تبليغاتX
من و دل
امروز صبح ساعت ۷:۳۰ صبح بیدار شدم ۲ تا اس ام اس دیدم

از اقامون که دیشب وقتی من خواب بودم داده بود و انقده شارژ شدم

که نمیدونی چقد!!!!!!!

بعدش اومدیم یه اپ درست حسابی نوشتیم و کلی روش وقت گذاشتیم و اینا

و به دلایلی قبل کپی کردن همش پرید و اعصاب و روح و روان ما به یه جایی رفت

(هرچند که از ۲روز پیش نصف راهو رفته بود و امروز فقط به مقصد رسید)

سعی میکنم مثل صبح بنویسم اگه بشه که البته بعیده بشه

چون دیگه مثل صبح شارژ نیستم

*****************

هم اکنون شما شاهد و ناظر نوشته های دختری هستید با مشخصات عنوان وبلاگ

من یه فراخوان همگانی گذاشتم واسه دوستان وبلاگی

کار زیاد سختی هم نیست

یکیتون باید بیاد بشینه جلوی من واسم یه کمی از مزایای درس خوندن

و معایب درس نخوندن بگه

اگه اثر کرد که هیچ اگه نکرد یه کمی باید لحنشو تند کنه و دوباره این معایب و مزایا رو بگه

اگه دوباره اثر نکرد یه چوب برداره به این کلفتی(خودتون انگشتای شست

و وسط رو به هم بچسبونید هرچقدر شد میشه کلفتیه اون چوبه)

بعدش با قدرت تمام جوری که مغز ادم بپاشه رو دیوار خونه ی همسایه ها

و نصفشم از طباخی فلان خیابون سر در بیاره بکوبه

 تو سر خودش تا من ببینم و عبرت بگیرم و دختر خوبی شم

 و شاگرد اول شم و به خیر و خوشی این ۵ ترم و نصفی باقی مونده رو هم بگذرونم و

بعدشم با طیب خاطر برم سر وقت فوق و دکترا و پروفسورا و فوق پروفسورا و

واسه خودم در زمینه ی روانشناسی بشم یه پا پیاژه و فروید البته مناشون نه خودشون

حالا هرکی میخواد به علم روانشاسی کمک کنه بیاد بگه

 قول میدم به عنوان مشوق اصلی اسمش رو همه جا بگم

*******************

۵شنبه هم خوب بود خدا رو شکر ای بدک نبود

و کمی تا قسمتی خوش گذشت

چرا کمی تا قسمتی؟

چون من زیاد سر حال نبودم و خیلی هم بی حس بودم

ولی به هر حال خودمو سر پا نگه داشتم

در عوض جبرانشو دیروز کردیم

دیروز نصف کلاس امارو پیچوندیم و با ساناز برگشتیم به شهر و دیار خودمون تهران عزیز

بعد هم رفتیم میرداماد منتظر اقامون و یکی از دوستاش نشستیم

اونا هم ۱.۳۰ اومدن و اولش رفتیم پارک طالقانی که همونجا بود یه نیم ساعت اونجا بودیم و

