مگر این که متین صبح زود بخواد بره مثل فردا که اون ۷ میره من هشت و نیم
به جای ۲ هفته ازمایشی ۱۰ روز ازمایشی بود و امروز بهم گفتن مدارکم رو تکمیل کنم
تا بهم کارت بدن
خدا رو شکر
***
دههههههههههههه
مگه نمیگم ازم نرم افزار بخرین
باید حتما زورتون کنم تا ازم خرید کنید؟!![]()
حالا نرم افزار کودک هم نشد عب نداره
مال گنده ها رو بخرید:)
***
به یادم نمیاد توی این ۵ ترم حتی یه بار بدون سوهان روح ما انتخاب واحد کرده باشیم
اه اه اه
نکبتا!
***
حرف زیاد دارم ولی به خدا خیلی خسته م
دستام حس نوشتن نداره
اگه به خاطر سریال ویکتوریا نبود شبا ۱۰ میخوابیدم
اما چون تکرار این سریاله ۱۲ شب تا ۱ شبه
از کمبود خواب دارم میمیرم
اما از هرچی بگذرم از این یکی نمیگذرم
جسور و زیبا که دیگه از دستم رفت چون تکرارش ۱ تا ۲ شبه
اما این یکی رو عمرا از دس بدم:)
پی نوشت:
یه شعاری روز قدس شنیدم از خنده له شدم
نمیدونم شنیدینش یا نه
همون رفتگر و اینا.......![]()
واقعا باید دهن این مردم رو طلا گرفت
پنیر له میکنن رو نون انقدر که این ۲ روز کاری من گوشی تو دستم بوده
هی این ور اون ور زنگیدم
من تازه امروز فهمیدم که سمت من اونجا چیه:)
" مسئول فروش نرم افزار کودکان"
اوهوکی چه غلطا!!!
*****
از اونجایی که رئیس شرکت همه جای شرکت دوربین کار گذشته (به جز توالت)
همچین که میره بیرون من میپرم میرم اتاق بغلی پیش متین
انقده میچسبه
البته اونم همینه، منتها اون کاری به دوربینا نداره
هروقت دلش میخواد میاد تو اتاق ما:)
*****
خیلی از خدا خواستم که کارم اینجا درست پیش بره
الان مسئول فروشای با سابقه اونجا میلیون میلیون درامد دارن
خدا کنه منم یه روزی به اونجا برسم
*****
هر کی هر نوع نرم افزاری خواست در خدمتم
چند هزار نوع نرم افزار میفروشیم اونجا
تضمینشم میکنم ۱۰۰٪ با بهترین و بی نظیر ترین کیفیت
یه چیزایی یافت میشه اینجا که عقل جن هم بهش نمیرسه:)
*****
امروز عصر داشتم ادرس مشتری هایی که فردا باید براشون بورشور(بروشور) پست
کنم رو تایپ میکردم
بعدش داشتم فکر میکردم این ادرس که تموم شد تا اینجاشو سیو کنم
که یهو برق رفت
یعنیااا الهی بخشکی شانس
نذاشت فکرم جوهرش خشک شه بعد بره
*****
امروز من دیدم یکی از خانما موقع جواب دادن تل هی رنگ و وارنگ شد بعدشم
از خنده ترکید نگو مشتری بهش زنگ زده گفته نرم افزار زندگینامه فلانی رو هم دارید؟![]()
*****
امروز که برق رفت یکی از دخترای شرکت زنگ زده سازمان برق
میگه اقا برقمون کی میاد؟
طرف گفته یکی ۲ ساعت دیگه
اینم یهو برگشت گفت پس ما میتونیم بریم خونمون؟
اقا برقیه هم گفته بله شما دیگه برید
یعنی فک کن!!!!
