تبليغاتX
من و دل
چون خسته بودم

چون نمیخواستم حال و هوای وبم برگرده به چند ماهه پیش

تو این دو هفته هرچی مینوشتم غم بود پس ننوشتم

یه نفر هست تو این دنیا که وقتی اذیتم میکنه خوشحال میشه

نبودم چون میخواستم ظرفیتم رو برای دوباره خوشحال بودنش شارژ کنم

**************

خب خب خب

تو این چند روز خواسته یا ناخواسته خیلی از کارایی که داشتم انجام شد

خدا رو شکر

ثبت نام هم کردم در حالی که گفته بودن زیر ۱۸ واحد برندارین

ولی جالب بود که سایت بیشتر از ۱۲ واحد بهم نداد چون هنوز نتیجه ی ترم قبل نیومده و

همه ی درسا پیش نیاز میخواست فعلا ۱۲ تا برداشتم تا موقع حذف و اضافه

**************

احساس میکنم یه کلاه گشاد گنده رفته سرم

ما ریاضی داشتیم و من خبر نداشتم؟

هم ریاضی هم امار توصیفی

از اون درسایی که حالم ازشون به هم میخوره

مطمئنا" حذفش میکنم

یه وقتایی فکر میکنم چطوری این چند سال دبیرستان و پیش دانشگاهی رو

با رشته ی ریاضی سر کردم؟

میگن ادما تا وقتی سنشون کم تره جرات انجام کارایی رو دارن که در بزرگسالی ندارن

این مورد یکی از اوناس

اگه تو این سن قرار بود تازه برم دبیرستان هیچ وقت انتخابم ریاضی فیزیک نمی بود

***********

چی میشه که ساعت خواب ادم به باد فنا میره؟

دو هفته س ۴ صبح میخوابم و مثل یه روح سر گردون دور اتاق

و سالن و اینا رو متر میکنم (از اثرات خوشحالی همون شخصه)

خیلی بده این وضع رو دوست ندارم

مخصوصا چند شب پیش یه فیلم خیلی ترسناک دیدم که خیلی اثر بدی روم  داشت

بعدش اومدم ۳ بخوابم تا چشام گرم میشد احساس میکردم یه صدای ترسناکی میشنوم

اخرش نزدیکای ۴ بلند شدم در اتاقو تا اخر باز کردم تا نور پاسیو بیاد تو اتاقم

تاریکی اتاق برام غیر قابل تحمل شده بود

***************

یه شخصی در دنیای بلاگفا وارد شده که شهرو به هم ریخته

کارش نقد وبلاگهاست

اونم با یه لحن خیلی خیلی رک و(یه کلمه ای تو ذهنم بود که بعد رک بنویسم ولی

در عرض یک صدم ثانیه از ذهنم پرید)