بعدشم رفتیم ونک ناهار بخوریم

خلاصه ناهار رو که خوردیم بعدش یه کمی هم اونجا رو به گند زدیم

البته یه کم نه زیاد

مثلا در حدی که نمیدونم چرا چنگالا و سس ها و نی ها هیچکدوم

 سر جای خودشون نبود و به اطراف پرتاب شده بود

البته همش تقصیر اقای ما بود

اولش ساناز فقط به شوخی پیشنهاد داد که این بی شخصیت بازیا رو در بیاریم

اینم هی گفت اگه مردی اینو پرت کن و اونو شوت کن

که اخرش بازی شروع شد

البته بازیکنای اصلی امیر و ساناز بودن

من دختر خوبی بودم فقط یه کمی کمکشون کردم

اونم به خاطر حس همیاری و انسان دوستی وگرنه منو چه به این غلطا

بعدش که بستنی و چایی اومد وسط ساناز  میخواست این چایی کیسه ای ها رو هم

پرتاب کنه ببینه قدرت پرتابش چقده که امیر نذاشت

بچه م ساناز ارزو به دل موند

*********************

ما یه چیز خیلی جالب فهمیدیم

اقامون یه اسم دیگه هم داره

فک کن تو شناسنامه اسمش امیره

 یه سری دوستان و فامیلها و البته من "م" صداش میکنیم

یه عده دیگه هم "و"صداش میکنن

حالا ما خودمون موندیم خدایی اقامون کدوم یک از ایناس ایا؟؟

******************

در ۴۸ ساعت گذشته ۱۸ ساعت با اقامون بودیم ولی الان باز دلمون تنگولیده

چه خاکی بر سر مبارک بریزیم ؟

*****************

ما یه درسی داریم به اسم روشهای اماری در روانشناسی

فک کن ۴۰۰ صفحه س اونوقت دانشگاه ما ۱۶ ساعت براش کلاس گذاشته

از این ۱۶ ساعت هم استاد مهربون ۵-۶ ساعت در باره ی تورم و گرونی و اینا

حرف میزنه

دیروز استاد رو که میدیدم یاد کاهو میفتادم

دیدین کاهو بعضی برگاش روشنه بعضیاش تیره س

دیروز هم استاد ما شلوارش سبز تیره بود کتش سبز روشن

یه تی شرت مسخره هم پوشیده بود ادم احساس چندشی بهش دست میداد

بعدش هی هم حرفای لوس میزد که ادم دلش میخواست خفه ش کنه

نمیدونم چرا اصلا با استادای این ترم راحت نیستم

خدایا یه انتقالی به تهران پلیز

*********************

هیچکس تو این دنیا پیدا نمیشه که مثل امیر، شیرین لهجه ی افغانی رو تقلید کنه

البته نه این که مسخره کنه فقط تقلید میکنه

انقدر خوشگل اینجوری حرف میزنه که دلم میخواد درسته قورتش بدم

دیروز واقعا من و ساناز از دست این پسر منفجر شدیم انقد که ما رو خندوند

همه هم نگامون میکردن بعدش به خنده  ی ما میخندیدن

کلی دل ملت رو شاد کردیم

موش موشی تمام لغات و اصطلاحات افغانی رو هم بلده

دیروز هم هی به من اشاره میکرد با لهجه ی افغانی میگفت

این زوجه ی منه 

 این سانازم هی منفجر میشد از خنده

خلاصه که خوب بود

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 21:53  توسط منا  | 

میشه نبینم کامنتایی رو که دارن سرزنشم میکنن؟

میشه نبینم کامنتایی رو که بهم میخندن؟

میشه نبینم کامنتایی رو که از زندگی جدید من نا راضین؟

میشه نبینم کامنتایی که بهم میگن صبرم زود تموم شد؟

میشه اونایی که این کامنتا رو میذارن دست از سرم بردارن؟

 میشه این وبلاگ رو واسه همیشه فراموش کنن؟

خیلی لذت بخش بود دیدن روزای غمگین زندگیم برای این کامنتر ها؟

من نمیخوام یه عده هی بیان نصیحتم کنن که ابروی احساس و عشقم رو بردم

اخه کدومتون تو اون روزا یک هزارم

غم و غصه ی منو دیدید؟

حالا نفستون از جای گرم بلند میشه که نباید روال زندگیم رو عوض میکردم؟

خدایی دست از سر من و زندگیم و روابطم بردارید

ای چندش که همیشه یه عده ادم بی کار بلدن گند بزنن به احوالات ادم

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

دوستان گلم این مطلب رو به خودتون نگیریدا

این پست فقط مال ۲-۳ نفر خاص بود

شرمنده ولی لازم بود بگم این حرفارو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 0:25  توسط منا 

هفته ی قبل عالی بود

من و جوجویی یه روز در میون با هم بودیم

ولی این هفته سر هردومون شلوغ بود

فردا قرار بود یکی دو ساعت با هم باشیم که نشد

یعنی توی محل کار امیر یه کاری براش پیش اومد

باید تا ۵شنبه صبر کرد

قرارای ۵شنبه تحت هیچ شرایطی کنسل نمیشه

حالا اگه میخواد اسمون بیاد زمین، زمین بره اسمون

۵شنبه ها من و امیر ۱۳ ساعت با همیم

اصلا چرا اینارو نوشتم؟

واسه اینکه دلم واسه اقامون تنگیده بدجوری

دیشب عکس منو به خونواده ش نشون داده

اونا هم گفتم وای چه خوشگلهههههههههههههههههههههه(البته اونا گفتن شما زیاد

باور نکنید) هیچی دیگه گفتن شماره ش رو بده ما بزنگیم قرار بذاریم با خانواده ش

ولی خب من و امیر میدونیم که خیلی زوده

خیلی خیلی خیلی زوده

حالا هردومون چند ماه فرصت میخوایم

اخه ما تازه ۳۲ روزه همو میشناسیم هنوز لذت دوستی رو اونجوری که میخوایم نچشیدیم

خب خدایی دوران دوستی هیجان و لطفش بیشتره

پی نوشت:

دیروز دوستم(تمنا) میگفت عین این دختر دبیرستانی ها شدی

که تازه با یه پسر دوست شدن

دیگه نه درس میخونی نه سراغی از رفیقات میگیری

همشم حرفات شده از امیر

راست میگه خیلی کوچیک شدم

۱۰ سال کوچیکتر شدم ولی این حال و هوا رو دوست دارم

ادم تا وقتی کوچیکه هیچ غمی نداره

منم الان دیگه هیچ غم و غصه ای تو این دنیا ندارم

شاد و شاد و شادم

 

فعلا همین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 20:2  توسط منا 

۱۲-۱۳ سال پیش یه شیادی اومده بود به اسم دکتر محمد ع.ا

کارش اجی مجی کردن بود البته یه اسم جدید واسه کارش انتخاب کرده بود

انرژی درمانی!!!!!!!!!!!!!!!