اجازه ورود خروجمون افتاده دست سازمان برق
*****
صبح معمولا ۸ از خونه میرم شب هم نزدیکای ۹ میرسم خونه
خیلی خستم
زیاد وقت سر زدن ندارم اما هر شب اونایی رو که دوس دارم چک میکنم وبلاگاشونو
*****
محیط کارم رو خیلی دوس دارم
از ابدارچی شرکت که همه عمو طلوعی صداش میکنن تا مسئول انبار تا رئیس شرکت
همه با هم خوبن هیچی غرور یا بدجنسی پیدا نمیشه اون طرفا
مخصوصا اون بغل مغلا که یه اقایی به نام اقای مهرسا هست اون دیگه از همه بهتره:)
*****
فیلم حنا مخم****لباف بی نظیر بود
تو قلبم داشتم ضجه میزدم اما در ظاهر فقط تماشا کردم
خاطرات اون چند روز شادی دوباره اومد پیش چشمم
خدایا چقدر بعضی شادیها زود گذرن
کاش ۲باره برش گردونی بهمون
تو که میدونی اون چند میلیون ادم شادترین لحظاتشون رو توی اون چند هفته تجربه کردن
چطور دلت اومد ازمون بگیریش؟
حتی به یکی از سلولهای وجودم بخوره وگرنه خوابم نمیبره)
احساس میکنم یکی توی اتاقم هست
این احساس کاملا واقعیه
چند شب پیش کاملا بیدار بودم حدود ۴:۳۰ صبح بود و تازه رفته بودم رو تختم تا بخوابم
چند دقیقه که چشمامو گذاشتم رو هم یهو یکی پتوم رو تکون داد
چند دقیقه بعد که سعی کردم این قضیه رو واسه خودم حلاجی کنم
و چشمام بسته بود یهو یکی دم گوشم بشکن زد
به خدا دقیقا صدای بشکن بود و اینبار یه متر پریدم هوا
یا شب هایی که صدایی هم نباشه کاملا وجود یه نفرو توی اتاق حس میکنم
جالبه اونجوری که خودم همیشه فکر میکردم از این موقعیت نمیترسم
یه دلهره ای میاد تو وجودم ولی قابل کنترله
جالبتر از همه این که دیروز مامی بهم میگه چرا شلوارکاتو گذاشتی توی دراور
اتاق ما؟؟؟؟
من با دهن باز فقط به این فکر کردم که خودم با دست خودم توی کشوی میز توالتم
گذاشته بودم اینا رو
*****
پریشب اومدم مثل یه انسان متمدن و با شعور سر موقع بخوابم
ساعت نزدیکای ۱۲ رفتم رو تختم
اما از اونجایی که اصلا بویی از تمدن و اینا نبردم
نیم ساعت بعد وسط سالن نشسته بودم داشتم تکرار جسور و زیبا رو میدیم
مامان هم که قربونش برم همین ارثیه بی خوابی رو فقط به من داده
اونم نشسته بود جدول حل میکرد
بعدش ۲ ساعت بعد ۲ تایی نشستیم خربزه خوردیم
این مراسم خربزه خورون دقیقا راس ساعت ۳ نصفه شب بود:)
*****
از شنبه میرم سر کار
اونم ور دل متین :)
یه مدتی اونجا می مونم ببینم از پسش بر میام یا نه
*****
هیچ جوری ساعت خوابم تنظیم نمیشه
نمیدونم از شنبه که باید ۷:۳۰ صب از خونه برم بیرون چه جوری
باید بیدار شم
*****
خب وقتی سوژه تخیلی کم دارن مگه مجبورن یه سریال احمقانه مثل این خورشید
بسازن؟ خاک بر سرتون با این سطح فیلم و سریالاتون
خودتون باعث میشید ادم انقدر رک بهتون دری وری بگه
بازی با شعور مخاطب هم حد و اندازه داره
*****
این ۳-۴ روز فقط واسه این جوجه دعا کردم
هر وقت چشمامو بستم و خواستم یه دعایی بکنم یهو لبخند خوردنیش
اومد جلو چشمم از ته دل فقط سلامتیش رو خواستم
*****
خیلی ساله که مامان و بابا عادتم دادن در هر شرایطی راست بگم
حتی اگه زیاد به نفعم نباشه
یه وقتایی شاید یه دروغایی بگم
اما ۹۰٪ مواقع حرف راست از دهنم بیرون میاد
اینجوری عادت کردم
اما یه دوستی بهم گفت صداقت بیش از حدم حالشو بد میکنه
واقعا اینجوریم؟
*****
نمیدونم چرا شبای قدر پارسال و امسال برام حال و هوای ۲ سال پیشو نداره
امشب (یعنی در اصل دیشب) که جوشن کبیر رو خوندم اخراش برام خسته کننده شد
حالا نه که هیچ حاجتی ندارم و همه چی امن و امانه هی خودمو .... میکنم و
زود خسته میشم از دعا خوندن
خاک بر سرم
فقط دعا کنید
همین!
