تبليغاتX
من و دل
 بالاخره ۲ هفته پیش نشستم مثل یه دختر

خوب و خوشگل و عسل و نفس و عمر و قلب و زندگی و اینا

جریان امیر رو واسه مامان گفتم

چیز خاصی نگفت

یه چیزایی پرسید منم جواب دادم

ولی دیگه خیالم راحت شد

البته بهم گفت قبلا میدونسته چون یکی من و امیرو با هم تو خیابون دیده و بهش گفته

فک کن اون طرف چه فضولی بوده

 هرچند که حدس میزنم  کار کیه (مدیونی اگه فک کنی اذر بوده هااااااااااااااااااااااااااااا)

*****************

۴ تا امتحانم مونده که ۲تاش تو یه روزه

اصلا هم حس درس خوندن نیست

تمام طول ترم امیدم به شب امتحان بود که میشینم میخونم

ولی الان کتابامو که میبینم حالم گلاب به روتون میشه

خیلی بی شخصیت شدم واقعا"

اه اه اه منای چندش تنبل  درس نخون

*******************

یه امتحان ۳ واحدی داشتم ۲شنبه

اقامون پیشنهاد کرد نخون مطمئن باش بهتر از اونایی که خوندی میشه

بعدش منم از ۱۴ فصل ۸ تا رو یه نگاهی انداختم و بقیه رو هم نگاه ننداختم و

با بی غیرتی تمام رفتم سر جلسه نشستم و به همه هم سپردم که مدیونید

اگه نرسونید و اینااااااااااا

بعدش ورقه رو که گذاشتن جلوم از سوال ۱ گزینه ها رو گفتم و همه زدن تا اخری

(امتحانای ما تستیه)

و در عرض ۱۰ دقیقه ۴۰ تا سوال رو جواب دادم و اومدم بیرون

همیشه همینه هرچی امیر میگه درست از اب در میاد

این اقای ما خیلی جل الخالقه واقعا"

خدایی اونایی که خونده بودم رو خیلی گند زدم

****************

راستی برد غیورانه ی استقلال رو تبریک میگم

واقعا قهرمانی در برابر پگاه مشکل بود

از ته ته دلم از خدا میخوام که دفعات بعد شیرین فراز و کهنه ی بچه سازی علی گودرز و

دمپایی سازی علی اباد رو هم ببرن و و همین جوری به افتخاراتشون اضافه کنن

و هی قلب این امت اسلامیو شاد کنن

واقعا چی فک کردی؟فک کردی شکست دادن پگاه کار اسونی بود؟

خب اگه اینجوری فک کردی درست فک کردی دیگه عسیسم

*****************

دیروز ۴ تا ۷:۳۰ با جوجو بودم

اصولا ادم لحظاتی که با جوجوشه خیلی بهش خوش میگذره

مگه نه جوجو دارا؟

جمعه هم امتحان داشتم بچه م پاشد اومد ورامین دم دانشگاه دنبالم کلی

ذوق مرگمون کرد کلی هم دوستامون دیدنش کلی هم پزشو دادیم

*****************

چقدر زود بهار تموم شد

باورم نمیشه ۳ ماه از سال گذشت

اینجوری اگه تند تند پیش بره یکی دو سال وقته مردنمون میشه که

*****************

امیر خواسته معرفیش کنم ولی من هنوز دو دلم

من که میدونم اگه خودش و وبلاگش معرفی بشن ۲-۳ تا روانی باز شروع میکنن

پارازیت انداختن

ولی از طرفی هم هیچ کدوممون عادت نداریم خواسته های اون یکی رو

زیر پا بذاریم

یه کمی دیگه فکر میکنم شاید تو پست بعدی اسم واقعیش رو نوشتم

هرچند که اسم اصلیش همین امیر هستش

ولی به هر حال همه با اسم "م" میشناسنش

حالا اگه دلتون خواست میتونید حدس بزنید که اسمش چیه

اگه حوصله داشتید تو نظرات بنویسید به برنده به قید قرعه یه جایزه ی نفیس میدم

جایزه شم یک سال اشتراک مجانی وبلاگمه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 13:8  توسط منا  | 

 

اســـــرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حل معما نـه توخوانی و نه من

هست از پس پرده گفتـگوی من و تو

 چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

 

من تموم حرفات رو شنیدم و صحبتهای مونا رو.