کارش این بود که یه عده رو جمع میکرد دستش رو میچرخوند رو سرشون میگفت اینا

شفا گرفتن تازه دل ای دل هم میخوند میگفت گوش بدین مریضیتون

درمان میشه

خلاصه یارو کلاهبرداری بود که لنگه ش

توی هیچ کشور و شهر و روستا و باغ وحشی پیدا نمیشد

بدبخت مردمی که به امید شفا فرش زیر پاشون رو میفروختن و میرفتن پیش این یارو

۷-۸ سال پیش که شبکه های فارسی زبان اومد رو ماه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ واره

این یارو هم کارش سکه شد

دیگه هرروز میومد تو یه شبکه و اذان میگفت و اواز میخوند

و دستاشو به سمت دوربین میگرفت و میگفت دارم انرژی میدم

حالا فک کن چه انرژیی بود که از امر ـــــــــــــــــــــــ یکا تو یک صدم ثانیه میومد ایران

جالبیش میدونید چی بود؟

این که بیشتر خواننده ها و ورزشکارا و قهرمانا میرفتن توی اگهی هاش

شرکت میکردن و هی از این ادم تعریف میکردن و میگفتن ما شفا گرفتیم

۲ سال پیش که مدیر یکی از شبکه ها استین زد بالا و ۲۰-۳۰ تا مدرک علیه

این یارو جور کرد و تمام دروغاشو فاش کرد

تمام کسانی که تو اگهی های این شرکت کرده بودن اعلام کردن

که ما گول خوردیم از تصویر ما سوء استفاده شده

ما نمیدونستیم داره از ما فیلم میگیره

شیطون اومد تو جلدمون و اغفالمون کرد

حالا اینا رو گفتم که بگم این روزا شرکتهای فروش املاک توی امارات

کار و بارشون به لطف وجود ورزشکارامون سکه شده

جهان پهلوانمون و اسطوره ی دروازه بانی سالهای قدیممون و پسرش

و چند نفر دیگه دارن سنگ این شرکتها رو به سینه میزنن

امیدوارم یه روزی نیاد که دوباره مجبور شن بیان بگن اشتباه کردیم

ولی مسئله اینجاست که هممون میدونیم

 ارزش هرکدوم اینها با این تبلیغات داره پایین و پایین تر میاد

ولی شاید خودشون نمیدونن

شاید کسی که قهرمان قهرمانهاست ولی بعدش میاد جلوی دوربین

پاچه خواری فلان شرکتو میکنه به این فکر نمیکنه که اگه به احتمال یک در میلیون

این شرکت اونی نباشه که ادعا میکنه ابروی هیچ کس اندازه ی این شخص در

معرض خطر نیست

**************

خب خب خب

امیر در باره ی من با خوانواده ش صحبت کرد

حالا احتمالا منم تا چند روز دیگه جریانو واسه مامان اینا میگم

به هر حال دیر یا زود همه میفهمن

چه بهتر که خودم بگم

خوشبختانه خونواده ی من هم زیاد با این قضایا مشکل حاد ندارن

 (توجه کنید که گفتم زیاد مشکل حاد ندارن ولی یه خورده رو که دارن)

البته اونم به شرطی که خودم قضیه رو مثل بچه ی ادم بگم نه این که خودشون بفهمن

اگه تا حالا هم بهشون نگفتم

 واسه این بوده که هم میخواستم خودم مطمئن شم از خیلی مسائل

هم اینکه دلم میخواست اول امیر جریانمون رو مطرح کنه

و هم اینکه گفتن این جور چیزا یه کمی مقدمه چینی میخواد

***************

پـــــــــــــــــــــــــــــــــی نوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــت

۱: امروز اولین ماهگرد اشنایی من و امیر بود

 ۲: چند تا دیگه بخوابیم پاشیم ۵شنبه میشه ایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۳:البته سوال بالا بی منظور بوداااااااااا

مدیونی اگه فک کنی باز قراره ۵شنبه من و امیر صبح خروس خون بریم بیرون

گفته باشم نگی نگفتی

 

فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25ساعت 18:50  توسط منا 

دلیل بسته بودن کامنتها:

۱: تعداد کامنتها زیاد بود وقت نکردم جواب بدم واسه همین کامنت دونیه مطالب جدید بسته س

۲:مطمئنا" خیلی حرفایی که من اینجا مینویسم فقط واسه خودم ارزش دارن

مثلا اینکه من در باره ی جزئیات دیدارهام با امیر مینویسم

برای کسی جز خودم و اون جذاب نیست

این خاطرات رو بیشتر دارم برای دل خودم مینویسم

هرچند که میدونم خیلی هاتون انقدر به من لطف دارید و من رو نزدیک به خودتون میدونید که

میرید ۳-۴ تا مطلب پایینتر کامنتدونی پیدا میکنید!!!!!