صمیم یه ختم قران حزب به حزب برای سلامتی این جوجه گذاشته
شرکت برای عموم ازاد است!
مامان از این مجری چشم سبزش (احسان نمیدونم چی چی ) به حد اعلا بدش میاد
اما من بدم نمیومد
نه این که خوشم بیاد اما نسبت بهش خنثی بودم
امسال روز اول ماه رمضون تی وی رو روشن کردم و گفتم ببینم تو این چند وقته
که تحریمش کردم و روشنش نمیکنم کی اومده و کی رفته و از این چیزا
وقتی ماه عسل شروع شد همون اول بسم الله این مجریه یه چیزی
به عنوان تعریف از فلانی گفت که شد خار چشم و تی وی رو خاموش کردم و چند تا
از اون ابدارها هم حوالش کردم
نون به نرخ روز خور پاچه خوار
***
الان ترجیح میدم به جای دیدن جنگولک بازی و فیلم بازی کردنای تابلوئه
این احسان، سریال مورد علاقه م در فارسی ۱ (جسور و زیبا) رو تماشا کنم
***
سریال ویکتوریا رو هم دوس دارم
اما اول جسور و زیبا بعد اون:)
***
از روزی که گفتم متین بهم نگه هلو طلاق میگیرم
بچه م روزی ۲۰-۳۰ بار این واژه رو تکرار میکنه
این یه کار مثبت رو باید تو پرونده فلانی ثبت کرد:)
***
چقدر زود داره میگذره
باورم نمیشه ۶ ماه از سال گذشته
خدایا چقدر عجله داری واسه گذروندن زمان
یه کم یواش تر قربونت برم
کلی کار نکرده داریم ما اخه!
***
۳ روز پیش یه نینی کوچولو وارد فامیل شد
اسمش یا میشه ایلیا یا کسری
دختر عمش جیگرشو بخوره انقد کوچولوئه
***
از سال ۷۹ تا ۸۴ هیچ بچه ای در خانواده و فامیل ما متولد نشد
اما از خرداد ۸۴ تا شهریور ۸۸، ۵ تا بچه به دنیا اومد
۲ تا برادر زاده های من و ۳ تا پسر دایی از ۲ تا دایی مختلف:)
حالا فک کن وقتی جمع اینا جمع باشه واقعا چه صحنه های زیبا
و پر از ارامشی نصیب ما میشه:)
انقدر ارامشش زیاده که بعد از این جور گرد همایی ها
من تا یه هفته باید قرصای سر درد بخورم و چشمام دو دو میزنه از ارامش زیاد
***
خدایی الان نپرسی این نی نی کوچولوئه کیه من میشه ها
یه کم دقت کنی میفهمی که من دختر عمه برادر زاده هام نمیشم
***
تا شنبه تو کیف پولم ۲ تومن بیشتر نمونده بودا
الان یهو شد ۸۰ تومن
اینجوریاس دیگه
خدایی هم از حسابم هیچی برداشت نکردم
همش لطف مامان بابا بود
بعدش فکر کردم من که هفته ای ۸۰ تومن درامد دارم
چه مرضیه برم سر کار؟؟؟![]()
***
چند روز پیش برای یکی یه ایمیل زدم و بهش گفتم چقدر انسان منفوری شده
که دوباره میخواد از پاییز برنامه سازی رو توی تی وی شروع کنه
بیشتر از اینا روش حساب باز میکردم
بهش گفتم تمام زحماتی که این ۱۰-۱۵ سال کشید که محبوب شه
دود شد رفت هوا
مانتویی هم که روش پوشیدم دقیقا یه وجب بالای زانو بود و کلا نپوشیدنش
فرقی با پوشیدنش نداشت:)))
حالا بماند اژانسی که اومد دنبال من و مامی رفت سر کوچه واستاد و
ما هم تا اومدیم با اون تیپ فوق اسلامیمون از در کوچه بیایم بیرون همسایه
بالایی که چادری و فک میکنم طرفدار فلانی هم بود اومد بیرون
و ما با چشم خودمون دیدیم که چشاش داره قلپی میپره بیرون از تعجب
واسه همینم گازشو گرفتیم و رفتیم چپیدیم تو ماشین
بعدم که رسیدیم تو سالن تو همون پله ها مانتومون رو دراوردیم
و اومدیم از قسمت اقایون رد بشیم که برسیم به قسمت خانما!
