امروز به سرمون زد رفتیم بهشت زهرا!
البته اولش به نیت قطعه ی هنرمندان رفتیم اما من یهو دلم هوای بابابزرگمو کرد
پاشدیم رفتیم قطعه ی ۲۴۰ یه ۴۵ دقیقه ای من باهاش حرف زدم و
اشک ریختم و کلی یاد خاطراتش رو واسه خودم زنده کردم
چه میدونم والا
ما هم یه چیزیمون میشه دیگه اما روز متفاوتی بود
*************************
کار دومم رو از دست دادم اونم به خاطر این قانون جدیدی که تصویب شده
هرچی فکر میکنم میبینم دیگه محاله کار به این خوبی با این شرایط
ایده ال گیرم بیاد
۳ روز تمام انقدر اشک ریختم و هق هق کردم به جای چشم ۲ تا گردوی قرمز
رو صورتم بود
الانم سعی میکنم بهش فکر نکنم اما همچین که یادم میفته یه بغض وحشتناک
راه گلوم رو میبنده
************************
امتحاناتم ۴۵ روز دیگه شروع میشه
اما هنوز هیچ کتابی رو شروع نکردم
خیلی از درس خوندن متنفر شدم الان فقط به خاطر مامی دارم میخونم
اما وقتی برم سر خونه زندگی خودم دیگه ادامه نمیدم
برام مهم نیست کی ناراحت میشه کی خوشحال
مهم اینه که من اگه قرار باشه درسمو تا اخر بخونم یعنی از کار خبری نخواهد بود
من دلم میخواد کار کنم نه اینکه بشینم اینهمه سال درس بخونم
اخرش که مدرک گرفتم پول نداشته باشم که یه دفتر مشاوره یا مطب روانشناسی بزنم
الان ۱۰ روزه که دارم بازاریابی میکنم اما هنوز قراردادی ننوشتم
۱۰۰ نفر قول دادن اما ازشون خبری نیست ای خدا دارم دیوونه میشم
برم تا غرغرام همتونو مثل خودم دیوونه نکرده