***************************************

۳شنبه رفته بودم یه جا کار داشتم

امیر زنگید که کجایی؟

گفتم فلان جا

گفت من الان میرم هفت تیر منتظرت میمونم

گفتم شاید کارم ۱ساعت و نیم طول بکشه

گفت اشکال نداره

خلاصه بدو بدو کارمو انجام دادم البته نصفه!!!!!!!

بعدش رفتم هفت تیر

نیم ساعت بیشتر کنار هم نبودیم ولی به قول امیر این نیم ساعت اندازه ی

یه روز کامل لذت داشت چون بدون برنامه ریزی قبلی بود

***************************

۳شنبه رفتم پیش آذر واسه ابروهام

این اذر هم که ماشالله سر خوش!!

هی یه دستش به ابروی من بود یه دستش داشت رو هوا میرقصید

حالا بماند که ابروم کلی نازک شد یه ریزه هم کج و کوله شد

(من این قر*طی خانم رو میکشم با این ابرویی که برام ساخته)

تازه اخرش که دید چه شاهکاری کرده برگشته به من میگه

خب ز-ن-ی-ک-ه  نره خر!!!!(( واقعا ممنون اذر جان به خاطر این لقب بی نظیری که بهم دادی

من این همه لطفو کجای دلم بذارم ایا؟))

 هی بهت میگم نخند دستم میلرزه تو هی نیشت بازه!!!!!

حقته که ابروهات نازک شد

********************

یادش به خیر ۳سال پیش یه جوجه اردک داشتم

بعدش کلا سیستم معده ی اینو ریخته بودم به هم

یعنی یه کاریش کرده بودم گوشت خوار شده بود

البته خیلی زحمت کشیدم که این جوری شد ولی خب عمرش به دنیا

نبود که بتونم ببرمش سیرک ازش پول در بیارم

هی هرروز جلوش لوبیا پلو و کباب ریز شده و اینا میریختم

دیگه اخر سر کارش به جایی رسیده بود که وقتی جلوش غذا میریختم برنج هارو

میزد کنار گوشتاشو میخورد!!!!!

خب بچه م-رحمت الله- خوش  خوراک بود

بعدش یه بار افتاد روی یکی از پاهاش، پاش شکست و مرد

حالا اینا رو گفتم که بگم الان دارم روی ماهیام کار میکنم

خب اولش با نون شروع کردم چند روز پیش گرد پفیلا ریختم

 توی تنگشون اینا هم اولش ناز کردن ولی بعدش همه رو خوردن

الان هم در سلامت کامل به سر میبرن هو !

مامان امروز گفت یه جا رو پیدا کردم همه ی مردم ماهی قرمزاشونو ریختن اونجا

ما هم تا تو  این بدبختا رو گوشت خوار نکردی ببریمشون اونجا

*********************

امروز من و امیر از ۶:۱۵ صبح تا ۷ شب با هم بودیم

انقده خوش گذشت که حد نداشت

مخصوصا اولش یه اتفاقی افتاد که من و امیر تا وقتی با هم بودیم بهش میخندیدیم

حالا یه روزی مینویسمش

************************

وای هدیه ی تولد اقامون خریداری شد و امروز با ۱۲ روز تاخیر تحویل داده شد

حالا سر فرصت میگم چی بوده

 

همین دیگه فعلا من برم که از خستگی حتی نای نفس کشیدن ندارم

فعلا بایتون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/22ساعت 20:28  توسط منا  | 

اینا مربوط به دیروزه:

۱ـ ساعت یک یهو به امیر اس ام اس زدم میای بریم بیرون؟

گفت اره الان ولیعصرم بیام هفت تیر؟

گفتم نه همونجا باش من میام

فقط لباس عوض کردم حتی وقت نکردم ارایش کنم 

یه رژ و یه ریمل شد کل ارایشم

بعدش با یه دربست ساعت یک و نیم رسیدم ولیعصر

خدایی داری پشتکارو؟

من اگه همیشه اینجوری سرعت عمل داشتم الان یه نابغه ای چیزی شده بودم

۲ـ فک کن امیر ساعت ۱ ناهار خورده بود

بعدش ساعت ۶:۱۵ من گرسنه م شد رفتیم مرغ سوخاری خوردیم

دوباره ساعت ۸:۳۰شب اس ام اس زده که اگه گفتی دارم چی کار میکنم؟

بعد کلی سوال و جواب میگه دارم سوسیس درست میکنم!!!!!!!!!!!!!!!

