پیاده میشن و اخرین نفر منم

ولی دیروز این راننده ی بیشعور از اون پدر سوخته های روزگار بود

وقتی همه پیاه شدن و من موندم شروع کرد به چرت و پرت گفتن

داشتم از ترس میمردم ولی به روی خودم نیاوردم و اخم کردم تا بلکه خفه شه

ولی ول کن نبود

اخرش که خیلی پررو شد گفتم میخوام پیاده شم

اونم گفت اگه پیاده شی ماشین گیرت نمیادا گفتم به تو مربوط نیست نگه دار

کرایش رو هم پرت کردم تو صورتش

خلاصه با بدبختی پیاده شدم

هنوز ساعت ۷ نشده بود منم زیر بارون وسط جاده مونده بوم

هیچ ماشینی هم نبود منم مثل ابر بهار داشتم اشک میریختم

اولین ماشینی که جلوی پام ترمز کرد یه پراید مشکی بود که راننده ش هم

یه پسر جوون بود

ازش پرسیدم تا ورامین میره؟ گفت اره

هیچ راهی نداشتم جز این که سوار شم

خودم رو به خدا سپردم و سوار شدم ولی همین جوری داشتم هق هق میکردم

ولی بر عکس ظاهرش که قیافه ی شیطونی داشت خیلی ادم خوبی بود

وقتی پرسید چی شده و منم ماجرا رو تعریف کردم خیلی دلداریم داد

اتفاقا اون اوتوبوس هم جلومون بود، میخواست بره بزندش که من خواهش کردم این کارو نکنه

وقتی رسیدیم حتی کرایه هم نگرفت گفت مسافر کش نیست

فقط از دیروز دارم دعاش میکنم مطمئنم یه روزی خدا یه گره ی بزرگ از کارش باز میکنه

واقعا فرشته ی نجاتم بود

وقتی هم رسیدم دانشگاه رفتم تو حیاط و تا میتونستم گریه کردم چون زیر اون بارون وحشی

هیچ کس تو حیاط نبود

دلم انقدر پر بود که هیچ جوری اروم نمیشدم

تو اون لحظه ها واقعا به وجود یه نفر احتیاج داشتم که با حرفاش ارومم کنه

ولی نبود

*****         *****         *****

دیروز چیزی نمونده بود بلوتوثی شم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 11:15  توسط منا