که یهو دیدیم یکی از اون خانمای مسئول اونجا پرید جلو ما که خانم
مانتوت رو بپوش واسه ما مسئولیت داره
منم مانتوم رو پوشیدم ۲ باره بعد دیدم خانمه سر تا پای منو نیگا میکنه
میگه خب این الان چه فرق کرد با قبل؟؟؟![]()
بهش گفتم خب من یه چیزی میدونم که نپوشیدمش دیگه
خلاصه رفتیم تو و شب که همه بیرون سالن واستاده بودن تا
عروس داماد بیان و بریم تو همون باغی !!!! که گرفته بودن واسه
اخر مجلس باز ما با پرروئی با همون لباس مذکور رفتیم وسط خیابون
واستادیم و دیدیم چشای بابائه یه لحظه گرد شد و بعدم سری تکون داد
و یه کمی هم متعجب شد که این دختر چرا انقد کله شقه که این جوری
وامیسته وسط خیابون
البته ما اونجا صحنه های فجیع تر از خودمون رو هم دیدیم
که دختره دامنش مدل ماهی بود پشتش بلند بود جلوش کلا هیچی نبود از کوتاهی
بعد هویجوری اومده بود مثل ما واستاده بود وسط خیابون:)
******
شنبه که فردای تولدم بود یهو هوس کردم واسه متین هم از کیک
تولدم ببرم بعد که بهش میگم، میگه نمیشه به جای کیک روی
لواشک شمع بذاری از اون برام بیاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من از دست این مرد چی کار کنم که خوره ی لواشک و اب انار و چیز میزای ترشه؟
دقیقا هر وقت میریم بیرون بیشتر وقتمون رو توی این بقالی ها میگذرونیم
در حالی که هی این جمله از دهنمون میاد بیرون:
اقا این ترش تره یا اون؟
حالا اون ترش تره یا این؟![]()
******
هنوز از اون تهمت حسادت که بهم زدن ناراحتم
اما امان از ۶ ماه دوم
مثل سیریش میچسبه به ادمو نمیگذره
من از پاییز و زمستون ایران متنفرم
شاید اگه جایی غیر اینجا بودم برام قابل تحمل بود
نمیدونم چرا این فکرو میکنم
تازگیها دیگه به اینجا دلبستگی ندارم
یه زمانی فکر میکردم هیچ کجا نمیتونم به جز اینجا زندگی کنم
حتی یادمه یه بار که بچه تر بودم مامان بابا یه حرفایی میزدن
که منو بفرستن کانادا پیش یکی از فامیلای البته نه چندان درجه ۱
اما من انقدر وحشت کرده بودم که این فکر تو نطفه خفه شد
و در حد چند تا جمله باقی موند و فراموش شد
تا این چند روز که یهو ۲ دستی زدم تو سرم که خاک بر سر بی لیاقتت که
میتونستی الان یه جای دیگه دنیا زندگی کنی و این همه تو کشور خودت حقارت نکشی
هرچند که اون موقع در حد حرف بود اما اگه من جک و جوات بازی در نمیاوردم
و پشتشو میگرفتم الان انقدر حسرت نمیخوردم
الان تنها چیزی که باعث میشه حسرت افکار احمقانه ی
دوران بچگیم دیوونم نکنه وجود متینه
این که با فراموش شدن اون قضیه من بعد سالها تونستم کسی رو
پیدا کنم که حالا دیگه با دنیا عوضش نمیکنم
خدا هر چی رو که از ادم بگیره حتما یه چیز بهتر براش در نظر داره
فقط خدا کنه ۶ ماه اول سال هم برام غیر قابل تحمل نشه
که یهو دیدی دست متینو گرفتم و رفتیم هرجایی غیر از اینجا