(همین جوری که چشاتون گرد شده الان، ماشالله هم یادتون نره)

۳ـ رفتیم یه کافی نت با امیر

بعدش من اونجا وبلاگ خودمو باز کردم دیدم ای دل غافل ایکونها باز نمیشه

(توی سیستم خودم باز میشن)فهمیدم ایراد از قالب نیست من یه اشتباهی تو کارم داشتم

مشکل کارمو فهمیدم الان تقریبا ایکونهای پستای قبل رو هم درست کردم

 ۴ـ رفتم پیش یه برنامه ریز تو ولیعصر واسه درسام برنامه ریزی کردم

روزی ۱۲ ساعت باید درس بخونم

خب خدایی ۸ تا کتاب برداشتم هنوز یه خط از هیچ کدومو نخوندم

دو ماه هم بیشتر وقت ندارم

از این به بعد ممکنه اینجا کم تر اپ شه

البته ممکنه ها حالا فکرامو بکنم ببینم اپ مهم تره یا درس؟

خب الان تو چند ثانیه فکرامو کردم

اپ مهم تره

۵ـ پنج شنبه قراره از ۷ صبح تا ۷ شب با امیر باشم

خوشحالم چون بودن کنار اون ارومم میکنه

یه عالمه خاطره ی بد تو ذهنمه که وقتی با امیر باشم همشون از بین میرن

خدا کنه وجود من هم برای اون همین جوری باشه

(الان اگه اقامون اینجا بود یهو میپرید بغلم میکرد میگفت دیوونه تو ملوس ترین پیشیه دنیایی

مگه میشه تو باشی و من غم داشته باشم؟)

(از این به بعد یه وقتایی من به جای امیر مینویسم اقامون

این واژه دقیقا انتقام مواقعیه که اون میخواد حرص منو دربیاره منو صدا میکنه منزل

بعد خودش از خنده غش میکنه)

۶ـ ای خدا من وقتی مینویسم امیر این موجود برام غریبه میشه

اخه عادت ندارم به اسم امیر

شاید از این به بعد همون "م" بنویسم

من تورو میکشم که میگی بنویسم امیر

 حالا ببین کی گفتم

پـــــــــــــــــــــــی نوشــــــــــــــــــــــــــــــت

 

در ضمن چون فهمیدم ایراد از قالبها نبوده برمیگردم به همون قالب یاسی رنگه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 17:36  توسط منا 

۱-قالب برگشت سر جای اولش

البته فعلا به طور موقت تا یه فکر اساسی براش بکنم

خب چندتا از دوستان با قالبهای انتخابی مشکل داشتن

منم با اینکه این قالب به شدت دلمو زده ولی فعلا دوباره گذاشتمش

۲- اقا من خیلی ذوق میکنم که انقدر مطالبم رو با دقت میخونید

چند تا کامنت خصوصی و عمومی داشتم در باره ی

اون قضیه ی شال سر من

که اگه انقدر گشت تو خیابون بوده چرا من شالمو تعارف!!!!! امیر کردم

خب قربون شکلتون ما اون موقع تو اون رستورانه بودیم بنده هم که اساسا" و اصولا"

با قضیه ی شال و روسری و اینا مشکل حاد دارم اون لحظه شالم سرم نبود افتاده بود پایین

دیدم واسه من استفاده ای نداره گفتم امیر چون استینش کوتاهه همینجوری بندازم روش

الان مشکلتون با شال من حله ایا؟

مدیونی اگه هنوز سوال داری و نپرسیا

ندانستن عیب نیست نپرسیدن عیب است!!!!!!!!!!

۳-دیشب ساعت ۱ اومدم یه کامنت خصوصی برا امیر بذارم یه چیزی رو بهش یاداوری کنم

ولی یادم رفت عمومی براش گذاشتم خلاصه کلی حرص خوردم و اینا

اخرش ۱:۳۰ شب بیدارش کردم که ای امیر به دادم برس

پسوردتو بده گندی که زدم رو درست کنم

خدایی اولش با کلی خجالت بیدارش کردم ولی بعدش

 انقدر قربون صدقه م رفت و گفت اشکالی نداره

که منم از این به بعد بعید نیست یه وقتایی از این شوخی خرکیا باهاش بکنم

۴-امیر دو روز پیش برگشته میگه منا من تازه قضیه ی ۱۳ بدر رو که

توی وبت خوندم فهمیدم تو اون موقع توی مترو چقدر حالت بد بوده و چقدر دلهره داشتی

(ای خدا هم اکنون ما را به ملکوت اعلایت منتقل کن

این همه من دستام یخ کرده بود و از بداخلاقی سگ شده بودم

و هی جیغ و ویغ میکردم ایشون متوجه نشده من چقدر حالم بده

خدایی اگه همین الان بکشمش حقش نیست خدا جون ایا؟)