در مورد کارش نظر خاصی ندارم ولی فکر میکنم چند وقت دیگه که تعداد نقد هاش بیشتر

شه قلق کار بیشتر دستش میاد و کار رو بی عیب تر ثبت میکنه

شاید یه روزی هم نوبت وب من شه

http://www.binam-blog.blogfa.com/

***************

دیگه این که ولنتاین هم گذشت و کسی نبود بهش تبریک بگم

جالبه که پارسال هم روز ولنتاین کسی نبود بهش تبریک بگم ولی

درست از فرداش یکی اومد

*************

من امروز صبح قبل این که بیدار شم خواب ۵-۶ تا ماهی دیدم

کسی میدونه ماهی در خواب چه معنی میده؟

مخصوصا که یکیشون رو گرفتم ولی یهویی از دستم سر خورد و افتاد

ولی دوباره تونستم بگیرمش و بعدش رهاش کردم تو اب

مامان میگه ماهی تو خواب خوبه

ولی من معنیه دقیقشو میخوام

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 19:9  توسط منا  | 

از این همه استرس خسته م

از این که هی بیام اینجا و چرت و پرت بنویسم و گاهی پا رو از ادب خارج کنم

تا بگم بی خیالم خسته م

از این که هر روز و هر ساعت و هر دقیقه یه غم بزرگ به قلبم فشار میاره خسته م

از یاد اوری خاطره های قدیم خسته م

از این که شب تا موقعی که چشام بره رو هم زار بزنم و صبح قبل این که

چشام کاملا باز شه یهو یادم بیفته که چه غمی رو دلمه خسته م

حتی دیگه از این همه دوست داشتن هم خسته م

از تجسم چهره ی کسی که دنیامو به اتیش کشید و رفت خسته م

دیگه حتی روم نمیشه با خدا حرف بزنم

میدونم اونم از این همه دعا و اشک و زاری خسته س

این همه دوست داشتن از کجا اومد تو وجودم؟

اینا تاوان کدوم گناهه؟

*********

نمیدونم کی بر میگردم

شاید چند روز دیگه، شایدم هیچ وقت، شایدم عمری نباشه که بیام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 15:39  توسط منا 

فک کن دختر کوچیکه ی داداشی(نزدیکای ۶ ماهشه) نشسته رو پام

با هر ۱۰ تا ناخنشم انگشت منو محکم گرفته کرده تو دهنش داره میسابه به لثه هاش

اگر هم سعی کنم دستمو از دستش و دهنش بیرون بیارم همچین

 ناخناشو محکم تر فرو میکنه که

احساس میکنم الان انگشتم مثل ابکش میشه واسه همین سنگین و رنگین

میشینم سر جام و تکون نمیخورم

(ادم یاد بچه گربه ها میفته وقتی ناخناشو تو دستت فرو میکنه)

بعدش اون دختر بزرگتره (نزدیکای ۲ سال و ۶ ماهشه)نشسته داره با عروسکاش حرف میزنه و

بازی میکنه

اونوقت این کوچولوئه یه ذوقی کرده وقتی بازی اونو میبینه که حد نداره

یه دست و پایی میزنه که همه جات کبود میشه

بعد یهویی اون بزرگه وقتی میبینه اون تو بغلمه

خیلی عادی و مظلوم میاد جلوم و بهم لبخند میزنه و شترق میکوبه تو صورت کوچیکه

بهش میگه آی بچه ی بی تلبیت(بی تربیت)، ادب شودی(شدی) یا باژم بیژنمت(بازم بزنمت)

(معنی این جمله اینه که اگه همچنان تو بغل این بشینی بی ادبی)

فکر کن ادم چه حالی میشه وقتی این بچه لپش قرمز میشه و بغض میکنه

بعد بد ترش اینه که مجبوری به بزرگه بخندی و جیکتم در نیاد

تا نسبت به این کوچولوئه حساس تر نشه

طفلی کوچولوئه اولا که یکی دو ماهش بود با اولین ضربه هوار هوار میکرد

ولی الان چون عادت کرده با اولی و دومی بغض میکنه

با سومی هوارش در میاد

الهی عمت برات هلاک شه که تو انقدر مظلومی

********

این سریال شهریار هستا!

اون وقت این شهریارم هستا!!!!!!!!!

خدا این پسره رو واسه مامان باباش حفظ کنه ولی چرا اینقدر شل و وارفته س؟

واقعا شهریار اینجوری بوده؟

وقتی میخواد حرف بزنه به قول معروف انگار ماست تو دهنشه

ادم یه جورایی خوشش نمیاد

ولی این قسمتی که ۲ روز پیش داد جالب بود

واقعا اون تئاتر بی مزه انقدر غش و ضعف داشت که این شهریار و قاسم

اینجوری خودشونو هلاک میکردن؟

ادم از بی مزگی این تئاتر و اون فیلمه خوشش میومد

من نمیدونستم سینماهای قدیم اینجوری بودن

*******

قبلا هم گفتم من هروقت نت باشم مسنجرم بازه ولی اصولا اهل چت نیستم

حالا یه اقایی هست از پارسال هی به من پی ام میده

هی من ایگنورش میکنم باز نمیدونم چه جوری به من پی ام میده با همون ای دی

خلاصه اصولا ادم مضحک مسلکیه!!!!