حتی اگه افغانستان باشه:)
***
۹ ماه سال حسرت تابستونو میخورم ۳ ماه تابستون حسرت اون ۹ ماهو میخورم
خدایی خیلی مزه میده که ۳ ماه شبا ساعت ۴ صب بخوابی و ظهر ساعت ۱۲ ظهر پاشی
اما خب درس خوندن اون ۹ ماه هم عالمی داره واسه خودش
فعلا دلم واسه درس خوندن تنگ شده
اما خودم که میدونم مثل پارسال دقیقا اولین روزی که کلاسها شروع شد و من کتاب درسی
گرفتم دستم شروع کردم به شمردن معکوش روزهایی که از شر درس خلاص میشم
***
امروز اولین روزه رو گرفتم
سرم یه کمی درد میکنه سر گیجه هم دارم
که اونم به خاطر کم خونی وحشتناکیه که از بچگی داشتم
البته خدا رو شکر به مراحل تالاسمی مینور و ماژور!!! نرسید
اما خب هس دیگه چی کارش کنیم
منم که با قرص خوردن قهرم
شونصد تا بسته قرص اهن دکتر برام نوشته دریغ از یه دونش که بخورم
حالا وختی مجبور شدم برم خون اهدایی بگیرم هزار تا در و مرض هم باهاش اومد تو جونم
ادم میشم
***
خیلی وقته که شبا بی خواب میشم
تا ۳و۴ یا اینجام یا کتاب میخونم یا پای ما****************هوا*******ره م
بیدار شدنمم بستگی به کرم اقاهه داره که کی زنگ بزنه بیدارم کنه
خودم اینجوری دوس ندارم
دلم واسه صبای زود تنگ شده
خیلی وقته ندیدمشون
عادتم به سحری خوردن ندارم
بی سحری میگیرم روزمو واسه همینه که کلهم دیگه پشت گوشمو میبینم
صبح و سحر رو هم میبینم
***
اون واژه خط سوم پاراگراف بالا کَرَم بود
خیلی خنگی اگه کِرم خونده باشیش
مثل بچه کوچولوها که نباید واست زیر و زبر بذارم
خودت به سوادت رجوع کن خب مادر جان
***
من دلم میخواد پیش یه مشاور خوب برم
اساتید خودم با این که کارشون خیلی خوبه اما من اصلا حوصله ندارم تا پیشوا برم
برای مشاوره،
همون ۲ روزی هم که در هفته میرم به قدر کافی اذیت میشم
یه مشاور خوب توی تهران میخوام
این دلهره ای که چند وقت پیش ازش حرف زدم داره زیاد میشه
خیلی سفت و سخت مطابق اون چیزی که خودم توی این ۵ ترم یاد گرفتم سعی کردم جلوش
وایسم وگرنه تا الان از پا انداخته بودم
پیشرویش رو کم کردم اما واسه از بین بردنش هنوز دانشم خیلی خیلی کمه
داره میشه یه جور وسواس ذهنی
مثلا وای به وقتی که به متین زنگ بزنم و دیر جواب بده یا جواب نده
هزارتا فکر بد میاد تو ذهنم که چه اتفاقی براش افتاده که جواب نمیده
یا وقتی که خبر مریضی و مرگ یه نفرو بشنوم
در ظاهر نشون نمیدم و فقط ابراز تاسف میکنم ولی از باطن داغون میشم
من واقعا به کمک یه مشاور نیاز دارم
بعد ماه رمضون حتما باید برم دنبال این کار
***
سر دردم داره شدید میشه
کارد بخوره این شیکم من که وقتی خالیه به همه جا فشار میاره
خب باشه
اول این که هر وقت ما اهنگ ملایم گذاشتیم هی شایعه درست کردن
و اصلا هم توجه نکردن به این که من چند ماه پیش گفتم هر کی شایعه درست کنه خره!