۵-کامنت دونیه این پست بسته س

محمد جان در باره ی قالب لطفا تو پست پایین برام کامنت بذار

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 16:57  توسط منا 

خب راستش بیشتر از این هم میشد خوش بگذره ولی نشد

بذارید از اولش بگم

صبح ساعت ۸ قرار بود  من و امیر ۷ تیر باشیم

ولی من تو راه بودم که بهم گفت ۱ ساعت دیر میرسه

 دیدم تو خیابون که نمیشه علاف شد با مترو رفتم پیشش

بعدش همچین که داخل مترو دیدمش

 یه دونه از این کلاه کجای سبز پوش

اومد مثل علم یزید جلومون وایساد و هی زل زد به ما

 هی اومد هی رفت

هی اومد جلومون بهمون نگاه کرد

هی رفت اون ور باز چپ چپ نگامون کرد و تا تونست دلهره تو دل من اندا

خت

البته امیر با بی خیالی تمام دستش یه ور صورتش بود داشت حرف میزد

ولی من ۱۰۰۰ بار مردم و زنده شدم

از همون لحظه اولین گند به ۱۳ بدر ما زده شد

بعدم که از در مترو اومدیم بیرون چپ و راست و بالا و پایین

ماشینای گشت تو خیابون وایساده بود  اینم دومین گند بود

 طفلی امیر تا یه قدم میومد نزدیک من همچین بهش چپ چپ نگاه میکردم

که میرفت چند متر اون ور تر(اخی ببخشید گلم که هاپو شده بودم)

*******************

۱۰ صبح جمشیدیه:

اولش اومدیم مثل بچه ی ادم یه جا بشینیم دیدیم نه خیر این همیشه در صحنه ها

ول کن مردم نیستن همه جا دارن سرک میکشن

بعد هم به پیشنهاد امیر رفتیم یه جایی که برادران سبز پوش ........گشاد

عمرا میتونستن بیان اونجا

(این برادران سبز پوش ......گشاد رو من نگفتما امیر گفت )

 دقیقا از سمت مخالف پله ها رفتیم بالا یعنی از جایی که فقط خاک بود و علف

و حدود ۲۰ باری یا من داشتم لیز میخوردم یا امیر

البته اون چون منو محکم گرفته بود که نیفتم هرکدوم لیز میخوردیم اون یکی

هم کارش تموم بود (حالا بماند که چقدر دست و پامون زخم و زیلی شد)

******************

از ۱۲ تا ۳.۳۰ نشستیم یه گوشه ای هی خوردیم هی تو سر و کله ی هم زدیم

هی از اون بالا مردمو مسخره کردیم

بعد هم امیر اومد نیم ساعت سرشو بذاره رو پای من بخوابه

انقدر مردم اومدن و رفتن و احساس خوش صدایی کردن و خوندن که اخرش بچه م

خوابش نبرد و پاشد نشست

۴ اومدیم یه ذره پایین تر ناهار خوردیم

بعدش یه طوفانی شد که نگو

سومین گند همین طوفانه بود که امیر چون لباسش مناسب نبود

سردش بود منم که حسسسسسسسسساس، گفتم بیا شال منو بنداز رو خودت

برگشته میگه خودت چی سرت میکنی

میگم هیچی

یه خورده نگام کرد که اصلا این نگاه یه نگاه عاقل اندر سفیه نبوداااا

خلاصه تا ۶ نشستیم تو این رستوران سنتیه

بعد هم دیگه در کمال پررویی از کنار این گشتی ها رد شدیم و

به هیچ کجامون هم حسابشون نکردیم

یعنی دیگه انقدر پارک شلوغ بود که نمیتونستن جلوی مردم رو بگیرن

بعدشم امیر تا ۷ تیر منو رسوند و وایساد تا سوار ماشین شم

 و راس ۷.۳۰ بنده رسیدم خونه

پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

۱: چند روز پیش به اذر میگم تازگیا موهام هی پف میکنه میگه خب از حموم میای

نیم ساعت یه روسری بنداز رو موهات تا پف نکنه

بعدش فک کن من از حموم اومدم نشستم رو مبل با یه تاپ یه شلوارک و یه شال رو موهام

بعدش بابا همینجوری زل زده به من هی سر تکون میده

احتمالا کلا دیگه از ادم شدن من نا امید شده

۲: ۱۰ فروردین تولد امیر بود یعنی جوجویی ۱۰ فروردین ۲۷ سالش تموم شد

یه یادگاری کوچولو بهش دادم ولی اصل کاری مونده ایشالله با چند روز تاخیر اونم تقدیم میشه

حالا بعدا میگم اصل کاری چی بوده

 ۳:دقت کردید تورم قیمت رو همه چی اثر کرده؟

توالت عمومی شده ۱۰۰۰ تومن

جل الخالق چقدر دیگه توالتها کلاسسسسسسسسسسسس دارن

۴:یه سری تغییرات تو وبلاگم ایجاد شده

اگه گفتین چیه؟

برای این که کارتون راحت شه ۵ تا گزینه میذارم

۴تاش درسته یکیش غلط شما اون گزینه غلط رو اگه پیدا کنید یه جایزه ی

دبش دونبش دارید

الف: قالب وبلاگ عوض شده

ب:اسم وبلاگ عوض شده

ج:عکس اون گوشه ی وبلاگ عوض شده

د:نوشته ی کنار وبلاگ عوض شده

ح:کلا" وبلاگ حذف شد رفت پی کارش

حالا خودتون بگید کدومش انجام نشده تا جایزه بگیرید

۵:دلیل انتخاب این رنگ و این قالب اینه که امیر رنگ یاسی رو به همه ی رنگای دنیا ترجیح میده