ببین خانوم یا آقای محترم ، اصلاَ قصد دخالت توی اموری که به من ربطی نداره رو ندارم .قاعدتاَ اتفاقاتی که قبل از آشناییم با مونا براش حادث شده به اندازه کافی براش دردناک  یا شاید خنده دار بوده که نیاز به موشکافی و کنکاش نداره . جذابیتی نداره بازگو کردن تاریخی که تو رقم نزدی.

 اینو بارها زمانی که خود مونا برای من از گذشته اش تعریف میکرد بهش گوشزد کردم ، که گذشته هر کسی به خودش مربوط میشه. برای من گذشته مونا و اینکه چه اتفاقاتی براش افتاده نه اینکه مهم نباشه ولی مهم تر از اون ، روش و منش مونا بعد از آشنایی با منه.هر کس توی زندگیش ممکنه لغزشهایی داشته باشه و چیزی که باعث سقوط و افسار گسیختگی میشه تنها زخم زبونهای دیگرانه. امثال تو باعث میشن اگر کسی سعی در جبران گذشته داشته باشه دلسرد بشه. مسایلی که تو گفتی و یاد آوری کردی درصد ناچیزی از حقایقی بود که مونا بهم گفت. اگر با گفتن این مسایل خواستی خوش خدمتی خودتو بهم  نشون بدی  خیلی ممنونم از اینهمه بذل توجه اما اگر صرفاً برای غرایض شخصی بوده برات متاسفم  چون این ماجراها رو من کامل و سلیس و بدون سانسور از زبون صاحب این اتفاقات شنیدم.من نه از کسری نه از شخصیتهای دیگه ای که مونا برای من نام برد دلخور نیستم و  اکیداَ کدورت و عداوتی باهاشون ندارم چون نه دیدمشون و نه باهاشون برخوردی داشتم.هر کس به اقتضای شرایطی که براش پیش میاد تصمیماتی میگیره.شاید اگر منم شرایط کسری و دیگران رو داشتم همون تصمیمی رو میگرفتم که توی اون موقعیت زمانی گرفتن. وبلاگ کسری  و حتی کامنتهای وبلاگ کسری رو هم خوندم و تا مدتها خبر نداشتم مونا وبلاگ مینویسه.

از مونا خواستم فقط به اسمم اکتفا کنه وهویتم رو پنهون کنه چون پیش بینیه اتفاقاتی از این دست رو میکردم و میدونستم روزی کسی پیدا میشه که بخواد حرفایی رو بزنه که ریشه درتناقضات شخصیتیش داره، فکر میکنم دیگه وقش شده باشه تا منو بیشتر از یه اسم بشناسی و این مورد رو میسپرم به صاحب وبلاگ تا هر وقت صلاح دونست منو کامل معرفی کنه. صحبتهای تو برای من جالب نبود.اگر زیاد حرفای تو رو جدی نمیگیرم حمل بر جسارت نکن و اینو بگذار به حساب قصور من در نفهمیدن ادبیات خاص تو. اگر توی کامنتهای قبل حرفی رو زدم که با عادات و خصوصیاتم سنخیتی نداشت تنها بخاطر این بود که بدونی این هنر رو دارم که با هرشخصیتی ، با ادبیات خاص خودش حرف بزنم.ولی در مود تو هیچی برای گفتن ندارم.

باز هم رسماً اعلام میکنم که گذشته مونا هر چی بوده برای من روشنه و نیازی به بازگو کردنش  نیست  و همونقدری که به طلوع آفتاب صبح فردا ایمان دارم به صداقت مونا هم ایمان دارم.

این آخرین حرفای من بود برای شما که خودتو به اسم غریبه معرفی کردی و من بعد از این جز سکوت چیزی برای شما ندارم.