بعدم این که خب حرفایی که پر از امید و عشق و دوس داشتنو ایناس که نمیشه
ملایم گفت
باید مثل این اهنگ هلن شور و حال داشته باشه
بعد ترشم این که من هر اهنگی رو که دوس دارم میذارم یه مدت اینجا تا انقدر گوش
بدم که حالم ازش به هم بخوره
پس به جای غر زدن پاشید یه دستتونو بذارید رو کمر
اون یکی هم دم گوش حالا هی بچرخید و قر بدید
فقط یادتون باشه که هم کمر بچرخه هم خودتون تا میزان جوات مواتیش بره بالا
*******************************
تا چند ماه پیش که بازیهای لیگ قبل بود
یه دونه از بازیهای پرسپولیس رو از دست نمیدادم
اما الان اصلن نمیدونم مربیش کیه بازیکناش کین
کیا رفتن کیا اومدن
انقدر هنوزم فکرم درگیر این قضایای اخیره که حوصله هیچی رو ندارم
هنوز این مصیبت برام عادی نشده
هنوز تو شوکم
هنوز اضطراب دارم هنوز منتظر یه امداد غیبیم
هنوز با دیدن خیلی صحنه ها اشک میریزم
هنوز با دیدن خیلی چهره ها از ته دل نفرین میکنم
و با دیدن بعضی چهره ها از ته دل براشون دعا میکنم
************************************
من به این اعتقاد دارم که خداوند بعضی بنده هاشو انقدر میبره بالا
که دیگران رو مثل یه نقطه کوچیک ببینه وقتی خوب مغرور شد با سر میکوبدشون
زمین و بهشون میفهمونه که در برابر خدا هیچی نیستن
و بعضی از افراد سر به زیرو انقدر میبره پایین تا حسابی بار غرورشون خالی شه
بعد که سبک شدن رها و ازاد میرن بالا و اونوقت همون بالا نگهشون میداره
این قضیه توی زندگی خیلی از ماها اتفاق افتاده
***********************************
هنوز مثل روزای اول اشناییمون وقتی میخوام بیام پیشت دلهره میگیرم
قلبم تند تند میزنه
تو برام هیچ وقت عادی نمیشی
همیشه مثل روزای اول هستی پر از هیجان و دلهره
***********************************
من امروز اولین روز ۲۶ سالگیم رو شروع کردم
دلم میخواد امسالو خوب تموم کنم
۳۶۵ روز وقت دارم تا ۶/۶/۸۹
کم نیست
توی ۳۶۵ روز چه کارها که نمیشه کرد
فقط نمیدونم از کجا شروع کنم
انقدر اشتباه و نقص تو زندگیم هست که نمیدونم کدومش از اون یکی مهم تره
********************************
دلایل بسته بودن نظرات:
۱: از این کامنتای "وب خوبی داری به منم سر بزن " حرصم میگیره
۲: دلم میخواد تند تند اپ کنم وقتی نظرات بازه نا خود اگاه هی دلم میخواد نظر
اون دوستایی که نظرشون برام مهمه رو بدونم
واسه همین هی باید لفتش بدم ببینم کی نظرشون رو بهم میگن
۳: اصن وبلاگ خودمه دوس دارم تیشه بردارم ریششو بزنم
۴:این حرفای صد من یه غاز من نظر میخواد چی کار؟
۵: همینه که هس، میخوای بخواه نمیخوایم مگه دست خودته با پس گردنی میارمت
***********************************
۲ شب پیش تو وبلاگ یه دوستی کامنت گذاشتم
نمیدونم چرا بعضی دوستاش فکر کردن من منظور بدی داشتم
همچین بهم حمله کردن که فکم افتاد رو زمین
بهم گفتن حسود و بخیل و زبون تلخ و اینا
من فقط بهش گفته بودم یه واژه رو اشتباه نوشته
و اینو خیلی دوستانه البته با یه اپسیلون چاشنی طنز بهش گفتم
یاد این محافظای این یارو جنگجوئه افتادم که همیشه خدا کاسه داغ تر از آش میشن
مردمم دیگه اعصاب ندارنا!
من این همه چند ساعت قبلش خدا رو شکر خدا رو شکر نوشتم اینجا
اونوقت ۴ تا غریبه بهم میگن تو به فلانی حسودی کردی
والله نه من زندگی ۱۰۰٪ ایده الی دارم که کسی بهم حسادت کنه
نه خودم ادمی هستم که به کسی حسادت کنم
حالا شما فک میکنی من حسودم انقدر فکر کن تا فکر دونیت بترکه
***********************************
این روزها احساس میکنم تمام ای دی هام ه*******************ک شده
یکیش که الان ۳ ماهه کلا باز نمیشه
اینی هم که باز میشه یه جوری شده
برام مهم نیست که اون ای دی باز شه یا نه
چون کلا دیگه اهل چت نیستم
فقط گاهی یه نگاهی بهش مینداختم
اما میترسم به اسم من کار خرابی کنن
در ضمن این روزها توی سیستم هم یه چیزای عجیب غریبی داره اتفاق میفته