منم که دیدم اینجوریه ۱۲ ام رفتم یه شال سبز خریدم که واسه ۱۳ ام سرم کنم

البته کل مغازه ی طرفو گشتم ولی یاسی نداشت منم روم نشد دست خالی

بیام بیرون یه سبز خریدم و بدو بدو در رفتم از مغازهخدایی اگه میموندم

کشته میشدم خب(به امیر میگم امیر شالم قشنگه دیشب خریدم

میگه مگه این همون نیست که دفعه ی پیش سرت بود؟

بعدش دید چشام اینجوری شد گفت اهان هان اون رنگش کرم بود)

۶:والسلام تموم شد

7:اهان اینم بگم

اگه این تغییرات رو ندیدید یه رفرش بکنید تا ببینید

******************************************************

جمعه ۱۶/۱/۸۶

 قالبی که انتخاب شده بود(همون یاسی رنگه) برای بعضی دوستان بالا نمیومد

و ایکونها رو نشون نمیداد

بنابراین فعلا قالب انتخابی این یکی میشه

اگه مشکلی داشت لطفا بگید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 10:31  توسط منا  | 

این عید کی تموم میشه؟

اه اه اه

هرچی میگذره تموم نمیشه

من نمیفهمم چرا ادم باید ۱۳ روز واسه خاطر عید تعطیل باشه

تمام درسام مونده کلی هم کار دارم

این عیده تهوع اور هم افتاده وسط همه ی کارای من

اه این همه خاله بازی حال ادمو بد میکنه

هی امروز ما میریم خونه ی فلانی فردا اونا میان خونه ی ما

واقعا چه کار مفیدی

به به به به افرین افرین(الان تابلو بود که من این واژه ی لوس رو از کجا اوردم ایا؟)

*******************

مامان بهم گفت امسال واسه تولدم یه جشن کوچولو هم بگیرم

حالا هنوز تصمیم نگرفتم

ولی اگه بگیرم که خوبه

۳۰-۴۰ تا دختر و پسر رو دعوت میکنم هی میزنیم هی میرقصیم

فک کنم خوش میگذره

*******************

مامان میگه تو که وقتی پشه رو دستت میشینه

دلت نمیاد ردش کنی و میگی گناه داره بذار غذا بخوره!!!!!!!!

 بیخود میکنی ماهی قرمز میخری که اینجوری براش غصه بخوری

راست میگه

۲روز پیش یکی از ۳ تا ماهیام مرد منم یه بغضی کرده بودم که نگو

********************

چند روز پیش رفتم یه دوری بزنم

از دم در خونه یه پسر گندیده افتاد دنبالم تا برگردم خونه

دیگه چیزی نمونده بود ۴تا حرف خیلی زیبا خیرات امواتش کنم

که رسیدم خونه

واقعا من این همه خاطر خواهای فابریک رو کجای دلم بذارم ایا؟

الان دل همتون اب شد مگه نه؟

واقعا دلتون بسوزه که اون لحظات تهوع اور جای من نبودید

و این شاهکار خلقت رو ندیدید

********************

۸ ام با یکی  رفتم جمشیدیه

آی خوش گذشت آی خوش گذشت

واسه همین فردا ۸ صبح دوباره با همون دوست احتمالا راهی اونجا میشیم

خوشحالم که ۱۳ بدر امسال با فامیل نیستم

اصلا حوصله ی یه مشت ادم پر فیس و افاده رو ندارم

در عوض با کسی هستم که حتما بهم خوش میگذره

(مدیونی اگه فکر بد کنی هرچند که اگه کردی هم همچین بیراه نبوده)

(فرمودند اسمشون رو ننویسیم)(بعد از کلی مباحثه ایشون اجازه فرمودند که

با اسم شناسنامه ای معرفی بشن

از این به بعد اقای دوست عزیز به جای "م" امیر معرفی میشن

البته تو وبلاگ من امیر هستشاااااااااااااااااا

در حالات عادی همون "م" هستش)

(این قضیه هم واسه اونایی که هی کامنت گذاشتن که زود بگم اون چیزی رو که نمیخواستم بگم

حالا که گفتم خیالتون راحت شد ایا؟)

******************

دو روزه خیلی دختر بدی شدم

نماز نخوندم

یعنی یا یادم  رفت یا حوصله م نیومد

بعدش یهوو دیشب یاد این افتادم که اون موقعی که به کمک خدا احتیاج داشتم

چقدر دختر خوبی شده بودم و یه نمازمم فراموش نمیشد

حالا که کمکم کرده حتی بیشتر از حد توقع من همه ی اون دعاها یادم رفته

یهوویی حالم از خودم به هم خورد

لعنت به من که انقدر قدر نشناسم

*******************

میخواستم تا بعد ۱۳ چیزی ننویسم

که خاطرات اون روزم بنویسم ولی یهوویی هوس نوشتن کردم

ایشالله انقدر اتفاقات خوب بیفته روز ۱۳ که به اندازه ی یه پست طولانی

حرف برا گفتن داشته باشم

 ***********************

جناب اقای داداش محمد بیرانوند(پیامبر دیوانه)