خلاصه چندبارم ما هیکلشو شستیم گذاشتیم رو بند خشک شه

ولی خشک که میشه دوباره میاد پی ام میده!!!!!

چند روز پیش بهم گفت دوسم داره و دست از سرم بر نمیداره!!!!!

 باور کنید گلاب به روتون داشتم میشکفتم

خیلی خوبه که اون روز چیزی نخورده بودم چون با حرفش معدمو قاراش میش کرد

بعدش که دید چندش وار جوابشو دادم گفت هکم میکنه

منم همچین انقذه ترسیدم همچین انقذه ترسیدم بازم همچین

انقذه ترسیدم  که داشتم پس میفتادم

ای خدا یه عقلی یه چیزی به این گوساله صفتان بده خواهشا

البته ببخشید که بی ادبانه بود ولی جز گوساله حرف شیک تری در باره ی اون

شخص به ذهنم نرسید

***********

دیگه این که این مطلبو دارم شنبه مینویسم ولی یک شنبه رو صفحه میذارمش

حالا فردا (یک شنبه)هلک و تلک باید برم پیشوا

اون روز که رفتم نسخه رو بدم هیچکس از کارکنان 

روانشناسی نبودن  منم نسخه رو دادم به یکی دیگه

حالا بهم زنگ زدن که باید برم امضاش کنم

من الان انقدر خوشحالم که حد نداره

واسه یه امضای ۱ ثانیه ای باید ۶ ساعت تو راه رفت و برگشت باشم

 دقت کنید روزی هم که رفتم نسخه رو بدم کلا کارم ۱ دقیقه طول کشید

یعنی ۶ ساعتم اون روز تو راه بودم جمعش میشه ۱۲ ساعت بودن در راه

برای یه کار یه دقیقه ویک ثانیه ای

الان از ذوق و شوق و شعف و اینا در اعضا و جوارحمون عروسی بر پاست که بیا و ببین

اگر هم خواستی یه قری هم این وسط ول بده

فقط تورو خدا یه راه کم درد واسه خود کشی نشونم بدید

***********

قبلیا رو شنبه شب نوشتم

اینو دارم یک شنبه مینویسم

نرفتم دانشگاه چون برف میومد منم اصولا چون یه کم ...............

هستم حوصلم نیومد برم(به جای ............ لطفا یه حرف شیک بذارید

از گذاشتن کلمات گشاد و ........به طور جدی خودداری فرمایید حتی شما دوست عزیز)

بعدش به مامان گفتم بزنگه به رئیس دانشگاه بگه من مریضم

اونم گفت چون مریضه اشکال نداره ایشون استثنائا"(میدونم اشتباه نوشتم درستشو بلد نبودم)

تا اخر هفته وقت دارن که بیان امضا کنن

**********

به نظرتون چرا اونی که هی داره منو اذیت میکنه هی داره عزیز تر میشه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 1:26  توسط منا  | 

چند روز بود نمیتونستم بیام نت

یه دلهره ی وحشتناک افتاده بود تو جونم و فکر میکردم اگه بیام نت شاید قراره

یه خبر بد تو این وبلاگ ها بخونم

خلاصه اینجوری با خودم کنار اومدم که خیالاتی شدم و اومدم

ولی حدسم درست بود

یه چیزی خوندم که بدجوری به هم ریخت منو

خدا خودش کمک کنه به خیر بگذرونه

فعلا که داغونم البته سعی دارم به روی خودم نیارم

ولی از داد و بیدادی که امروز تو خونه کردم(کاش مامان منو ببخشه) و اخمایی که تو هم رفته

