تبليغاتX
من و دل

من و دل

از اونجایی که من و متین هیچ کجایی نرفته ای رو در تهران نداریم

امروز به سرمون زد رفتیم بهشت زهرا!

البته اولش به نیت قطعه ی هنرمندان رفتیم اما من یهو دلم هوای بابابزرگمو کرد

پاشدیم رفتیم قطعه ی ۲۴۰ یه ۴۵ دقیقه ای من باهاش حرف زدم و

اشک ریختم و کلی یاد خاطراتش رو واسه خودم زنده کردم

چه میدونم والا

ما هم یه چیزیمون میشه دیگه اما روز متفاوتی بود

*************************

کار دومم رو از دست دادم اونم به خاطر این قانون جدیدی که تصویب شده

هرچی فکر میکنم میبینم دیگه محاله کار به این خوبی  با این شرایط

ایده ال گیرم بیاد

۳ روز تمام انقدر اشک ریختم و هق هق کردم به جای چشم ۲ تا گردوی قرمز

رو صورتم بود

الانم سعی میکنم بهش فکر نکنم اما همچین که یادم میفته یه بغض وحشتناک

راه گلوم رو میبنده

************************

امتحاناتم ۴۵ روز دیگه شروع میشه

اما هنوز هیچ کتابی رو شروع نکردم

خیلی از درس خوندن متنفر شدم الان فقط به خاطر مامی دارم میخونم

اما وقتی برم سر خونه زندگی خودم دیگه ادامه نمیدم

برام مهم نیست کی ناراحت میشه کی خوشحال

مهم اینه که من اگه قرار باشه درسمو تا اخر بخونم یعنی از کار خبری نخواهد بود

من دلم میخواد کار کنم نه اینکه بشینم اینهمه سال درس بخونم

اخرش که مدرک گرفتم پول نداشته باشم که یه دفتر مشاوره یا مطب روانشناسی بزنم

الان ۱۰ روزه که دارم بازاریابی میکنم اما هنوز قراردادی ننوشتم

۱۰۰ نفر قول دادن اما ازشون خبری نیست ای خدا دارم دیوونه میشم

برم تا غرغرام همتونو مثل خودم دیوونه نکرده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 22:1  توسط منا 

نه به اون موقع ها که صب تا شب تو خونه یا خواب بودم یا میخوردم

نه به الان که قراره یه مدت ۲ جا کار کنم البته قرار داد اولی که تموم شه

 شاید دیگه تمدید نکنم البته بستگی به شرایط مالی و قراردادهام داره

فردا باید برای دومی برم مصاحبه احتمال زیاد این یکی هم جور میشه

اما به به به به که قراره جیبام پر پول شه

اگه همه چی طبق محاسبات من پیش بره(این اگه خیلی مهمه ها)

دست پایین ماهی ۶۰۰-۷۰۰ توی جیب مبارک میره

اگر هم نره که خب نشده چیزی رو از دست ندادم

فقط یه سابقه کاری خیلی خوب و معتبر واسه خورم جور کردم

امروز اولین روز کاریه من بود داشتم از استرس پرپر میزدم

باید میرفتم برای بازاریابی اما اعتماد به نفسم بدجوری افت کرده بود

اما خدا رو شکر متین تنهام نذاشت و باهام اومد

با این که داخل مغازه ها باهام نمیومد و دم در منتظرم میموند

اما همین که میدونستم چند متر اون ور تر میتن منتظرمه کلی اعتماد به نفسم بالا

رفت و قول یه قرار داد خوب رو هم گرفتم

قرار شد یکی از غولهای صوتی تصویری جمهوری واسه خودش و چند تا

نمایندگیاش و حتی دوستانش  باهام قرارداد ببنده

اگه بشه که واسه روز اول کاری یه رکورد محسوب میشه

خدایا کمکم کن که سربلند بشم

*************************************

یه مدت به دلایل شخصی نظرات رو میبندم

نیازی نمیبینم که دلیلش رو بگم اما

خودم حس میکنم اینجوری به زندگیم یه کمک بزرگ کردم

*************************************

اونایی که شغلشون مرتبط با این سایت هست (از هر کجای ایران)

یه خبری به من بدن پشیمون نمیشن

http://www.decorationbank.com/

 نظرات ۲-۳ تا پست پایین رو واسه این افراد باز میذارم

اگر مایل بودید اطلاعات کامل رو براتون به صورت کامنت یا ایمیل میذارم

************************************

خیلی از فروشنده ها  امروز به دید تمسخر به حرفام و کار من نگاه کردن

خیلی دوست دارم وقتی با ۳-۴ تا از بزرگای این حرفه بتونم قرار داد ببندم

و خبرش توی صنف اینا بپیچه حالشونو و قیافشونو ببینم

اونا به من و حرفام خندیدن اما من قدرتمو بیشتر میکنم

مهم نیست موفق بشم یا نه

مهم اینه که پیش خودم شرمنده نشم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 18:21  توسط منا 

۲۸ سال پیش روز ۱۰ فروردین اونی به دنیا اومد که زندگی منو پر از رنگ و شادی کرد

متین خوبم تولدت مبارک

*******************

سفر خوبی بود

تجربه های جدیدی داشتم

اولیش اسب سواری بود که همیشه ازش وحشت داشتم

اما تجربه ش کردم اونم با یه اسب وحشی!

دومیش ساعتها کنار یه سگ نشستن که خوشبختانه ترسم از سگ هم ریخت

چون این نلی خانم ما(سگ پسرخالم) به شدت تو دل برو بود و

 تمام طول سفر توی بغل من بود و چون که باردار هم بود نیاز به محبت داشت و

کلی هم ماساژش دادیم و شد یه موجود عزیز که الان دلم داره واسه

دیدنش ضعف میره

از متین هم اجازه گرفتم که هر وقت رفتیم سر خونه زندگیمون یکی

 از توله های سال دیگشو ما بگیریم و بزرگ کنیم

نژادشم نمیدونم اشپیتز بود یا اشفیتز

اما هرچی بود خیلی نفس بود

مخصوصا که هروقت میگفتی دست بده اون دستای جیگرشو میذاشت کف دستات

هروقتم دانیال(پسر خالم) میگفت نلی حق با کیه؟

 اون  دستای کوچولوشو میگرفت سمت دانیال

اما ما خودمونو میکشتیم چش سفید یه بار نمیگفت حق با مائه

********************

 قدر یانگوم ۵۰ قسمتی رو ندونستیم گیر این جومونگ ۹۰ قسمتی افتادیم

مادددددددرررررررر جان

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/10ساعت 13:0  توسط منا