مرسی گلم به خاطر همه ی اون کامنت ها و همه ی نصیحت ها البته گاهی

هم دعواها و تهدید هاولی انگاری اثر کرد

*******************

همین دیگه من برم بخوابم که صبح زود راهی ۱۳ بدر هستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/12ساعت 23:59  توسط منا  | 

خب خب خب

سلام این اولین سلام من در سال جدیده

احوالات چطوره ایا؟

خوبید؟

جیبای باباهاتونو غارت کردین یا نه موقع عیدی گرفتن؟

به به به افرین افرین

یه اتفاقی هست

هنوز تصمیم نگرفتم بنویسمش یا نه؟

حالا فکرامو بکنم ببینم چی میشه

دلم میخواد بنویسم در باره ش ولی ترجیح میدم عجله نکنم

*************

تقریبا ۱۱ ماه و نیم از سال ۸۶ رو با بدی گذروندم

ولی جالب بود که دو روز اخر انقدر بهم خوش گذشت که

حد و حساب نداشت

 حالا دیگه ۱۰ سال بعد وقتی به سال ۸۶ فکر کنم

خاطره های قشنگ هم به ذهنم میرسه

خوب طبیعتا سال ۸۷ رو هم خوب شروع کردم ایشالله خوب هم تمومش کنم

**************

امسال چون ما خونمون رو عوض کردیم اونایی هم که سال تا سال نمیومدن خونه ی

ما و کلا رفت و امد نداشتیم از روی کنجکاوی زیاد(مدیونی اگه اسم فضولی روش بذاری)

همه سرازیر شدن خونه ی ما فقط و فقط برای صله ی رحم(سله ی رهم؟ ثله ی رحم؟

سله ی رحم؟ ثله ی رهم؟)(نمیدونم چه جوری مینویسنش هرکدومش درسته

خودتون اونو بخونید)(دوست دارم چند تا از این پرانتزا پشت هم باز کنم

خدایی تا حالا دیده بودی ایا؟)

****************

به سرم زده بود یه وبلاگ مشترک باز کنم با یه نفر ولی بعدش

پشیمون شدم احساس کردم دارم میشم مثل این شبکه ها ی ماه*وا*ره ای

که زیر اداره کردن یه شبکه ۲قلو زاییدن

بعدش ۶ تا دیگه هم باز میکنن مفید ترین برنامشون هم میشه لب خونی کردن

مجریاشون واسه همین گفتم بی خیال ما همین یه وبلاگ رو به ثمر برسونیم و

شوهرش بدیم هنر کردیم بقیه پیشکش خودمون و امواتمون

***************

این ترم ۸تا کتاب برداشتم که ۳تاشو بیشتر ندارم

بقیش هنوز چاپ نشده

خدایی اگه این ترم معدلم زیر ۱۹ شه در حقم ظلم شده انقذه که من دارم شب

و روز خودمو هلاک کتاب و درس میکنم

البته دروغ چرا ؟ فردا تو یه وجب جا میخوایم بخوابیم

یه سری چاپ شد ما دیر خبر دار شدیم تموم شد

خب مگه تقصیر منه؟

میخواست تموم نشه

***************

لینکای وبم شده بود نزدیکای ۲۰۰ تا

الان فکر کنم ۵۰ تا بیشتر نباشه حالا یه خبر خوش میخوام بدم اونم اینه که احتمالا

۲۰-۳۰ تا دیگش هم تا چند روز دیگه از صفحه ی وبلاگ حذف میشه

خدایی هی هم نیاین بگین چرا لینکمون نیست

خب وقتی نیست یعنی من گشنم بوده پول نداشتم نون بخرم

به جاش لینکاتون رو خوردم

خب برادر من خواهر من وقتی نیست یعنی حذف شده

چرا حذف شده؟

چون وبلاگ شما عالی بوده تاج سر بلاگفا و پرشین و اسکای و .....بوده

فقط و فقط  به دل من ننشسته

شما رو به این شیرین کام به این سوی چراغ به اون سوی چراغ قسم میدم هی

برام کامنت خصوصی و علنی نذارین که لینکامون کو؟

****************

همین دیگه مگه خواب و خوراک نداری نشستی دری وری ها ی یه دختر

بی کارو میخونی؟

****************

خدایی میدونم خیلی وبلاگم جواد میشه وقتی با رنگای متنوع مطلب مینویسم

ولی خب اشکال نداره اگه همش یه رنگ باشه دل خودمو زود میزنه

**********************

بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/04ساعت 13:12  توسط منا  |