و اشکایی که نا خوداگاه میاد میفهمم که اوضاع خرابتر از تصورمه

*******

یکی از امتحانامو نرفتم بدم چون نخونده بودم

انقدر هم سرش مصیبت کشیدم که نگو

باید گواهی دکتر جور میکردم همراه با نسخه ای که حتما به تایید داروخانه

مهر خورده باشه

یکی از دوستام از یه ماه پیش گفته بود من این کارو واست میکنم

ولی روز اخری که ۲روز پیش بود کلی بهانه اورد

منم با بدبختی جورش کردمو دیروز بردمش دانشگاه مامان همون ۲تا بچه برام تهیه کردش

واقعا دستش درد نکنه تا باهاش صحبت میکردم نذاشت حرفم تموم شه

زودی کارمو درست کرد بعد هم با پیک فرستاد

(اخه هر دکتری قبول نمیکنه که گواهی الکی بده)

ولی خب خانمی این رسمش نبود که یه ماه منو سر کار بذاری

*********

یکی از دوستان گل برام یه کامنت گذاشته بود که ازم شماره حساب خواسته بود

 واسه اون دو تا بچه

البته به خودش هم گفتم ولی اینجا هم میگم

هرکدوم ما اگه یه ذره با دقت اطرافمون رو نگاه کنیم افرادی رو میبینیم

که با یه کمک ناچیز ما زندگیشون زیر و رو میشه

اون دو تا بچه به عهده ی من و مامان . ما تا جایی که بتونیم

به هر بهانه ای دلشون رو شاد میکنیم

دوست گل و خوبم ممنون که به فکر اون دو تا بودی با یه نگاه به اطرافت

کسانی رو پیدا میکنی که شاید امیدشون به تو باشه

چند روز پیش یه جمله ی قشنگ شنیدم

"بخشش مال از مال کم نمیکنه" و من به این جمله ایمان دارم

********

یه چیز دیگه هم بگم

خیلی متاسفم که تو دنیایی زندگی میکنم که هر کس میفهمه من عاشقم

میخنده و میگه اینا خیالاته

واقعا انقدر بد شدیم که عشق برامون خیالاته؟

انقدر تو خوشیهای زود گذر گم شدیم که همه چیزو هوس میبینیم؟

جالبه که این جمله رو هم شنیدم"اخه اتفاق خاصی نیفتاده که تو عاشق شی"

مگه قراره اتفاق خاصی بیفته که یه احساس به نام عشق پاک به وجود بیاد؟

اون اتفاق باید چی باشه؟

س**ک**س؟ یا شاید مثلا یه ایثار بزرگ مثل فیلمای هندی؟

یا وجود یه پول کلان چند میلیاردی؟ یا مثلا یه صورت خیلی زیبا و حیرت انگیز؟

و چون هیچ کدوم اینا در اون شخص و خود من

و اون رابطه نبوده  پس عشقی هم در وجودم نیست؟

خدا اخر و عاقبتمون رو به خیر بکنه با این افکار مالیخولیایی

*********

این پست رو فردا میذارم رو صفحه

اگه تا فردا چیزی یادم اومد بازم مینویسم

**********

یکی از نذرهایی که به اون ۲تا کرده بودم پیدا شدن شناسنامم بود

البته واسه خودم مهم نبود مامان خیلی قضیه رو بزرگ میدونست

میگفت اگه تو شناسنامت بنویسن المثنی بعدا واست دردسر ساز میشه

جالبه که ۲ماه و نیم پیدا نشد ولی تا به اونا نذر کردیم چند روز بعد از

پست تماس گرفتن که پیدا شده

خیالم از بابت این هم راحت شد

*********

الهی قربونت برم مامانی که این همه دیروز داد و بیداد کردم ولی امروز قهرت تموم شد

اخه تو که نمیدونی تو دل دخترت چه غوغاییه

*********

اتفاقای جالب هم تو این چند روز داشتم ولی این دلهره ی

لعنتی به دستام اجازه نمیده جمله های جالب و گاهی کمی طنز بنویسم

بذارید یه کم خودمو پیدا کنم و بتونم دوباره ظاهر قضیه رو حفظ کنم

از امار وبم میفهمم که اصلا از مطالبم راضی نیستید

ولی به خدا شرایط انقدر وخیمه که ........