وسیع باش...

                      امیر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به خواست امیر تائیدیه ی مطالب رو برداشتم

 

فکر میکنم تو این چند روز به قدر کافی در باره ی این موضوع بحث شده

 

نه من نه امیر دیگه جوابی به این حرفها نخواهیم داد

 

چون هر دو معتقدیم ارزش ارتباطمون و مهم تر از اون

 

اعتمادمون بالاتر از این حرفهاست

 

نظرات بازه

 

هرکی هرچی دل تنگش میخواد بگه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت 14:0  توسط منا  | 

۲-۳ روزه که ۲-۳ نفر خاص ثابت کردن که لیاقت این رو ندارن که بتونن نظراتشون رو

ازادانه بیان کنن

اگه انتقادی به من دارید هر چقدر که تند و تیزه بیان کنید

همونجوری که قبلا خیلی ها این کارو کردن و من فقط خوندم و از کنارش رد شدم

بدون ااینکه حتی یه "واو" ازش کم کنم 

 اما لطفا اب زیر کاه بازی در نیارید

چون از نظر خودتون خیلی زرنگید ولی از نظر دیگران..........

هیچی مثل تاییدیه گذاشتن در وبلاگ نویسی منو ازار نمیده

اما یه مدتی میخوام امتحانش کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 21:15  توسط منا 

انقدر دوست دارم که انقدر پررو تشریف دارم

نه این که اون هفته خیلی شجاعانه با قضیه ی تله کابین برخورد کردم

این هفته هم جمعه باز رفتیم دربند و بازم سوار این بی صاحاب شدیم

منتها فرقش این بود که هرچی  خودمونو پاره پوره کردیم که

 ساناز تو با حامد(اق داداش اقامون) بشین بذار من با امیر برم

گفت الّا و بلّا که نه نه نه!

من جز منا با هیچکس نمیشینم

خلاصه منم که شجاع و نترس و اینااااااااااااا با اون دستای یخ کرده و قلبی که

داشت تالاپ تولوپ میکوبید شدم تکیه گاه این ساناز

کدوم ساناز؟

همونی که از وقتی سوار شدیم تا وقتی پیاده شدیم

۲۰ بار گفت منا مطمئنی این ضامنو درست انداختی؟

یهو نیفتیم

یهو پرت نشیم

یهو نمیریم

چرا این مَرده پاشو اویزون کرده تکون میده؟

نکنه اون بیفته؟

نکنه ما بیفتیم؟

نکنه برقا قطع شه این وسط بمونیم؟(وا! راستی مگه اینا با جریان برق کار میکنن؟)

چرا این صندلیه هی تاب میخوره؟

چرا این صندلیا خالین؟

نکنه ادماش افتادن پایین؟

چرا این دختره میخنده؟

نکنه به ما میخنده؟

نکنه قیافمون تابلوئه که ترسیدیم

خلاصه اقا انقدر گفت که دیگه چیزی نمونده بود پرتش کنم پایین

خلاصه به خیر و خوشی پیاده شدیم و رفتیم نشستیم یه جا

بعدشم من و حامد تا تونستیم تو سر و کله ی هم زدیم

خدایی خیلی مزه داد

اصولا اذیت کردن برادر اقامون خیلی بیشتر از اذیت کردن اقامون میچسبه

مخصوصا که برادره سرتق هم باشه

حتما امتحانش کنید

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نوشـــــــــــــــــــــــــــــــــت

۱ـ ۵شنبه رفتیم درکه خیلی خوب بود

۲ـ اون عکس خوخشله که اون گوشه گذاشتم مدیونی اگه فک کنی من و اقامونیم

اصلند اصلندشم ما نیستیم اونا دوقولوی ما هستن اصلندشم دیروز این عکسه رو

حامد ازمون نگرفت (آی کیو   ctrl +f5 بزن تا ببینیش)