یه چیزایی اضافه میشه
یه چیزایی کم میشه
احتمالا خونمون شده لونه جن و پری
*********************************
هنوز این چند روز روزه نگرفتم
به زودی در این مکان نوشته های یک روزه دار نصب خواهد شد
خدا رو شکر میکنم که سالمم
خدا رو شکر میکنم که اطرافیانم همه سالمن
خدا رو شکر میکنم که عزیزانم همه کنارم هستن
خدا رو شکر میکنم دارم رشته مورد علاقه م رو میخونم
خدا رو شکر میکنم که بهم لیاقت عاشق بودنو داده
خدار و شکر میکنم که بهم لیاقت معشوق بودنو داده
خدا رو شکر میکنم که بهم قدرت فهم این همه نعمتو داده
خدا رو شکر میکنم که با این همه بدیِ من اون برام خدای خوبیه
خدا رو شکر میکنم که تا به حال به خیلی از ارزوهام رسیدم
خدا رو شکر میکنم برای خیلی چیزهای دیگه که گفتنی نیست
خدا رو شکر میکنم برای خیلی نعمتهایی که شاید به نظر کوچیکه
اما نبودن هر کدومشون یه نقص توی زندگیه
*******************************
امروز من رویِ ۲۵ سالگی رو بوسیدم و گذاشتمش توی صندوقچه خاطراتم
کنار ۲۴ تا سال خوب و بدی که اونجان
امروز فکر کردم به ۲۵ سال گذشته
فکر کردم به خاطراتی که توی ذهنمه
خاطره خوب خیلی دارم هرچند خاطرات بد هم کم نیستن
بیشتر فکر کردم
دیدم شیرینیه خاطره های خوب هنوز زیر دندونمه
اما اثری از تلخی خاطرات بد ندیدم
هر چی مزه مزه میکنم میبینم تلخیشو حس نمیکنم
اینم به نظر من یه نعمته
خدا کنه هیچ وقت هیچ کدومتون موقع مزه مزه کردن خاطرات دهنش تلخ نشه
********************************
این مطلب شبیه مطالب تولد نبود
اینارو خیلی وقت بود میخواستم بنویسم
اما دیدم امروز روز مناسبیه
چه بهتر که ادم روز تولدش روزی که سالها پیش پاک به دنیا اومده
یه خورده قدر شناسی کنه و حداقل این یه روز پاک بمونه
مثل هلو می میونه ادم میخواد بخورتش این فلانی و طرفداراش چه انگی بهش میزدن؟
این که مثل قضیه هاله نور قابل انکار نیست
از صدا سیمای خودمون پخش شده
خدایا کارمون داره به کجا میرسه که یه همچین واژه های چیپ و بی ارزشی
از رسانه ی مثلا ملی مون پخش میشه و طرف هم خبر مرگ من یکی
به خودش میگه رئیس جمهور
اخه ادم چقدر سکوت کنه و خودشو بزنه به بی خیالی
*******************************
نمیدونم کدوماتون شبکه فارسی ۱ رو میبینید
چرا این شکلی دوبله میکنه فیلماشو
ادم چله تابستون از یخی اینا اب دماغش راه میفته
********************************
الان تنها چیزی که ازارم میده اینه که متین توی این یه سال و نیم
هنوز به من نگفته هلو!!!
عزیزم و نفسم و گلم و خانمم و عمرم و زندگیم و قلبم و هزارتا حرف دیگه زده
اما هنوز هلو نگفته
یعنی چی خب؟
تا فردا صب اول وقت مهلت داره بهم بگه هلو وگرنه تا ظهر
طلاقمو میگیرم ![]()
********************************
روز انتخابات متین برگه رایشو گرفته بود دستش
هی میگفت الان مینویسم فلانی بعد هی شیطونی نیگام میکرد
من حرص میخوردم بالا پایین میپریدم
اخر سر گفتم بنویسی فلانی، جان خودت مهریه مو میذارم اجرا
بعدش یهو یادم افتاد ما که هنوز هنوز عقد نکردیم مثلا من الان چیچیمو ببرم بذارم اجرا!
بعدشم این که مهریه من هرچی باشه یه سبد بوسه هم تنگشه
خب حالا اگه دادگاه بگه اول اون سبد بوسه بعد چیزای دیگه
خب ما چمیدونیم سبدمون چقدیه و چقده بوسه توش جا میشه
حالا اومدیم و سبده انقد گنده بود شد زنبیل
اونوخ ما جلو چش اون حاج اقائه چجوری مهریمونو بگیریم![]()
***********************************
کیف میکنید چقدر خاطره هام به روزه
خاطره انتخابات رو الان دارم مینویسم:)))
***********************************
اون قضیه نوشتن اسم فلانی در برگه خدایی جدی نبود
فقط میخواس منو اذیت کنه
خدا نکنه یه روز همچین اتفاقی تو زندگی من بیفته
***********************************
عزیزم شما میدونی که چقد نفس منی یا باز بیام بچلونمت عملی بهت نشون بدم؟