اصلا بی خیال دعا کنید بتونم این بحران رو بگذرونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 12:1  توسط منا  | 

واسه امتحان امروز یک سوم کتابو خوندم و ۹۰٪ سوالات از همون صفحات اومد و این یعنی

از ۳۰ تا سوال ۲۵ تاشو درست زدم امتحانای قبل هم همین جوری شد

جالبه!!!

*********

من تازگیا به یه چیزی اعتقاد پیدا کردم

ما یعنی من و مامان ۲ تا بچه سید میشناسیم که متاسفانه وضع مالی خوبی ندارن

وارد جزئیاتش نمیشم فقط همینو میگم که تمام مخارج این خانواده ی ۴ نفره به عهده ی

پسر بزرگه س که ۱۷ سالشه

هم درس میخونه هم کار میکنه و جالبه ما هر نذری که به این ۲ تا بچه میکنیم

خدا حاجتمون رو میده

در عرض ۲ماه و نیم ۴ تا از خواسته هامون براورده شده و هر ۴ تا هم

نذر این ۲ نفر بوده

دفعه ی اول که مامان رفت که هدیشون رو بده واسم تعریف کرد

که چطوری برق شادی تو چشمای این ۲ تا بچه مخصوصا کوچیکه که ۱۲ سالشه

پیدا شد

شاید گاهی پیش اومده که ما یکی دو برابر اون مبلغ رو  تو یه چشم به هم زدن خرج

کنیم و اصلا حسابشو نداشته باشیم ولی اون ۲تا با اون مبلغ

 چه دنیای شادی واسه خودشون درست کردن

الانم هم ۲تا نذر داشتم که ادا شده مبلغشو گذاشتم کنار تا یه روزی بدم به مامان

الان دیگه بیشتر از براورده شدن حاجتم شادی اون ۲تا برام مهمه

*********

تازگیا یه سری اختلالات روانی تو من پیدا شده

اونم اینه که از بوی چسب و استون و رنگ و اینا خوشم اومده

فکر کنم دیگه دارم از دست میرم

همین امروز فرداس که انا لله بشم

*********

راستی اون بلوتوثه بود که تو کرج بود یادتونه؟

جمعه زن داداشی بهم دادش

خدایی خیلی ابروریزی بودا!

چه ذوقی این یارو که فیلم میگرفت کرده بود

واقعا ایشالله خدا همیشه دل این جوونارو شاد کنه!!!!!!!!!!

طفلی اینا دلخوشیشون همینه دیگه

چیز بزرگی هم نمیخوان که

همین که تو معابر و خیابونا و صدا سیمای خودمون

این چیزا رو پخش کنه کافیه

همچین که این دخترای .......رو نشون میداد یه ای خدا ای خدایی با ذوق میکرد یارو

که اگه بهش ده میلیارد میدادن اینجوری خدا رو صدا نمیکرد

چه میدونم  والله ادم چی بگه میگن از هرچی بترسی سرت میاد راست میگن والله

اینا که میگن چ .ک.م. ه روی شلوار عند فاح......گیه باید تو مرکز شهرشون یه همچین چیزایی

هم نشون داده بشه دیگه

*******

وای الهی من همچنان قربونت برم که فردا تولدته

خیلی دلم میخواست ببینمت و رودررو بهت تبریک بگم

ولی فعلا که اوضاعمون اینجوریه

ایشالله فردا تئاتر و کافی شاپ و جشن دوستانه بهت خوش بگذره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 22:18  توسط منا