۳ـ دختری که یه زمانی کنکور زبان قبول شد چرا الان اسم درس زبان میاد استرس میگیره؟

ای خدا این امتحان زبان رو به خیر و خوشی بگذرون خواهش میکنم

۴ـ خیلی خرسندم که امسال قراره امنیت واسه نوامیس زیاد شه

ای خدا میگه انقدر از ارشاد استقبال شده ۲ برابرشون کردیم

واقعا استقبال شده یا اینا معنی استقبالو نمیدونن؟

۵ـ دیروز امیر هی لبخندای مهربون میزد بعدش میگفت به نظرت

 الان شبیه شهدا نشدم؟

ولی خداییم شبیه شده بودااااااااااااااا

۶ـ از ۲۱ ام امتحانام شروع میشه شاید دیگه اینجا خیلی اپ نشه

انقدر درسام قر و قاطی شده که میخوام بشینم زار زار گریه کنم

پنج شنبه ی بعد هم احتمالا اخرین ۵ شنبه ایه که من و امیر همو

 میبینیم تا وقتی امتحانای هردومون تموم شه البته اون تمام غصه ش

 اینه که درس ۳ واحدی رو نشه ۱۹.۵

من تمام غصه م اینه که درس ۳ واحدی رو پاس کنم

 میبینید ما چقدر شبیه همیم؟

به افتخارمون کف بزنید

۷ـ نظر من و امیر اینه که امسال تولدم رو کنار دوستای خودم و امیر

دربند بگیرم اما حامد معتقده کار مزخرفیه

هنوز تصمیممون قطعی نشده

۸ـ اگه چیزای دیگه به ذهنم رسید اضافه میکنم

فعلندش بایتون باشه

پی نوشت خیلی مهم

اقامون صبح فرمودن اینایی که تو دربنده اسم درستش تلی سیژه

دیگه حسش نیست همه رو درست کنم

خودتون تله کابینای مطلبو تلی سیژ بخونید

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 14:2  توسط منا  | 

۳ شنبه شاد و خوشحال پا شدیم رفتیم مترو که بریم پیش اقامون

دیدم وا؟

ارشادیا ماشیناشون دم مترو هست ولی خودشون نیستن

بعدش شاد و خوشحال تر رفتیم تو یهو دیدیم مثل مور و ملخ ریختن توی مترو

خلاصه یه کمی خودمونو جمع و جور کردیم و رفتیم

بعدش برگشتنی هم که اقامون بود باز با هزار تا مکافات پیچوندیمشون و

اومدیم تو خود خیابون یهو جلوی من بدبختو گرفتن

که خانم طرح مانتوی زیر زانو ۲ ساله داره اجرا میشه شما چرا مانتوت

بالای زانو هستش ایا؟

منم خیلی شاد و خوشحال و با لبخندی دلنشین

گفتم بله درسته

بعدش اون خواهر مهربونه گفت پس لطفا دیگه نپوشینش

منم فقط گفتم بله !!!!!

و این لبخندا در حالی بود که هرچی حرفای دلنشین بلد بودم

تو دلم  گفتم

خب بابا من مانتوی بلند دوست ندارم دلم نمیخواد عین مامان بزرگای

عهد قرقره میرزا لباس بپوشم

خدایی دیدین مانتو جدیدا چقدر تهوع اورن؟

همونایی که همشون سبز و کلوشن و بلندن

خب اگه منو به قطعات مساوی هم تقسیم کنن

 هیچ وقت مانتوی گشاد بلند اونجوری نمیپوشم

ای خدا من چه نذر و نیازی به درگاهت بکنم که نسل این چندشا رو از زمین برداری؟

(البته منظورم مانتو چندشا بوداااااااا)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 14:42  توسط منا 

هم ۵شنبه هم دیروز کلی صفا کردیم

۵شنبه که ساعت ۱۰ رفتیم واسه امیر خرید کردیم یه کفش و یه پیرهن خریدیم

بعدش رفتیم فرحزاد

انقدر خوش گذشت که نمیدونی چقدر که؟

اما اصل کاری دیروز بود که من و امیر و ساناز و سعید(دوست امیر) رفتیم دربند

بعدش منی که ارتفاع میبینم غش میکنم سوار تله کابین شدم

اونم چی؟

تله کابینای بی در و پیکر در بند که هیچ حفاظی هم نداره

فک کن یه صندلی که وقتی بهت میرسه باید بپری روش با یه ضامن در پیت

که تا بخوای درستش کنی نصف راهو رو هوا رفتی

من که رسما به چیز خوردن افتادم

اونوقت این اقای ما اولش میگفت منا تو با ساناز بشین

من و سعید با هم میایم

زشته اولین بار این دو تا کنار هم بشینن

زکی اقای مارو نگا من اگه تو اون لحظات امیر کنارم نبود 

 خیلی جدی و بی شوخی مرده بودم

اون وقت میخواست منو کنار سانازی بشونه که خودش تقریبا جسدش رسیده بود اون ور

من که از اون اول تا اخر محکم بازوی امیرو گرفتم چشامم

 بستم کلمم گذاشتم رو سینش که نبینم چی میشه

اما صدای جیغای سانازو از پشت میشنیدم که هی جیغ میزد

هی منو صدا میزد

بعدش فک کنننننننننننننننننننننننننن

من دارم از ترس سقط میشم

صندلی جلویی یه دختر پسر بودن داشتن از هم ل------------ب میگرفتن

نه خدایی فک کن واقعا  چقدر زمان برای بعضی ها اهمیت داره

حتی یه ثانیه رو هم برای این اهداف مهم و حیاتی از دست نمیدن

همینا هستن که اخرش انیشتین میشن دیگه

اهان اینم بگم از خنده ولو شین

من و ساناز دیروز با کفشای پاشنه بلند کوه نوردی کردیم

واقعا به افتخار این دو گل نو شکفته کف مرتب بزنید

خب ما چه میدونستیم میخوایم  بریم اونجا و کوه نوردی کنیم

طفلی این دو تا پدرشون در اومد تا ما رو سالم ببرن بالا و سالم بیارن پایین

*******************

احساس میکنم روزهام داره به پوچی میگذره

به جز لحظاتی که امیر کنارمه بقیش مفت نمی ارزه

با این که تقریبا هفته ای یه کتابو دارم تموم میکنم و جز یکی از درسا خیالم از بابت بقیشون

راحته ولی یه دلهره ی بدی دارم

احساس میکنم هیچی جور نیست

ولی وقتی دقت میکنم میبینم هیچ کم و کسری ندارم

خدایا نمیخوام نا شکری کنم

نمیدونم چرا از هیچی راضی نیستم

الان به شدت نیاز دارم یکی بشینه کنارم

بغلم کنه

هی ناز و نوازشم کنه

همون کاری که همیشه موقع دلتنگیهام میکنه و شاید خودشم نمیدونه چقدر  ارومم میکنه

اسمشم امیر باشه

همچین که میره من میشم مثل یه ادم سر کنده

ولی وقتی هست همه ی چیزای قشنگ دنیا هم هست

بارها یه چیزی رو تجربه کرده بودم ولی برام درس نمیشد

بارها و بارها بهم ثابت شده بود وقتی خدا یه چیزی رو ازم میگیره

مطمئنا یه چیز بهتر برام در نظر داره

ولی کیه که اینا رو بفهمه

وقتی فکر میکنم میبینم خدا چه جوری تونسته این همه مهربونی رو تو وجود این بشر بذاره

نمیگم اختلاف سلیقه نیست

نمیگم گاهی یه دلگیری های کوچولو بینمون نیست

ولی انقدر زود گذرن که کلا" تو خاطره های قشنگمون گم میشن

بودن امیر به اضافه ی گرمای دستاش به اضافه ی بوی عطر مست کننده ش برام

تداعی کننده ی یه خوشبختی بزرگه

خدایا این بار دیگه این خوشبختی رو از هیچ کدوممون نگیر

این دعا رو همیشه امیر میگه منم یاد گرفت

******************

دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه بنویسم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت 14:46  توسط منا  |